حدیثخوانی استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری
Hadis 02- 14030823
متن خام
سال اول –چهارشنبه جلسه 2
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
از رفقا چه کسی میخواهد بخواند ببینیم، آقای ابراهیمی قیافهاش میخورد میخواهد بخواند.
شاگرد: بسم الله الرحمن الرحیم روایت پنجم باب الاضطرار الی الحجة که در درایه روایت صحیح اشاره شده، عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانٍ
استاد: اجازه بدهید قبل از اینکه شما روایت را بخوانید فرمودید در درایه روایت صحیحه است اینجا مرحوم علامه مجلسی نوشتند موثقٌ کالصحیح، این به خاطر ابان است که در سند این روایت هست، ابان بن عثمان را بعضیها ناوسیه دانستند که ما در جای خودش بحث کردیم که ناوسی نیست و امامی است. ایشان که موثق کالصحیح تعبیر کرده به خاطر است که ابان بن عثمان با وجودی که از ناوسیه دانسته شده، ولی جز اصحاب اجماع است.
این اخبرنی الاحول، این احول مومن الطاق محمد بن علی بن نعمان، ابوجعفر الاحول است.
شاگرد: قَالَ: أَخْبَرَنِي الْأَحْوَلُ أَنَّ زَيْدَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع بَعَثَ إِلَيْهِ وَ هُوَ مُسْتَخْفٍ
استاد: و هو مستخفن یعنی چه
شاگرد: یعنی مخفیانه دعوت به خروج میکرد
استاد: ظاهراً «هو» مرجع ضمیرش زید است.
شاگرد: قَالَ فَأَتَيْتُهُ فَقَالَ لِي، رفتم پیش او و به من گفت یا اباجعفر که حالا کنیهاش احول است، مَا تَقُولُ إِنْ طَرَقَكَ طَارِقٌ مِنَّا أَ تُخْرَجُ مَعَهُ
استاد: أ تَخرُجَ معه، یک قانونی هست که من زیاد این قانون را تکرار کردم، برای اینکه بدانید چطوری تلفظ میشود، ببینید وصفی که برای مستند علیه به کار میبرید این وصف به چه شکلی هست، اینجا آیا همراه او خارج میشوید یا مُخرَج میشوید یا مخروج میشوید؟ خارج میشوید دیگر، اگر خارج هست فعلش فعلش ثلاثی مجرد معلوم است، مثلاً بعضیها میخوانند یَکرَه الصلاة فی الحمام، صلاة در حمام کاره است یا مکروه است، مکروه است دیگر، بنابراین یکره باید خوانده بشود، مثلاً بعضیها میخوانند که یُشکَل فلان موضوع، این فلان موضوع مشکل هست، وقتی مشکل هست مشکل متناسب با اسم فاعل باب افعال است، دیگر فعلش میشود یُشکِل، اینجا هم أتَخرُج معه است.
إن طرقک طارقٌ منا، این منا یعنی چه؟
شاگرد: یعنی از طرف ما اهل بیت علیهم السلام اگر خبری بیاید دعوت به خروج بکنیم.
استاد: یعنی ما بنی هاشم حالا تعبیر شاید، نمیدانم حالا مراد بنی هاشم است اهل بیت است، بالاخره همین معانی.
