حدیثخوانی استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری
Hadis 11 – 14031110
متن خام
سال اول –چهارشنبه جلسه 11
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
روایت محمد بن مسلم تکه آخرش را «و کذلک و الله یا محمد» بخوانید
ش: وَ كَذَلِكَ وَ اللَّهِ يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ظَاهِرٌ عَادِلٌ أَصْبَحَ ضَالًّا تَائِهاً وَ إِنْ مَاتَ عَلَى هَذِهِ الْحَالَةِ مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ، یعنی به خدا قسم هر کس از این امت صبح کند در حالی که امامی از جانب خدا، امامی که ظاهر باشد امامی که عادل باشد نداشته باشد، صبح کرده در حالی که ضال یا طاع می شود، یا می تواند حال برای اصبح باشد، یعنی صبح کرده در حالی که ضال و طاع است، یعنی حیران و گمراه. و اگر بر این حالت یعنی به این حالت بدون امامی خودش بمیرد به مرگ کفر و نفاق مرده است.
استاد: کفر یا نفاق؟ کفر و نفاق با هم فرق دارد، کافر داریم و مؤمن داریم و منافق، حالا کدام؟ بالاخره کفر و نفاق مقابل هم هستند دیگر
ش: مانعة الجمع هستند؟ نمیشود هم کافر باشد و هم منافق؟
استاد: یک تقسیم بندی سه گانه داریم
ش: منافقین کافر هم هستند دیگر
استاد: واقعی که در نظر بگیریم مومن و کافر دو قسم هستند، مومن و کافر، ولی از جهت ظاهری که در نظر بگیریم مومن است و کافر است و منافق، منافق ظاهراً مومن است باطناً کافر است؛ لذا می خواهد بگوید که از جهت واقعی کافر است ولو از جهت ظاهری مثلاً اظهار ایمان می کند. نفاق ناظر به حالت ظاهری آن است که اظهار ایمان می کند، ولی در واقع کفر است.
ش: این «ظاهرٌ» مقصودش چیه؟ ظاهر عادل یعنی…
استاد: بله شاید مراد همین باشد دیگر، یعنی امام آشکاری باشد نه آشکار در مورد غائب، آخه یک چیزی آن زمانها بوده، بعضیها مثلاً می گفتند که در زمان امام صادق، این روایت برای امام باقر است، در همان زمان امام صادق علیه السلام یک ایدهای توسط عدهای از قیامهایی که بر علیه بنی امیه راه می افتد امامت به عنوان الرضا من آل محمد، به این عنوان کلیِ الرضا من آل محمد مطرح شده که ظاهراً اولین بار در این ایده در قیام زید مطرح شده و در قیام بنی العباس هم این مطلب هست که کسی که عنوان کلی الرضا من آل محمد است، می گوید اینها به درد نمی خورد و باید شخصش هم آشکار باشد.
ش: اگر فقط تعبیر نفاق بود چیزی کم می شد؟ معنایی منتقل نمی شد؟
استاد: منتقل می شد ولی می خواهد تصریح کند که واقعاً با کافر فرقی ندارد، یک تاکیدی است. اگر همین طوری کافر می گفتند که این اشکال می شد که اینها که اظهار ایمان می کنند، می گوید ایمانشان ایمان نفاقی است، جمع بین این دو جهت یک تاکید بیشتری به این مطلب را می رساند؛ البته کفری که اینجا هست مراد کفر فقهی نیست، ما یک کفر فقهی داریم که منشا نجاست می شود و منشا یک سری احکامی میشود که مسلمانها و کافرها نمی توانند با هم ازدواج کنند و کافر از مسلمان ارث نمی برد و امثال این احکام، و یک کفر اعتقادی و به تعبیری کلامی داریم، یک تعبیری مرحوم آقای خوئی دارند در مورد بعضی جاها می گویند مسلم الدنیا کافر الآخره، یعنی در دنیا در صف مسلمانها هستند ولی در آخرت در صف کفار هستند، مرحوم شیخ مفید در اوائل المقالات می فرماید اتفقت الامامیة علی کفر من خالفهم یا کفر المخالف، حالا این عبارتش را یادم نیست، این اتفاقی که ایشان ادعا می کند به این معناست یعنی در مورد اینکه ایمان شرط نجات است و روز قیامت غیر مومنین و غیر امامیه و غیر فرقه ناجیه، اصلاً تعبیر فرقه ناجیه که در روایت مسلم از پیامبر وارد شده، بحث فقه ناجیه روایتی است که خیلی مسلم است و جزو چیزهایی است که هر فرقهای می خواهند خودشان را بر آن منطبق کنند به دلیل مسلّم بودن این مطلب که روز قیامت یک فرقه ناجیه است و سایر فرق ناجیه نیست. این در واقع در آن معنا هست.
