حدیثخوانی استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری
Hadis 07 – 14031005
متن خام
سال اول –چهارشنبه جلسه 7
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
استاد: آن حسنُ موثق را چه کار کردید؟ حسن است یا موثق است یا هر دو است؟
ش:
استاد: همین نکتهای که ایشان اشاره کردند را من یک مقدار بیشتر توضیح بدهم. در این تقسیمبندی چهارگانه حدیث، حسن و صحیح و موثق و ضعیف، نتیجه تابع اخس روات است، یعنی وصف کلی حدیث به اعتبار آن راوی که از همه وصفش پایین تر است وصف میشود، یعنی اگر در سند یک راوی باشد صحیحه یک راوی باشد حسنه، آن روایت صحیحه نیست و حسنه است. حالا این اختلافی است که حسنه بالاتر است یا موثقه بالاتر است، اگر در سند روایت یک نفر باشد که وصفش حسنه باشد یک نفر باشد وصفش موثقه باشد، اگر ما حسنه را بالاتر از موثقه بدانیم وصف کلی روایت میشود موثقه، اگر موثقه را بالاتر بدانیم این میشود حسنه. این یک نکته.
نکته دوم اینکه اگر در یک روایتی دو تا راوی به هم معطوف باشند، اینجا نتیجه تابع اعلاهماست، در جایی که روات طولی باشند نتیجه تابع اخس روات است، اگر عرضی باشند نتیجه تابع اعلاهماست.
حالا اینجا در این سند ممکن است ایشان حسنٌ موثق را به این اعتبار گفته باشد که ابراهیم بن هاشم را اینها حسن میدانند، امامی ممدوح میدانند، منصور بن یونس واقفی ثقه است، سعدان بن مسلم را حالا بعد در موردش صحبت میکنم، مرحوم مجلسی در مورد سعدان بن مسلم نوعاً تعبیر مجهولٌ تعبیر کرده مثلاً جلد دو مرآت العقول صفحه صد و پانزده، جلد نه، صفحه نود و نه و صد و شش، جلد دوازده صفحه سی و هشت، جلد پانزده صفحه چهارصد و هشتاد و دو، جلد شانزده صفحه یازده، صد و سی و سه، صد و شصت و شش، چهارصد و دو، جلد بیست صفحه دویست و سی و دو، اینجاها روایتی که مشکلش فقط در سعدان است، آن روایت را مجهول تعبیر میکند. ولی بعضی جاها این را حسنه تعبیر کرده در مرآت العقول جلد دوازده صفحه هشتاد و پنج میگوید مجهولٌ بل حسنٌ لان الشیخ قال فی سعدان له اصلٌ، در جلد چهارده صفحه صد و بیست و شش هم میگوید مجهول بسعدان و یمکن ان یعد حسناً لانهم ذکروا فی سعدان ان له اصلاً و یکون کتابه من الاصول مدحٌ له. همچنین در جلد یک صفحه صد و هشت میگوید مجهولٌ علی المشهور بسعدان و ربما یعد حسناً لان شیخ قال له اصلٌ.
اسحاق بن عمار هم را اینها واقفی میدانند و روایتهای اسحاق بن عمار را مرحوم مجلسی موثق تعبیر میکند، مثلاً مرآت العقول جلد چهار صفحه پنجاه و دو جلد شش صفحه دویست و شصت و پنج روایت اسحاق بن عمار را موثق تعبیر کرده است.
حالا اینجا ممکن است حسنٌ موثق به این اعتبار باشد که اگر حسن را بالاتر بگیریم این روایت موثقه است به اعتبار اسحاق بن عمار در هر دو طریقش، ولی اگر موثق بالاتر باشد این روایت میشود حسنه به اعتبار ابراهیم بن هاشم.
به نظرم سعدان بن مسلم اینجا دخالتی در این ندارد علی ای تقدیر؛ نه منهای آن جهت، من میخواستم از این جهت مطلب را یک طوری درست کنم که بگوییم طریق منصور بن یونس را که در نظر بگیریم، اگر حسن بالاتر باشد روایت میشود موثق، اگر موثق بالاتر باشد میشود حسن. روایت سعدان بن مسلم را هم اگر حسن بالاتر باشد میشود موثق، اگر موثق را، من میخواستم سعدان بن مسلم را دخالت بدهم؛ چون سعدان بن مسلم فوقش این است که حسن است دیگر، در طریق سعدان بن مسلم اگر سعدان بن مسلم را بتوانیم تصحیح بکنیم بتوانیم حسن بدانیم میشود شبیه ابراهیم بن هاشم، یعنی اخس سندها ابراهیم هاشم است، اگر سعدان بن مسلم را
سعدان بن مسلم ظاهراً نقشی ندارد، این حسنٌ موثق ظاهراً یعنی حسنٌ أو موثق، من میخواستم طوری درست کنم که یک طریقش را بگوییم حسن است و یک طریقش را بگوییم موثق است.
