دانلود فایل صوتی Hadis 18 - 14040203 Hadis 18 - 14040203
دانلود متن خام Hadis 18 - 14040203 Hadis 18 - 14040203

فهرست مطالب

جلسه 18 – چهارشنبه 1404/02/03 – حدیث خوانی، «کتاب الحجة» کافی شریف

پخش صوت

Hadis 18 - 14040203

حدیث‌خوانی استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری

Hadis 18 – 14040203

متن خام

سال اول –چهارشنبه جلسه 18

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

روایت سیزده را بخوانید، چون در برنامه داریة النور علی القاعده باید صحیح زده باشد، گیرش در سهل بن زیاد است که مرحوم مجلسی بخاطر او روایت را نوشته ضعیف عن المشهور، ولی ما تصحیح می‌کنیم.

ش: مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع أَعْرِضُ عَلَيْكَ دِينِيَ الَّذِي أَدِينُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ.

استاد: این أدین الله یعنی چه؟

ش: من اعتقادم این است.

استاد: أدین را شما باید طوری معنا کنید که الله مفعول آن باشد، خدا را اعتقاد دارم که نمی‌شود.

ش: متدین هستم خدا را

استاد: یعنی چه؟

ش: یعنی خدا را عبادت می‌کنم

استاد: متدین هستم غیر از عبادت می کنم است. مشابه أدین الله در روایات زیادی است من دان الله بامامة امام جائر، این کلمه دان‌‌ای که به الله نسبت داده می‌شود به چه معناست؟ در مجمع البحرین این طوری دارد: فی الحدیث العلم دینٌ یدان الله به، یدان الله مجهول دان الله است که آن الله که مفعول بوده شده نائب فاعل، العلم دین یدان الله به، أای طاعة یطاع الله به. به معنای طاعت گرفته، یکی از معانی دین که از قدیم ذکر شده و در کتاب العین هم هست، الدین الطاعه، دان لفلان اطاعه، در صحاح هست، الدین الطاعه و دان أی أطاع.

یکی اینکه این دین را به معنای طاعت بگیریم خب این معنای اول، العین و صحاح آن را با لام متعدی کرده، دان لفلان، دان له، ولی در محکم جلد نه صفحه سیصد و نود و نه می‌گوید الدین الطاعه و قد دِنته و دنت له، هم متعدی بنفسه قرارش داده هم متعدی به حرف جر لام.

ش: لام تقویت است

استاد: بعضی افعال هم متعدی بنفسه هستند و هم با حرف جر، این افعال اگر هر کدامشان شایع باشد آن یکی را به آن ارجاع می‌دهند، مثلاً دخلت الصف این معمولاً دخل بدون «فی» متعدی می‌شود، دخلت فی المدینه نمی‌گویند، دخلت اللمدینة معمولاً می‌گویند، گاهی اوقات هم با «فی» متعدی می‌شود. آن معنایی که شایع است را به دیگری ارجاع نمی‌دهند، دنت له که شایع است آن را به دنته ارجاع نمی‌دهند، فوقش این است که اگر بخواهیم چیز کنیم دنته را منصوب به نزع خافض قرار می‌دهیم، معمولاً قانوش این است که در استعمالات، آن استعمال اکثری و غالبی را اصل قرار می‌دهند و آن استعمال دیگری را ممکن است به آن برگردانند یا ممکن است بگویند استعمال دوم است. دان له را نباید برگردانیم به دنت و لامش را بگوییم لام تقویت است، لام تقویت آنجایی است که عامل ضعیف باشد. خب این یک معنا.

در تاج العروس یک عبارتی دارد می‌گوید: الدین الاسلام و قد دنت‌به و منه حدیث علیٍ رضی الله تعالی عنه محبة العلما دینٌ یدان الله به. آن را از واژه اسلام گرفته. برای اینکه این معنا چیز باشد باید الاسلام را اینجا تسلیم معنا کنیم، و گرنه محبة العلما اسلام یدان الله به که معنا ندارد، آن معنای دین به معنای اسلام و مذهب اسلام مشتق بردار نیست، یک مفهوم جامع است که اشتقاقی نیست، این است که دین را باید به معنای اسلام به معنای تسلیم بگیریم، الاسلام هو التسلیم در روایات هم هست، کأن دان الله یعنی استسلم لله، یدان الله یعنی یستسلم الله به.