شاگرد: آیا با او خروج میکنی؟قَالَ فَقُلْتُ لَهُ إِنْ كَانَ أَبَاكَ أَوْ أَخَاكَ خَرَجْتُ مَعَهُ قَالَ فَقَالَ لِي فَأَنَا أُرِيدُ أَنْ أَخْرُجَ أُجَاهِدُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ فَاخْرُجْ مَعِي قَالَ قُلْتُ لَا مَا أَفْعَلُ جُعِلْتُ فِدَاكَ. دعوت به خروج میکند و میگوید که میخواهم با این قوم ظلمه مجاهده کنم با من همراه شو، جناب احول میگوید که نه قربان شما همراه نمیشوم. در جواب جناب زید میفرمایند که قَالَ فَقَالَ لِي أَ تَرْغَبُ بِنَفْسِكَ عَنِّي؟ آیا جانت را از من دریغ میکنی یعنی از من خودت را دور میکنی؟ قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنَّمَا هِيَ نَفْسٌ وَاحِدَةٌ، به او در جواب گفتند که
استاد: کلمه نفس به دو معناست؛ یک به معنای جان هست در مقابل مثلاً بدن یعنی روح، یکی به معنای خود هست، جائنی زیدٌ نفسه یعنی خودش، حالا اینجا بنفسک أنی را کدام معنا میگیرید؟ شما خود میگیرید یا جان میگیرید؟
شاگرد: به قرینه نفس واحده من جان گرفتم
استاد: درست هم هست. عبارتی که در تفسیرهای مرحوم علامه مجلسی من نگاه میکردم، بعضیها را به نظرم میرسید ایشان کان نفس را به معنای خود گرفته، مثلاً أ تَعُدّ نفسک أرفع من أن تبایعنی؟ أ تعد نفسک، یعنی خودت را فکر میکنم ترجمه کرده، ولی ظاهراً اترغب بنفسک عنی یعنی آیا حاضر نیستی که نفس خود را در راه من قربانی کنی؟ همین معنایی که ترجمه کردی، دریغ کردند ترجمه دقیقی بود. به قرینه انما هی نفس واحده، نفس به معنای «خود» ظاهراً نیست، نفس به معنای جان است یعنی جانت را از من دریغ میداری؟ حاضر نیستی جان خود را در راه من قربانی بدهی؟ میگوید یک نفس که بیشتر نیست، آن نفس به معنای خود نیست به معنای جان است.
شاگرد: در ادامه در مقام استدلال به اینکه چرا دعوت را قبول نمیکند، فَإِنْ كَانَ لِلَّهِ فِي الْأَرْضِ حُجَّةٌ فَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكَ نَاجٍ وَ الْخَارِجُ مَعَكَ هَالِكٌ وَ إِنْ لَا تَكُنْ لِلَّهِ حُجَّةٌ فِي الْأَرْضِ فَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكَ وَ الْخَارِجُ مَعَكَ سَوَاءٌ، میفرماید که اگر روی زمین حجت الهی باشد و من از تو تبعیت نکنم نجات پیدا کردم و کسی که با تو خروج کند از بین رفته و جانش را به هلاکت انداخته و اگر حجتی روی زمین نباشد آن که با تو همراه میشود و آن که از تو اطاعت نمیکند مساوی است؛ پس در هر صورت نباید من با تو همراه بشوم. قَالَ فَقَالَ لِي يَا أَبَا جَعْفَرٍ كُنْتُ أَجْلِسُ مَعَ أَبِي عَلَى الْخِوَانِ فَيُلْقِمُنِي الْبَضْعَةَ السَّمِينَةَ، خطاب میکند جناب زید به احول که من همراه پدرم امام سجاد علیه السلام بر سفره نشسته بودم
استاد: خوان ظاهراً همین خان فارسی هست در عربی که رفته شده خوان میگویند معرب است، در فارسی خان ما میگوییم ولی در عربی خوان است.
شاگرد: پدرم برای من یک لقمه پر و پیمانی گرفت وَ يُبَرِّدُ لِيَ اللُّقْمَةَ الْحَارَّةَ حَتَّى تَبْرُدَ، ظاهراً داغ بوده احتمالاً گوشتی چیزی بوده، این را به نحوی سردش کردند و بعد به من دادند.
استاد: یعنی نشانگر محبتی است که پدر من برای من لقمه پر و پیمان میگیرد وصبر میکند یک لقمه را در دستم نگه میدارد یک مدت خنک بشود من در واقع بگذار غذای تو را بدهم، پدرهایی که بچه خود را لوس میکنند، این در واقع میخواهد بگوید پدرم من را لوس میکرد این طوری به من لطف میکرد
شاگرد: شَفَقَةً عَلَيَّ ، به خاطر محبتی که به من داشت و من را دوست داشت، وَ لَمْ يُشْفِقْ عَلَيَّ مِنْ حَرِّ النَّارِ، چنین پدری که درباره من نسبت به همچین لقمهای چنین لطفی دارد، از آتش جهنم نسبت به من مشفق نیست و من را از این آتش جهنم دور نمیکند؟ إِذاً أَخْبَرَكَ بِالدِّينِ وَ لَمْ يُخْبِرْنِي بِهِ، تو را از حقیقت دین آگاه کرده ولی به من نگفته؟ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ شَفَقَتِهِ عَلَيْكَ مِنْ حَرِّ النَّارِ لَمْ يُخْبِرْكَ؛ بخاطر همین محبتش شما را خبردار نکرده و این مطلب را به شما نگفته، خَافَ عَلَيْكَ أَنْ لَا تَقْبَلَهُ فَتَدْخُلَ النَّارَ، ترسیده که قبول نکنید پس وارد جهنم بشوید، وَ أَخْبَرَنِي أَنَا، و به من خبر داده، فَإِنْ قَبِلْتُ نَجَوْتُ، اگر قبول کنم نجات پیدا میکنم. وَ إِنْ لَمْ أَقْبَلْ لَمْ يُبَال أَنْ أَدْخُلَ النَّارَ، اگر قبول نکنم باکی نیست که وارد جهنم بشوم چون حجت بر من تمام است.