ش: وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدُ أَنَّ أَئِمَّةَ الْجَوْرِ وَ أَتْبَاعَهُمْ لَمَعْزُولُونَ عَنْ دِينِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ أَضَلُّوا
استاد: یعنی ولو ظاهراً اینها اظهار دین می کنند ولی واقعش را که ببینم لمعزولون عن دین الله.
ش: فَأَعْمَالُهُمُ الَّتِي يَعْمَلُونَهَا كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمّا كَسَبُوا عَلى شَيْءٍ- ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ.
استاد: حالا یک نکتهای را عرض کنم در مورد ضلوا و أضلوا، یک قصهای در قصص العلما در شرح حال یکی از علما است، الان یادم رفته شرح حال کیست، یک مناظرهای بین آن و یکی از مشایخ شیخیه اتفاق می افتد، آن شیخیه می گوید که حرفهایی که ما می زنیم حرفهایی هست که خیلی از افراد نمی فهمند و به خاطر همین ما را متهم می کنند و از این حرفها. بعد در مناظره یک مقداری آن شیخی که صحبت می کرده می گوید که شما ما را ضال مضل می دانید، آن عالم امامیه اصولی در پاسخ می گوید که ضال را چه عرض کنم، ولی مضل هستید؛ چون شما خودتان می گویید تعبیراتی می گویید که هیچ کس نمی فهمد،[خنده] خب این معنایش اضلال است دیگر، حرفهایی در میان عوام می زنید، حرفهایی که شما می گویید هیچ کس نمی فهمد، خب همین منشا ضلالت می شود.
حالا این تعبیر ضلال بعید که اینجا دیدم یاد یک مطلبی افتادم، ذلک هو الضلال البعید. مرحوم جد ما یک کتابی دارند الکلام یجر الکلام این الکلام یجر الکلام یک موقعی یک کسی از ایشان زندگینامه خواسته بود، ایشان زندگینامه خود را نوشته بودند، خدا رحمت کند گذشتگان شما را، این پیش عمه ما بود و من دیدم آنجا، ولی متاسفانه بعد از فوت ایشان هر چه گشتیم پیدایش نکردیم کجا گذاشتند، یک دست نوشتهای بود شرح حال خودشان را نوشته بودند، از جمله تالیفاتشان را، بعد اسم الکلام یجر الکلام را که آورده بودند، علت تالیف این کتاب را ایشان ذکر کرده بودند که ما دو جور ضلال داریم، یکی ضلال بعید یکی ضلال قریب. ضلال یعنی از جاده هدایت بیرون رفتن، از شاهراه اصلی خارج شدن، ولی خب کسی که از جاده هدایت بیرون است گاهی اوقات آن نزدیکهاست، به طوری که اگر خواست برگردد می تواند برگردد راحت است برگشت او جاده را می بیند می تواند برگردد، مسیری که باید بپیماید تا برسد کم است راحت می تواند برگردد، اگر احتیاج به کمک داشته باشد فریاد بزند کسانی که در جاده هستند می توانند بیایند او را کمک کنند، کسانی که داعی به حق هستند آنها صدایش بزنند صدای آنها را می شنود. این یک نحو ضلال است، ولی یک نحو ضلال بعید است، ضلال بعید یعنی این قدر دور شده، نه می تواند برگردد نه می تواند صدا بزند بیاید به من کمک کنید، نه شاهراه هدایت را می بیند نه صدای کسانی را که در جاده هدایت قرار دادند می شنود این ضلال بعید است. بعد ایشان گفته بودند که من دیدم که بین روحانیت و مردم فاصله افتاده و مردم به ضلال مبتلا شدند گفتم که بگذارید یک چیزی بنویسم که اگر مردم به ضلال مبتلا شدند، ضلال بعید نباشد ضلال قریب باشد که اقلاً یک موقعی کسی صدا زد مردم را به طرف هدایت و به شاهراه هدایت آنها را دعوت کرد صدای داعیان به آنها برسد و بتواند مردم را نجات بدهد، این است که این کتاب را با این انگیزه نوشتم.