در قاموس معانی مختلفی برای دین ذکر کرده، الدین بالکسر الجزاء، الاسلام، العادة، العبادة، اگر عبادت را هم جز معانی دین بگیریم، دان الله یعنی عبد الله، من منهای رجوع به کتاب لغت خودم همین طوری تناسب به نظر می‌رسید که أدین الله یعنی أعبد الله، آن معنا بیشتر به ذهنم می‌رسید، خواستم ببینم در لغت هم است یا نه؟ به هر حال در قاموس هم این معنا هست. البته یک نکته‌ای در معجم مقایس اللغه است که خیلی مطلب را صاف می‌کند. ایشان در کلمه دین می‌گوید: اصل واحد الیه یرجع فروعها کلها و هو جنس من الانقیاد و الذُل، آدم خودش را منقاد یک شخص قرار بدهد، تدینی هم که ایشان می‌گفت در واقع از همین باب است، فرد خودش را نسبت به آن مفعول ذلیل حساب کند، عبادت هم یعنی همین دیگر، غایة الخضوع للمعبود. الدین الطاعه، يقال دان له يَدِين دِيناً، إذا أصْحَبَ و انقاد و طَاعَ. و قومٌ دینٌ أی مطیعون منقادون. شاید مناسبترین معنا همین باشد که أدین الله به در این عبارت را اعبدالله به معنا کنیم، من دان الله بإاطاعة امام جائر، آن هم به همین معناست، یعنی من عبد الله لاطاعة امام جائر.

ش: این طوری نمی‌شود معنا کرد که دان الله به یعنی در مقام طاعت خدا چیزی را دین خودش قرار داده؟ چون پرستش خود آیین می‌خواهد دیگر، هر کس با یک دینی خدا را می‌پرستد، دان الله یعنی خدا را با دین پرستش کرد، یک طوری که تضمین داشته باشد

استاد: نه نیازی به آن ندارد، اینکه خدا را من می‌پرستم پرستش خدا وسیله‌هایی دارد، من قبلا این را گفتم من اصغی الی ناطق فقد عبده، در واقع فان کان الناطق یؤدّی عن الله فقد عبد الله و ان کان الناطق یؤدی عن الشیطان فید عبد الشیطان، ببینید طاعت که انسان یک عبادت را می‌کند، عبادت فقط سر را روی سجده گذاشتن نیست، عبادت یعنی پذیرش حرف دیگری، حالا در چه قالبی، در چه مدلی، به چه شکلی این عبادت صورت می‌گیرد، آن را بعد از باء تعیین می‌کند، یعنی به وسیله این اطاعت امام جائر من می‌خواهم عبادت خودم را به خدا نشان بدهم و آن عبادت امام جائر وسیله عبادة الله است، دان الله به این است که من خدا را عبادت می‌کنم به وسیله یک دینی، به وسیله یک طاعتی، آن متعلق بعد از باء طاعت است یا اعتقاد قلبی است، مراد از این دینی الذی ادین الله به، اعتقاد قلبی است، التزام قلبی است نه التزام خارجی، حالا روایتهای بعدیش هم مشخص می‌کند که چه می‌خواهد بگوید. خب ادامه بدهید.

ش: قَالَ فَقَالَ هَاتِ قَالَ فَقُلْتُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ أَنَّ عَلِيّاً كَانَ إِمَاماً فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ ثُمَّ كَانَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ إِمَاماً فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ ثُمَّ كَانَ بَعْدَهُ الْحُسَيْنُ إِمَاماً فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ ثُمَّ كَانَ بَعْدَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ إِمَاماً فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ حَتَّى انْتَهَى الْأَمْرُ إِلَيْهِ ثُمَّ قُلْتُ أَنْتَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ قَالَ فَقَالَ هَذَا دِينُ اللَّهِ وَ دِينُ مَلَائِكَتِهِ.

اقرار عطف به چیست؟ به «أن لا اله الا الله» می تواند باشد؟ یعنی اشهد بأن لا الله الا الله و اشهد بالامام

استاد: نه شهادت به اقرار نیست.