استاد: لم یبالِ، یعنی لم یبالِ أبی، برای پدرم مهم نیست که من جهنمی بشوم علاقه به من که ندارد، به تو علاقه دارد نمیخواهد جهنمی شوی ولی به من همچین علاقه ای ندارد.
شاگرد: این را جدل نیست حاج آقا؟
استاد” حالا من توضیح میدهم، کل این روایت نیاز به یک توضیحی دارد
شاگرد: ثُمَّ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْتُمْ أَفْضَلُ أَمِ الْأَنْبِيَاءُ قَالَ بَلِ الْأَنْبِيَاءُ قُلْتُ يَقُولُ يَعْقُوبُ لِيُوسُفَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً، لِمَ لَمْ يُخْبِرْهُمْ حَتَّى كَانُوا لَا يَكِيدُونَهُ وَ لَكِنْ كَتَمَهُمْ ذَلِكَ فَكَذَا أَبُوكَ كَتَمَكَ لِأَنَّهُ خَافَ عَلَيْك،َ پرسیدند که انبیا بالاتر هستند یا شما؟ جواب جناب زید این بود که انبیا علیهم السلام، گفتم که حضرت یعقوب به فرزندش یوسف فرمودند که پسرم قصه خوابت را برای برادران خود تعریف نکن که نسبت به تو کید میورزند و آن اتفاقاتی که بعد افتاد، لِمَ لَمْ يُخْبِرْهُمْ؟ چرا به آن گفت که به آنها خبر نده تا به آنها کید نورزند؛ بلکه گفت کتمان هم بکن، هم عدم اخبار است و هم گفت کتمان هم بکن. پدرت هم همین کار را کرده، یعنی پدر شما امام سجاد علیه السلام نسبت به این قضیه هم همین کار را کرده کتمان کرده و به خاطر همین ترس بر شما داشته که قبول نکنید.
استاد: این را تا همین جا یک توضیحی بدهم. ببینید از این روایت بعضیها این طور برداشت کردند که جناب زید به امامت امام باقر علیه السلام معتقد نبوده، یا به امام صادق معتقد نبوده، کأن پدر زید که امام سجاد باشد امامت امام باقر، إن کان أبائک أو أخاک، یعنی امامت برادرش را و فرزندش که امام سجاد باشد اینها را کأن خبر نداده، این طوری برداشت کردند. حالا آیا اصلاً این برداشت درست است یا درست نیست صحبت میکنم.