این کتاب سال پنجاه و شش نوشته شده، یعنی دقیقاً نود سال قبل، یعنی نود سال مردم ضلال قریب بودند الان کجا هستند خدا داناست[خنده].
خب «كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمّا كَسَبُوا عَلى شَيْءٍ- ذلِكَ هُوَ الضَّلٰالُ الْبَعِيدُ»، آیه معنا کنید
ش: یعنی اعمالی که آنها انجام می دهند مانند خاکستری است که یک باد شدیدی به آن وزیده در یک روز طوفانی و لذا هیچ چیزی از آن اعمالی که انجام دادند در دستشان نمی ماند و این همان گمراهی دور و بعید است.
استاد: قدر علی شیٍ یعنی تَحصَّل علی شیءٍ.
ش: روایت بعدی شماره یازده است صحیحه است. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ الْحُرِّ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً فَقَالَ طَاعَةُ اللَّهِ وَ مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ.
استاد: کلمه حکمت یک کلمهای است که تفسیرهای خاصی در موردش شده، مثلاً فلاسفه چون خودشان را بر حق می دانستند، ایدههایشان بر حق می دانستند حکمت را گفتند یعنی فلسفه، در حالیکه این اصطلاح فلسفه یک اصطلاح بعدی است، اینکه اصل معنای حکمت چی هست، این که گفتم حکمت به معنای فلسفه ذکر شده، در کتاب محکم می گوید: الفلسفة الحکمة، اعجمیٌ، فلسفه را به حکمت معنا کرده. به طوری که اصلاً علم حکمت را می گفتند علم فلسفه، در حالیکه اصل لغت حکمت به این معنا نیست، حکمت یک مفهوم دیگری دارد. حکمت در کتب لغت قدیمی ترین تفسیری که از حکمت شده برای کتاب العین است، کتاب العین منسوب به خلیل است، حالا بعضیها می گویند برای شاگرد خلیل، لیث است که ازهری هم معمولاً مطالب کتاب العین را از لیث نقل می کند که شاگرد خلیل بوده، علی ای تقدیر جز کتب اولیه لغت هست. می گوید: الحکمة مرجعها الی العدل و العلم و الحلم، بعد می گوید: و یقال احکمته التجارب اذا کان حکیما، تجربه او را حکیم کرده. بعد هم استحکم الامر، وثق. بعد در جمهرة اللغه جلد یک صفحه پانصد و شصت و چهار حکمت را این طور معنا می کند: فکل کلمة وعظتک و زجرتک و دعتک الی مکرمة أو نهتک عن قبیح فهی حکمةٌ و حُکمٌ و هو تاویل قوله صلی الله علیه و آله و سلم إن من الشعر لحُکماً ظاهراً حُکماً است. حالا معانی مختلفی است که بعداً عرض می کنم.
اینکه اصل حکمت از چه ریشهای است؟ معجم المقایس اللغه می گوید حَکم اصل واحد و هو المنع و اول ذلک، الحُکم و هو المنع من الظلم، حکم یعنی داوری و قضاوت، به اعتبار اینکه منع از ظلم می کند به آن حکم می گویند. بعد می گوید: و الحِکمة هذا قیاسها لانها تمنع من الجهل، کلمه جهل دو معنا دارد، یکی به معنای ندانستن است، یکی به معنای سفاهت و نادانی و هر دو اینها ممکن است در اینجا مطرح باشد. این یک تفسیر.
یک تفسیر دیگری که من به ذهنم می رسید که حکمت از ماده استحکام میآید، إحکام و استحکام، یعنی علم محکم، عمل محکم؛ البته محکم اصلش از همان منع است، یعنی چیزی که آنقدر محکم است که نمی گذارد تخریبش کنند، جلوی خراب شدنش را می گیرد، یک چیزی شل است تا یک باد به آن بخورد خراب می شود، ولی محکم یعنی آن چیزی که مستحکم است پابرجاست و موانع به راحتی آن را از بین نمی برند و نابود نمی کنند.