ش: دینی اشهد ان لا اله الله و دینی الاقرار

استاد: از جهت ادبی چند جور می‌شود این را توضیح داد یکی اینکه أشهدَ بخوانیم، «أن» در تقدیر بگیریم، دینی شهادة أن لا اله الا الله، دینی أشهدَ ان لا اله الا الله و…، الاقرار در واقع عطف به آن شهادتی است که اشهد به…، بعضی جاها این «أن» در تقدیر گرفته می‌شود، تسمعَ بالمعیدی خیر من أن تری،

ش: تسمعُ هست، چون بحث این است که چطور با اینکه مرفوع است به تأویل مصدر می‌رود

استاد: حالا اگر أشهدُ هم باشد شبیه تسمعُ بالمعیدی خیر من أن تری است. این یک طور. یک طور دیگر اینکه «و الاقرار»، واوش واو مفعول‌معه باشد، و الاقرارَ بخوانیم، أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ الْإِقْرَارَ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ.

عبارت مرحوم مجلسی را ندیده بودم، عبارت قشنگی است، ایشان می‌گوید: و الاقرار بالرفع، أی دینی الاقرارُ و هو مبتدءٌ و خبره حقٌ، حق مقدر مثلاً، و قیل بالنصب على المفعول معه و عامله فعل معنوي، لأن معنى أشهد يكون مني الشهادة و هذا يؤيد مذهب أبي علي الفارسي حيث جوز نحو هذا … حالا من متوجه نشدم چرا گفته عامله فعل معنوی و خود اشهد را عامل نگرفته؟ مفعول‌معه شرط خاصی دارد که أشهد نتواند عاملش باشد؟

ش: بعدش می‌گوید دیگر، می‌گوید لأن معنی أشهد

استاد: یکون «منی الشهادة» لازم نیست این طوری باشد، أشهد خودش فعل است دیگر

ش: چون اگر یکون نگیریم أشهد با مع نمی‌آید، یکون با مع می‌آید، یعنی یکون منی شهادةً

استاد: یعنی اشهد مع الاقرار، همراه با اقرار این شهادت را می‌دهم، شهادت من همراه با این اقرار است. آن مع یعنی شهادتی که دارم می‌دهم همراه با این اقرار است، شما اصلاً تصریحاً بگویید اشهد مع الاقرار، اشهد را که لازم نیست تغییرش بدهید.

ش: مفعول‌معه باید معیتش با فضلات کلام باشد نه با خود معنای اسنادی، مثلاً می‌گویند جاء زیدٌ و عمراً، یعنی باید زید و عمرو هماهنگی در مجیء داشته باشد، الان شما باید اقرار را با مفعول‌به اشهد معیت بدهید نه با خود شهادت.

استاد: این طوری است؟ معنایی که شما می‌کنید معنای حالی است معنای رسمی آن اصطلاح مفعول‌معه نیست، شهادت می‌دهم در حالی که با من است می‌شود حال، این دیگر مفعول‌معه نمی‌شود.

استاد: حالا این را ببینید معنای مفعول‌معه چه شکلی است، احتمالاً همین چیزهاست که این دارند چیز می‌کنند، آخه این تعلیلات و مذهب ابوعلی فارسی و این حرفها ربطی به این چیزها ندارد نمی‌دانم فعل می‌خواهد اینجا فعل ندارد، مذهب ابی علی عندی صحیح است، آن ربطی به اینها ندارد، اشهد خودش فعل است دیگر، چرا این فعل ندارد؟ آن یک بحث دیگر است اینکه مربوط به معیت آن متعلق فعل در هنگام تحقق فعل را مفعول معه می‌رساند مثلاً، این طوری ما بگوییم، یعنی یکی از متعلقات فعل وقتی همراه یک شیئی در هنگام اسناد به فعل باشد آن را با مفعول‌معه ذکر می‌کنیم، آن ربطی به این چیزها ندارد، آن وقت اشکال ندارد یکون منی الشهادة را به این جهت توجیه کنیم، آن وقت یکون منی الشهادة شهادت می‌شود فاعل، یکون هم یکون تامه می‌شود، آن حرف درست است اگر مفعول‌معه به این معنا باشد، ولی دیگر آن استدلال یوید مذهب ابی علی و عامله فعل معنوی و فلان و این حرفها دیگر در آن لازم نیست. عامل آن فعل معنوی نیست، آن چیزی که به وسیله او معیت با او هست، آن مصاحب‌معه، آن مصحوب، مفعول‌معه صاحب یک مصحوبی می‌خواهد، آن مصحوبش مثلاً متعلق فعل باید باشد نه خود فعل اگر این معنای مفعول‌معه… این یک قدری بحثها به هر حال پیچیدگی دارد که من این عبارتها را نمی‌فهمم به چه شکلی است. خب بخوانید.