ش: هر دو لفظ را دارد، حسن و موثق
استاد: بنابراین یکی از آنها بیشتر نیست، یعنی اگر ما حسن را بالاتر بدانیم میشود موثق، اگر موثق را بالاتر بدانیم میشود حسن، یکی از این دو تا. این حسن موثق ظاهراً میخواهد اشاره باشد به اینکه بنابر یک مبنا حسن است و بنا بر یک مبنا موثق، حسنٌ علی مبنیً، موثق علی مبنیً، ایشان حسنٌ او موثق را جاهای متعددی به کار برده و حسنٌ موثق را هم در جاهایی که سند معطوف هم ندارد، عطف هم ندارد به کار برده. من این مورد را میخواستم یک طوری درست کنم که درست بشود نشد، ولی علی ای تقدیر ظاهراً مراد ایشان از حسنٌ موثق یعنی حسنٌ علی مبنی کون الموثق اعلی و موثقٌ علی مبنی کون الحسن اعلا. و این سعدان بن مسلم اینجا نقشی ندارد؛
خلاصه یک روایت نمیتواند هم حسن باشد و هم موثق الا بشرط …، یعنی بین این اقسام اربعه تباین است، اینها هیچ کدامشان با همدیگر قابل جمع نیستند. لذا این حسن موثق یعنی روی یک مبنا حسن است روی یک مبنا موثق است.
حالا روایت بعدی را بخوانید. قرار بود روایتهای صحیحه را بخوانیم، روایت صحیحه روایت پنجم باب است.
ش: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَدَعِ الْأَرْضَ بِغَيْرِ عَالِمٍ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يُعْرَفِ الْحَقُّ مِنَ الْبَاطِلِ.
استاد: معنایش واضح است، فقط یک نکتهای عرض کنم، تکرار قال، قال اولش به ابی بصیر برمیگردد و قال دوم به امام برمیگردد، خیلی وقتها سند را کامل میکنند تا امام، بعد یک ضمیر برمیگردانند به آخرین راوی مثلاً میگویند عن ابی بصیر عن ابی عبدالله قال سالت، این برای اینکه سند و متن را کاملاً میخواهند از هم جدا کنند، حتی گاهی اوقات مثلاً میگوید عن علی بن ابی حمزه عن ابی بصیر قال عن ابی عبدالله علیه السلام قال کنت مع ابی بصیر، این قال به آخرین نفر هم برنمیگردد، به نفر قبلی برمیگردد، ولی به دلیل اینکه در ضمن روایت ابی بصیر یک روایتی از امام صادق نقل کرده، به خاطر همین سند را کامل کامل میکنند و بعد که سند کامل شد تا آخر، مثلاً در ترجمه عمر بن یزید یک روایتی است میگوید الحسن بن عطیه عن عمر بن یزید عن ابی عبدالله علیه السلام، قال کنت مع عمر مثلاً بالمدینة فباع عمر ثوباً حرویا، این حسن بن عطیه از عمر بن یزید از امام صادق نقل کرده، ولی یک مقدمهای دارد مقدمه آن این است که با هم در مدینه بودیم و عمر بن یزید یک پارچهای فروخت و دعوا شد با آن طرف و اینها و بعد رفت از امام صادق سوال کرد و امام صادق به او گفت که باید چطور رفتار کنی. صاحب قاموس الرجال اینجا گفته که این عبارت زائد است الحسن بن عطیه عن عمر بن یزید عن ابی عبدالله علیه السلام، گفته این عبارت عمر بن یزید زائد است، نه این طور نیست زائد نیست؛ بلکه سند را کامل میکنند، وقتی سند را که کامل کردند تازه میآیند وارد متن میشوند، حالا متن ممکن است مقدمهای داشته باشد و به جهت آن مقدمه یکی دو نفر قبل از سند چیز بشود. این هم همین است، قال قال سند را کامل کرده یعنی قال ابوبصیر قال احدهما علیهما السلام: إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَدَعِ الْأَرْضَ بِغَيْرِ عَالِمٍ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يُعْرَفِ الْحَقُّ مِنَ الْبَاطِلِ.