در مفردات راغب به نظر می رسد که از این ماده گرفته می گوید الحکمة اصابة الحق بالعلم و العقل بعد می گوید حکمت اگر وصف خدا باشد به یک معناست، وصف مخلوق باشد به معنای دیگری است و معنایش فرق دارد مفصل توضیح داده، من دو خط اولش را می خوانم می گوید: و الحکمة من الله تعالی معرفة الاشیاء و ایجادها علی غایة الاحکام، از آن احکام گرفته، و من الانسان معرفة الموجودات و فعل الخیرات.
ببینید در حکمت تفسیری که راغب می کند یک بحث معرفتی را مطرح می کند، یک بحث فعل خارجی را مطرح می کند، حکمت هم جنبه یعنی تعبیری که بعدا عقل نظری و عقل عملی در اصطلاح فلاسفه قرار گرفته، به هر حال حکمت هم جنبه معرفتی دارد، در تعبیر کتاب العین هم بود، مرجعها الی العدل و العلم و الحلم، علم آگاهی و دانش است، معرفت است، عدل و حلم جنبه عمل است، این را ابن قطیبه در تفسیر قریب القرآن تصریح می کند، صفحه سی و سه می گوید الحکمة العلم و العمل لایسم الرجل حکیماً حتی یجمعهما، هم باید علم درست داشته باشد هم عمل درست داشته باشد، حکمت به این معنا گفته می شود.
مرحوم شیخ طوسی در تبیان جلد یک صفحه صد و چهل و دو این طوری حکمت را معنا می کند: الحکمة نقیض السفه مقابل نادانی هست، بعد می گوید و الحکمة هی التی تقف بک علی مُر الحق الذی لاتخلطه باطلٌ و الصدق الذی لایشوبه کذبٌ. خب از مجموع این موارد استفاده می شود که حکمت یعنی دانش درست و کردار صحیح و رفتار صحیح که هر دو این جهتها با شناخت خدا و شناخت امام زمان حاصل می شود، اینکه در روایت می گوید: من یعطی الحکمه طاعة الله، طاعة الله عمل است، و معرفة الامام این معرفت الامام یک جنبه معرفتی است، ولی معرفة الامام بعد مقدمه است برای اینکه هم خود معرفت اصالت دارد و هم مقدمه است برای عمل خارجی؛ البته طاعة الله چون خداوند دستور داده که به دستور امام رفتار کنید آن عملاً طاعت امام در طاعة الله هم درج شده. یک روایتی است در تفسیر قمی وارد شده، لقد آتینا لقمان الحکمة، خب لقمان حکیم معروف است و بعضی از گفتارهایش در قرآن هم به عنوان گفتارهای حکیمانه ذکر شده و مورد استشهاد هم قرار گرفته.
حالا این نکته را هم عرض کنم گاهی اوقات کلماتی هست که به عنوان روایت ذکر می شود، اصل اینها از کلمات حکما است، مثلاً نمی دانم ما لایدرک کله لایترک کله بود یا المیسور لایسقط بالمعصور بود، یکی از این دو تا بود؛ چون هیچ یک از اینها ریشه روایی ندارند، یکی از اینها در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید به نظرم دیدم که تعبیر کرده: و من کلام الحکم ما لایدرک کل لایترک کل یا المیسور لایسقط بالمعصور. کلمات حکیمانه یعنی کلمات افرادی که به هر حال از آدمهای عادی درک بالاتری دارند، یک درکهای ویژه درکهای خاصی که دارند. خدا رحمت کند مرحوم آقای آشیخ محمد غروی، الامثال و الحِکم المستخرج من نهج البلاغه از کلمات ائمه را دارد، خیلی از ضرب المثلها جنبه حکمت آمیز هم دارد؛ البته ضرب المثلها گونههای مختلف دارد خیلی وقتها. در بعضی از زبانها یک کسی می گفت حالا اسم آن زبان را نمی برم می گفت اکثر ضرب المثلها مربوط به شکم به پایین است. البته جنبه حکمت آمیز دارد، آن مقدمه است برای فهم حرفهای بلند[خنده] ولی الفاظی که در آن به کار برده شده الفاظ مربوط به از شکم به پایین است. ولی حالا اصل حکمت به معنای سخنهای حکیمانه است که معمولاً سخنهای مختصر و کوتاهی است که می تواند به وسیله ضرب المثل و امثال اینها به کار برود که مرحوم حاج شیخ محمد غروی یکی از کارهایی که ایشان داشت استخراج کلماتی بود که به عنوان حکمت، به عنوان کلمات اختصاری که می تواند در مواضع حکمت آمیز به کار برود به کار میرود.