ش: حَتَّى انْتَهَى الْأَمْرُ إِلَيْهِ ثُمَّ قُلْتُ أَنْتَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ قَالَ فَقَالَ هَذَا دِينُ اللَّهِ وَ دِينُ مَلَائِكَتِهِ. درایه یک دو دهم آبان را مجهول زده.

استاد: شاید آن موقع کار نکرده بودند، مجهول به این اعتبار.

این سند یک گیرهایی دارد یک قدری سند دراز شده یعنی فضالة بن ایوب عن عوان عن عبدالله بن سنان عن.. یک قدری سند پیچیدگیهایی دارد، محمد بن عیسی چهار واسطه تا امام صادق دارد، محمد بن عیسی به طور طبیعی دو تا واسطه باید بخورد، نهایت سه تا، چرا چهار تا؟ گفته بود دو دو تا چند تا می‌شود؟ شاگرد گفته بود ده تا، گفت احمق دو دو تا چهار تا فوقش پنج تا چرا ده تا؟ اینجا هم فوقش سه تا دیگر[خنده].

ش: در قسمت اختلال سندش اینجا نوشته تصحیح ممکن است ابان زائد باشد.

استاد: مشکل أبان قاعدتا نیست، مشکل بیشتر آن اسماعیل بن جابر است، حالا باید اینها را نگاه کنم، در بحث اسماعیل بن جابر یک رساله‌ای دارم احتمالاً در آنجا در مورد این سند بحث کردم، من همین طوری که روایت را می‌بینم روایت برای من یک کمی چیز است؛ البته اشکال آن چنانی هم ندارد، گاهی اوقات یک قضیه شخصی اتفاق می‌افتد. یک نکته‌ای را عرض کنم، آن نکته مهم است در تحلیل سندها و اینکه تحلیل قائل باشیم یا نباشیم.

نقل معاصر از معاصر و هم طبقه از هم طبقه در نقلهای شفاهی خیلی اتفاق می‌افتد، ولی در نقلهایی که طریق به کتاب است به طور معمول دیگر نقل معاصر از معاصر کمتر اتفاق می‌افتد، اینجا اسماعیل بن جابر یک مطلبی را از امام صادق علیه السلام شنیده، این یک مطلبی را که از امام صادق علیه السلام شنیده می‌آید به هم طبقه خود عبدالله بن سنانی می‌گوید، چون یک قضیه شخصیه است، او رفته خدمت امام و داستانی با امام علیه السلام داشته و آن را نقل می‌کند و این طور نیست که حتماً باید به معاصرش نگوید، گاهی اوقات قضایای شخصی به همدیگر می گویند، مثلاً حاج آقا دیدم بعضی وقتها مطالبی مثلاً از من نقل می‌کند، داستانهایی از کسانی که در جلسه هستند، از پسرعموی ما، خب یک قضیه‌ای او شنیده حاح آقا نشنیده، حاج آقا یک موقعی اشاره می‌کردند تفاوت بین نقل شفاهی و نقل کتبی نقل از کتاب، آن این است که یک روایتی است در مورد ولادت امام زمان است، محمد بن بحر شیبانی و سعد بن عبدالله در سندش واقع هستند، در کمال الدین است، صاحب قاموس الرجال در الاخبار الدخیله این اشکال را کرده که سعد بن عبدالله استاد مشایخ شیخ صدوق است و به واسطه پدرش و محمد بن حسن صفار شیخ صدوق از سعد بن عبدالله نقل می‌کند، اینجا سه واسطه بین شیخ صدوق و این آقا خورده است، این سه تا واسطه تناسب ندارد در حالیکه ابن ولید استاد اصلی شیخ صدوق است و پدرش هم از اساتید اصلی شیخ صدوق است و از اینها مستقیم نقل دارد، چرا با سه واسطه نقل می‌کند؟ این را می‌خواهد اماره قرار بدهد برای سقط و وقوع اشتباه.