از آن طرف ما روایتهایی بسیار معتبری داریم که من این روایتها را در بحث تلقب امام رضا به لقب رضا روایتش را اشاره کردم در صحبتی که داشتم، روایات کاملاً معتبری هست که امام علیه السلام در مورد زید میفرمایند لو ظفر لوفی، زید دعوت به الرضا من آل محمد میکرده، بنابراین این روایت میگوید که مراد او از شخصی که به او دعوت میکرده امام معصوم بوده و میگوید اگر پیروز هم میشد به آن امام معصوم حکومت و زمامداری را واگذار میکرد، وفی بما وعد. و از این کاملاً پیداست که زید را معتقد به امام میدانسته است. حالا این روایت اصلاً معنایش این هست یا این نیست؟
این چیزی که در این سوال، دعوایی که بین مومن الطاق و زید انجام شده معلوم نیست مربوط به این است که برادر شما امام هست یا امام نیست، دعوا میتواند ناظر به نکته دیگری باشد، شرطیة الاذن من الامام للخروج، زید این را نمیدانسته، خیال میکرده که حق دارد بدون اجازه از امام خارج بشود، اصلاً بحثشان این است. میگوید اگر برادر شما یا پدر شما که امام معصوم هستند به من میگفتند من خارج میشوم؛ چون جهاد باید در رکاب امام معصوم باشد و اگر غیر امام معصوم هم بخواهد جهاد کند باید از امام اجازه بگیرد، زید اینکه جهاد باید در رکاب امام معصوم باشد را نمیدانسته، شبیه همان مطلبی که در ترجمه ابو ایوب انصاری در رجال کشی هست. فضل بن شاذان میگوید ابوایوب انصاری با معاویه در نمیدانم فلسطین یا کجا جنگ کرد، میگوید این به خاطر قلت فقهش، قلة فقهٍ، رجال کشی را ببینید می گوید او نمیدانست که جهاد باید در رکاب امام معصوم باشد، بدون اجازه امام معصوم جهاد جهاد نیست. این هم نمیدانسته این نکته را و دعوایشان سر این هست که میگوید تو میدانی که جهاد باید با امام معصوم باشد و من نمیدانم؟ میگوید پدر شما این حکم شرعی را که جهاد باید در رکاب امام معصوم باشد این را به من گفته به تو نگفته؛ به دلیل اینکه تو آدم احساسی هستی، آدم پرشور و شری هستی، ممکن است به خاطر همین پرشور و شر بودن این را قبول نکنی، یعنی برای خودت توجیهاتی بتراشی و خیلی چیزهای دیگر، ولو پدرت هم بگوید بعضی وقتها آدمها این طور نیست که همه کس به او بگویند گوش کند. میگوید به خاطر روحیهای که پدر شما از تو میدانست که قبول نمیکردی به خاطر همین به تو نگفته، ولی به من گفته؛ به خاطر اینکه من اگر قبول هم نکنم مهم نیست برای پدر تو، میگوید برو جهنم، ولی به تو که نمیتواند بگوید برو جهنم؛ به خاطر همین گاهی اوقات حکم شرعی بیان نمیکنند برای یک شخص، از آن استفاده میشود در جایی که مخاطب ما حکم شرعی را زمینه گوش نکردن او هست ممکن است حکم شرعی به او بیان نکنند، میگوید پدر شما این حکم شرعی که لزوم اذن از امام و لزوم کون الجهاد تحت رکاب امام علیه السلام را به تو بیان نکردند، وقتی به تو بیان نکردند وقتی بیان نکردند به خاطر علاقهای که به تو داشتند، ولی به من بیان کردند من هم گوش کردم. ولی چرا به من بیان کردند چون مهم نبوده برای آنها که من قبول بکنم یا قبول نکنم، ولی نسبت به تو چون علاقه داشتند بیان نکردند.
لذا این روایت اولاً خودش اصلاً ظهور ندارد در اینکه این تعبیر دین میگوید اذ اخبرک بالدین، دین در آن نخوابیده که حتماً امامت امام علیه السلام، احکام شرعیه همه دین هستند، بخصوص احکام مهم شرعی مثل اینکه لزوم کون الجهاد تحت رکاب الامام علیه السلام، این را به تو پدر شما بیان نکردند ولی به من بیان کردند.
شاگرد: مسأله کید را چرا گفته؟
استاد: بعد آن نکته ای که در ذیل میخواهد بیان کند میگوید اصل اینکه یک مطلب را کتمان کند، کتمان حکم شرعی اشکال ندارد، آن که داستان حضرت یعقوب را بیان میکند، میگوید حضرت یعقوب به حضرت یوسف میگوید که شما این مطلب را که مقامت بالاتر از برادران تو هست بیان نکن. بحث کتمان این است چون از آن خواب استفاده میشد که حضرت یوسف بالاتر از برادران است، میگوید این که تو مقامت بالاتر از برادران هست بیان نکن؛ چون آنها تحمل شنیدنش را ندارند. این خودش یک معرفتی است دیگر، معرفت اینکه یوسف از برادران بالاتر است، این لازم نیست به برادران خود بیان کنی چون اگر بیان کنی آنها تحمل شنیدن این را ندارند فیکیدوا لک. اگر بیان نکنی نمیدانند مقام تو بالاتر است اصلا کید هم نمیکنند، ولی اگر بدانند مقام تو بالاتر است و به خاطر بالاتر بودن مقام توست که پدر تو را دوست دارد، دوست داشتن حضرت یعقوب نسبت به حضرت یوسف به خاطر اینکه مقام حضرت یوسف بالاتر بود نه اینکه یک محبتی از سر احساسات پدرانه و امثال اینها باشد. می گوید بنابراین این امکان دارد که یک حکم شرعی، یک معرفت دینی یک آموزه اعتقادی، به این دلیل به افراد بیان نشود که آنها تحمل این را ندارند در یک زمینهای.