خب از حضرت لقمان یک همچین سخنانی احیاناً رسیده که در سوره لقمان هم به آنها اشاره شده، حالا اینها جنبههای ظاهری قضیه چه بسا باشد، ولی در روایتی که در تفسیر قمی وارد شده می گوید لقد آتینا لقمان الحکمة قال أوتی معرفة امام زمانه، این حکمتی که به لقمان داده شده این که امام زمان خودش را می شناخته و این هم در مسیر همین روایتی است که در اینجا تفسیر شده و با همدیگر همخوانی دارد.
ش: با آیه قرآن چطوری جمع می شود که وَ لَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ
استاد: اینها یک جنبههای ظاهری دارد و یک جنبههای باطنی، یعنی در واقع لب و لباب تمامی کلمات حکمتآمیز شناخت امام است که آن همه جمع بشود، این طور نیست که عقل انسان هیچ درک لولا الامام نداشته باشد. ببینید عقل انسان عقل خطاپذیر است، آن تفسیری که مرحوم هشام بن حکم در مورد علت نیاز انسان به امام تصویر می کند در مناظرهای که با عمرو بن عبید در بصره داشته. در همین کافی هم بود ولی چون سندش صحیحه نبود ما نخواندیم، آنجا می گوید امام علیه السلام کسی است که محور حق و باطل است، اندیشههایی که انسانها دارند خیلی وقتها ممکن است اندیشههای باطلی باشد، آن محوری که می تواند اندیشه حق را از باطل جدا کند و حکمت به معنای آن چیزی که حق محض است و باطل در او راه ندارد و مستحکم است، قابل اعتماد است، خدشه ناپذیر است؛ البته یک سری مفاهیم کلی انسانها دارند که عقل همه انسان می فهمند، شکر منعم، احترام به پدر و مادر، کلمات مثلاً حضرت لقمان این کلمات اندیشههای اولیه حکمت است، ولی این اندیشهها در تطبیقاتش در جاهایی که عقل انسان در تعیین مصداق اشتباه می کند نیاز به یک راهبرهایی دارد که انسان را در این تطبیقات از خطرات و اشتباهات مصون بدارد.
وقت گذشته من فقط یک جمله عرض کنم، الان ماه رجب دارد تمام می شود و در آستانه ماه شعبان هستیم. یک روایتی از پیغمبر نقل شده که صفر را رجب را ماه استغفار دانسته و شعبان را ماه صلوات بر محمد و آل محمد و رمضان را هم ماه ضیافة الله دانسته یا بعضی تعبیرات هست که رجب ماه امت است و شعبان ما پیامبر است و رمضان ماه خداست. اینها همه در یک چهارچوب است، یک موقعی این روایت را مفصل توضیح می دادم،، حالا یک جملهای از آن مطلب را عرض کنم، من این طور تعبیر می کردم که ما میتوانیم بگوییم که رجب ماه پیرایش است، شعبان ماه آرایش است و این پیرایش یعنی زدودن کاستیها، استغفار از گناهان و بدیها و شعبان ماه آرایش است، یعنی توسل به انوار اولیا الهی با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد، همه اینها مقدمه است برای مهمانی وقتی که اشخاص مهمانی می خواهند بروند هم پیرایش می کنند هم آرایش می کنند تا آماده بشوند برای مهمانی که ان شاءالله خداوند ما را موفق بدارد که از ماه رجب و ماه شعبان هم اصالة و هم مقدمةً برای رسیدن به ماه ضیافت الله و ماه مهمانی خدا استفاده بکنیم و بهره مند بشویم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.