آقای صافی یک رساله‌ای دارند النقوض اللطیفه الاخبار الدخیله، ایشان می‌گوید چه اشکالی دارد یک جا با یک واسطه نقل می‌کند و یک جا با سه واسطه نقل می‌کند، این طوری خواستند جواب بدهند. حاج آقا می‌فرمودند این جواب کافی نیست، جایی که به طور طبیعی می‌تواند با یک واسطه نقل کند برود سه واسطه انتخاب کند عقلایی نیست. جواب چیز دیگری است.

آن این است که اگر این در کتاب سعد بن عبدالله باشد خب کتاب سعد بن عبدالله را شیخ صدوق توسط پدرش و ابن ولید نقل می‌کند، تناسب ندارد در جایی که با یک واسطه خیلی محکم و قوی می‌تواند نقل کند، با سه واسطه که خیلی از وسائط مجاهیل هم هستند بخواهد نقل کند، ولی این ممکن است در کتاب سعد بن عبدالله نبوده، نقلیات شفاهی بوده، یکی از دیگری، آن هم از دیگری نقل کرده، سعد بن عبدالله هم به هر دلیلی این را در کتابش نیاورده بوده، پدرش و سعد بن عبدالله، ابن ولید هم نشنیده بودند از او از طریقهای دیگر.

یک قضیه‌ای معروف است که مرحوم جد ما و مرحوم امام پیش آشیخ حسنعلی اصفهانی رفته بودند و مرحوم امام از ایشان کیمیا خواسته بود و آن داستان معروف و ذکری که از آشیخ حسنعلی است، این قضیه را حاج آقا از مرحوم جد ما نشنیده بودند، با واسطه نقل می‌کنند. حاج آقا خیلی از مطالبی که مرحوم جد ما است را نقل می‌کنند، ولی این یکی را نشنیده‌اند، لازم نیز همه چیزهایی که یکی از یکی شفاهی نقل می‌کند آن راوی خاصش هم حتماً همه آنها را نقل کرده باشد، اگر در کتاب باشد خب چون آن راوی همه آن کتاب را ولو با اجازه نقل می‌کند بعداً از کتابها می‌خواهند نقل کند آن راوی خاص را واسطه قرار می‌دهند و دیگر نمی‌آیند وسائط گمنام و متعدد ذکر کنند. مسئله اصلی این است که شما اول اثبات کنید این کتاب سعد بن عبدالله است بعد اشکال کنید چرا از طریق پدرش و ابن ولید نقل کرده؟ این می‌تواند نقل شفاهی باشد.

البته در اینجا مشکلات دیگری است؛ چون اسماعیل بن جابر در ذهنم است که از اصحاب امام باقر نیست، مشکل این است و الا اگر آن را می‌گذاشتیم کنار، ایشان معاصر هستند با عبدالله بن سنان، آنجا هم شاید علت تحریف گرفتن و اینها این است که می‌گوید اسماعیل بن جابر طبقه‌اش این طبقه نیست و این را در کنار قرائن دیگر به آن اشکال مطرح می‌شود نه نفس اینکه مثلاً عبدالله بن سنان و اسماعیل بن جابر…، اسماعیل بن جابر طبقه‌اش هم از عبدالله بن سنان عقبتر است، مشکلها اینها نیست؛ بلکه آن نکات دیگری است که عرض کردم. خب ان شاءالله خداوند ما را به دین الله و دین الملائکة هدایت کرده این دین الله و دین ملائکته را برای ما تا هنگامی که از این دنیا می‌رویم حفظ کنیم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

ش: حاج آقا اسماعیل بن جابر از امام باقر پنجاه و یک تا روایت بی واسطه دارد، بدون تکرار هفته تاست.