گاهی اوقات تقیه از این جهت است که مخاطب تحمل این حکم را ندارد، در روایتی هست میگوید لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله، حالا روایت از جهت سندی شاید معتبر نباشد، ولی مفادش یک مفادی است که قابل فهم است، میگوید اگر ابوذر میفهمید که در قلب سلمان چه میگذرد لقتله، حالا لقتله حالا معنایش چیست خود آن هم یک بحثهایی دارد. علی ای تقدیر از آن استفاده میشود که ابوذر تحمل معرفتی که در قلب سلمان است را ندارد. و چون آن معرفت را ندارد نه امام علیه السلام آن معرفت را در اختیار ابوذر میگذارند، نه خود سلمان آن معرفت را در اختیار ابوذر میگذارند؛ چون نمیتواند آن را تحمل کند. بعضی مقامات و نکات است که چون مخاطب تحمل ندارد، موظف هم هست که تحمل کند، نه اینکه موظف نیست، نمیتواند تحمل کند نه اینکه از قدرتش خارج است، از قدرت او خارج نیست، ولی به هر حال آدمیزاد تا یک جایی یک سری چیزها را میتواند تحمل کند ولو قدرت هم دارد، ولی عملاً نمیتواند آن معرفت را بپذیرد.
شاگرد: این دخول النار مناسبت با انکار ولایت و امامت دارد نه با عصیان یک حکم
استاد: عصیان یک گناه کبیره انسان را به جهنم میبرد
شاگرد: اینکه در امر فرعی
استاد: امر فرعی نیست، امر مهمی است.
شاگرد: اذن را نمیدانسته
استاد: اذن را نمی دانسته بنابراین جهاد میکند گناه میکند به جهنم میرود
شاگرد: گناه میکند ولی امامت کجا، گناه از روی جهالت کچا
استاد: بله آن هم آتش است، ولی انحصار ندارد آتش به انکار امامت، گناه کبیره ما اوعد الله علیه النار، اصلاً تعریف گناه کبیره این است. میگوید کسی که بدون اذن امام خارج میشود گناه کبیره هم هست، نه تنها واجب است گناه کبیره هم هست، جهاد بدون اذن امام گناه کبیره است.
شاگرد: این ما اوعد الله علیه النار یعنی جهاد با اذن
استاد: یعنی جهاد بدون اذن امام گناه کبیره است، آدم داری میکشی دیگر، این آدم کشتن تو باید با اذن امام باشد، امام باید اجازه بدهد، اجازه ندهد این گناه است که میکنی و تو را جهنم می برد.
شاگرد: ممکن بود جنگ انجام بشود و کسی هم کشته نشود
استاد: اصلاً نباید جهاد بروی، جهاد بدون اذن امام گناه کبیره است و اشکال دارد
شاگرد: باید وعدهاش در یک جایی بیاید دیگر
استاد: وعده اش همین است، این که جزو مسلمات است که جهاد بدون اذن امام از گناهان کبیره است، از آموزههای روشن مذهبی ما است.
بنابراین این روایت اولاً ظاهر بدویش اصلاً این نیست که زید اعتقاد به امامت برادرزاده خود امام باقر و امام صادق علیهما السلام نداشتهاند، در روایتهای دیگری هست که تصریح شده که زید به امامت صادق معتقد است؛ البته شاید سند آن معتبر نباشد، ولی از این روایت عدم اعتقاد به امامت امام استفاده نمی شود. به فرض هم ظهور بدویش این باشد جمع عرفی راحت دارد با آن روایات، یعنی ابتداءً هم بگوییم دین ظاهرش مسئله امامت است، این با روایتهایی که صریح هست در این جهت که اعتقاد به امامت داشته با آنها در تنافی است. بنابراین زید ولو اجازه از امام نگرفته، ولی تصورش این بوده که مجاز است و میتواند برای امر به معروف خروج کند،آن روایات تصریح دارد که زید به جهت امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد و امام هم ولو به جهت ندانستن او، اجازه نمیدانند اشخاص خارج بشوند. این دو بحث است، الان فرصت نیست این را توضیح بدهم. زید اصحاب خوبی نداشتند خروج با زید به عنوان یک گناه تلقی میشده، در ترجمه سلیمان بن خالد هست میگوید خرج مع زید ثم تاب، خروج با زید را اصحاب گناه میدانستند، ثم تاب تعبیر میکند روایت سلیمان بن خالد است توبه کرد از اینکه با زید خارج شده.