استاد: حالا بحثهایی دارد، من در آن رساله اینکه آیا روایت بی‌واسطه دارد یا ندارد، آن ان قلت‌هایی که هست، آن مجموعه است.

حالا آن که می‌گویم آن چیزی که به طور طبیعی اسماعیل بن جابر از امام صادق نقل می‌کند، به نظرم از امام کاظم هم روایت دارد، طبقه‌اش متاخر است به طور طبیعی، حالا ممکن است آن تک و توک روایت هم قبول بکنیم ممکن است قبول نکنیم.

ش: حالا این روایت هم یک قضیه خاص است دیگر

استاد: حالا این هم ممکن است، ممکن است اولی که چیز شده خیلی متدین بوده و می‌خواسته دین خودش را محکم کند، اگر استغرابات دیگری در قضیه نباشد، خیلی وقتها ببینید در بحثهای سندی معمولاً یک جهت نیست که ما را به یک نتیجه می‌رساند، یک مجموعه‌ای غرائز که کنار هم قرار می‌گیرد این مجموعه غرائز سبب می‌شود که آدم…، فرض کن هیچ جا عبدالله بن سنان از اسماعیل بن جابر روایت نداشته باشد و فقط این یک جا روایت داشته باشد، آن هم اسماعیل بن جابری که از امام باقر مثلاً…، اینها یک سریش ممکن است انسان را به یک نتیجه‌ای برساند. من الان نگاه نکردم چه نوشتم، دارم همین طوری احتمالات را بررسی می‌کنم؛ چون آدم باید مجموعه قرائن و شواهد را کنار هم بگذارد ببیند که در این مجموعه شواهد و قرائن احتمال تحریف چقدر سنگین می‌شود؟ ارزیابی کند سنگینی این احتمال را در کنار سایر غرائبی که در سند است بسنجد. گاهی اوقات ما ملتزم می‌شویم ولو امور غریب است تحریف این مثلاً زیادی سنگین است. حالا این اسماعیل بن جابر آخر یک نفر دیگری هست اسماعیل جعفی که آن هم بعضیها گفتند اسماعیل بن جابر است که آن اسماعیل جعفی اسماعیل بن عبدالرحمن جعفی است، احتمال دادیم که این اسماعیل جعفی بوده خیال کردند اسماعیل بن جعفی اسماعیل بن عبدالرحمن است مثلاً، من حالا باید نگاه کنم ببینم چی نوشتم، فعلاً دارم همه از باب احتمالات سر ضرب می‌گویم، احتمالات بعد از مطالعه نیست.

از جهت دیگر من آن اسماعیل بن عبدالرحمن جعفی یک مشکلی دارد، آن طبقه‌اش کاملاً می‌خورد ولی در ذهنم است آن که سوالات شخصی از امام می‌کند اسماعیل بن جابر بیشتر است، من این طوری هستم، این اتفاق برایم افتاده و این کار را می‌خواهم بکنم، آن اسماعیل بن عبدالرحمن سوالاتش معمولا کلی است، چون فقیه بوده احکام شرعی کلیه را می‌پرسیده، حکم این مسئله چیست؟ آن مسئله چیست؟ سوال شخصی در روایتهایش خیلی کم است، من این‌ها را در چیز نوشتم، در همان رساله که تفاوت مدل روایتی دارند، اسماعیل بن جابر مدل روایتیش فرق دارد، از قرائن پیداست با امام بیشتر مأنوس بوده، یعنی سوالات شخصی چیزی از امام بیشتر سوال می‌کرده، آن اسماعیل بن عبدالرحمن ولو فقیه‌تر و مهمتر و باشخصیت‌تر بوده، ولی کأن قضایای شخصی خودش را ولو قضایایی که به دینش مربوط است مثل اعرض علیک دینی را ندارد، ممکن است آن هم یک جنبه‌ای باشد که تایید کند اسماعیل بن جابر را. اینها مجموعه جهاتی است که باید با همدیگر سنجیده شود که ببینیم یک احتمال را بر احتمال دیگر چطوری ترجیح بدهیم، باید نگاه کنم، اینها را از آن رساله قدیمی در ذهنم است و بعداً عرض می‌کنم و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آل محمد.