ولی اینها منافات با این ندارد که زید اشتباه میکرده، زید خیال میکرده مجاز هست از این خروج و اشتباه میکرده و از روایات هم استفاده میشود که معذور هست از این اشتباه.
شاگرد: زید معتقد بوده که انبیاء از اهل البیت بالاتر هستند؟
استاد: حالا او معتقد است که انبیا بالاتر از اهل بیت هستند، مفهومی که از اهل بیت اینجا هست یک مفهومی نیست که خصوص مثلاً امام معصوم علیه السلام را شامل بشود، یک مقام کلی است؛ البته اینجا تطبیقش بر حضرت امام سجاد است در واقع، زید عقیدش این بوده که امام سجاد مقامش از انبیا هم پایین تر است، این خیلی چیز مهمی نیست.
شاگرد: مگر میشود امام نسبت به دیگر کسانی که فرزندش نیستند هیچ گونه محبتی نداشته باشند؟
استاد: آخر محبت داریم تا محبت، من موظف هستم تکلیف شرعی را بیان کنم، درجه محبتها فرق دارد، من ممکن است محبت من نسبت به دیگران در این حد باشد که میخواهم آنها را هدایت کنم، ولی اگر هدایت هم نشدند این قدر کَکَم نمیگزد، نه اینکه ناراحت نشوم، یعنی به اندازه اینکه نسبت به فرزند محبت دارم خب ندارم دیگر. ادامه روایت را بخوانید.
شاگرد: قَالَ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ لَئِنْ قُلْتَ ذَلِكَ لَقَدْ حَدَّثَنِي صَاحِبُكَ بِالْمَدِينَةِ أَنِّي أُقْتَلُ وَ أُصْلَبُ بِالْكُنَاسَةِ،
استاد: کناسه یک جایی هست نزدیک کوفه، آنجا آشغال میریختند، به خاطر همین به اسم کناسه معروف شده بوده.
شاگرد: وَ إِنَّ عِنْدَهُ لَصَحِيفَةً فِيهَا قَتْلِي وَ صَلْبِي،
استاد: حتی ظاهرش این است که میخواهد بگوید که من قبول هم دارم، یعنی همین اینکه امام صادق علیه السلام علم غیب دارد و علوم ویژه دارد این را معتقد است، اینها را که میگوید گفته، نه اینکه میخواهد بگوید گفته که گفته؛ نه می خواهد بگوید من معتقد هستم، با وجود که علم به شهید شدن هم دارم باز هم اقدام میکنم.
شاگرد: فَحَجَجْتُ فَحَدَّثْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع بِمَقَالَةِ زَيْدٍ وَ مَا قُلْتُ لَهُ فَقَالَ لِي أَخَذْتَهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ فَوْقِ رَأْسِهِ وَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْهِ وَ لَمْ تَتْرُكْ لَهُ مَسْلَكاً يَسْلُكُهُ.
استاد: وقت گذشته من فقط یک چیزی را در مورد جناب زید به مناسبت ایام هم نقل کنم، زید اصحابشان خیلی مختلف بوده همه جور آدم در میان آنها پیدا میشد و زید هم تیپ شخصیتیش این طور نبوده که افراد خالص را دور خودش جمع کند، در روایتی هست که از او سوال میکنند نظرت نسبت به شیخین چیست؟ جواب نمیدهد، وقتی تیر به سر او میخورد میگوید: هما أقامانا و الله هذا المقام، خلاصه آنها بودند که من را به این بلا مبتلا کردند و شهید کردند، هر چه هست از سر آن دو تاست.
خدا ان شاءالله تا دامنه قیامت ما و نسل ما را از محبت اهل بیت علیهم السلام برخوردار بگرداند. ان شاءالله بغض دشمنان اهل بیت، بغض اولی و دومی و دیگر دشمنان اهل بیت را در ما و در نسل ما تا دامنه قیامت مستدام بدارد. اللهم صل علی محمد و آل محمد