در اینکه زمین چرا از امام خالی نخواهد بود دو تا تعبیر است، یک تعبیر این است که اگر زمین امام در آن نباشد زمین از بین میرود، این معنایش این است که کاری ندارد که زمین کسی در آن باشد یا نباشد، امام باید بالاخره در زمین باشد. یک موقعی است امام به عنوان امام مطرح است، میگوید اگر امام نباشد هدایت مسیرش مسدود میشود، این از آن قسم است، میگوید لولاذلک لم یعرف الحق من الباطل، یعنی بنابراین اگر جامعهای نبود آیا باز هم امام هم در روی باشد یا نباشد؟ آن به آن کار ندارد، این ناظر به این است که در جایی که حق و باطل باید شناسایی بشود که در نتیجه جامعه است دیگر، اینجا باید امام باشد، جامعه انسانی بدون وجود امام معنا ندارد، محصل معنای روایت این میشود.
ش: تعبیر لساخت الارض…
استاد: آن لساخت الارض بأهلها است.
ش: بله، این از باب غضب خداست که بدون امام دیگر امانی نیست؟ چون دو جور معنا کردند، یا از این باب است که عالم
استاد: حالا از باب غضب است یا از باب بالاخره کأن علت مبقیه وجود چیز امام است، امام منشا میشود که دیگران هم وجودشان در عالم معنا داشته باشد، یعنی هدفمند باشد، وقتی امام علیه السلام نبود دیگر وجود هدفمند نیست، به غضب و اینها معلوم نیست خیلی مربوط باشد.
ش: عالم بدون قرینه در روایات منصرف به امام است؟
استاد: بله. عالم علی وجه الاطلاق یعنی عالمی که همه چیز را میداند یا حداقل عالم به جمیع شریعت است، معلوم نیست غیر معصومین مراد باشد
ش: روایت مفهوم هم دارد؟ یعنی اگر امام باشد حتما یعرف الحق من الباطل؟
استاد: یعرف الحق من الباطل یعنی اگر زمینه معرفت حق از باطل از بین می رود، خب بله درست است. روایت بعدی را بخوانید.
ش: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ يَتْرُكَ الْأَرْضَ بِغَيْرِ إِمَامٍ عَادِلٍ.
استاد: این میتواند معنایش این باشد که نفس وجود امام عادل در زمین لازم است، نه به خاطر اینکه مسیر هدایت است، اصلاً زمین بدون امام تحقق پیدا نمیکند، برپا نخواهد شد که قبلا هم نمونه آن در آن روایتی که در باب قبلی بود ان الحجة قبل الخلق مع الحجه و بعد الحجه، عرض میکردیم یک احتمال جدی همان مطلبی است که در بعضی کلمات شارحان حدیث وارد شده که ناظر به این است که وجود حجت و ضرورت وجود حجت به خاطر خلق نیست و منهای خلق هم حجت بر روی زمین لازم است، اینها ممکن است ناظر به این جریان باشد.
ش: به قید عادل شاید این فرمایش درست نباشد، چون عدل بخواهد به پا کند باید
استاد: نه عادل معنایش این نیست که عدل به پا کند، عادل معنایش به پا کردن عدل نیست، میگوید نفس امام عادل باعث میشود که زمین معقول باشد، یعنی ببینید بحث سر این است که خلقت عالم هدفمند است بدون وجود امام اصلاً آن خلقت لغو است، بحث این است. یک موقع میگوییم خلقت انسان برای این است که به یک هدفی برسد، این هدف بدون وجود امام تحقق پیدا نمیکند، این یک نگاه است، یک نگاه دیگر این است که خلقت عالم بدون امام امکان پذیر نیست نه به خاطر آن بحث خلقت انسان و اینها، آن الحجة قبل الخلق مع الخلق و بعد الخلق اشاره به این نکته است که بحث ضرورت وجود حجت به خاطر خلق نیست، قبل از خلق هم حجت است، بعد از خلق هم حجت است، حجت خودش یک نوع ضرورت منهای خلقی هم دارد، این روایت میتواند معنایش این باشد.
ش: امام عادل را مگر در مقابل امام جائر استفاده نمیکنند؟ صرف نظر از آن مقاماتشان، شناختهای که به مقامات واقعیشان وجود دارد، امام عادل در مقابل آنهایی که اهل گناه بودند، و اینها اینطوری نیستند، حداقل ضواهر شریعت را خیلی خوب رعایت میکنند، در واقع یک قضیه حقیقیه به معنای اینکه وقتی حکومتی بر پا میشود
استاد: نه این دیگر در آن نخوابیده که امام عادل امامی است که حتماً میخواهد حکومت تشکیل بدهد. این در مقابل این است اگر به غیر امام میگفتند افراد ممکن است توهم بکنند که همینهایی که اسمشان را گذاشتند امام، فی الکتاب امامان امامٌ عدل و امام جور که در بعضی روایات دیگر هم هست آنها هم کفایت میکند، در حالیکه این برای این است که خلقت ارض معقول باشد. روایت هفتمی که چیز است، هشتمی را بخوانید.
ش: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ: وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ اللَّهُ أَرْضاً مُنْذُ قَبَضَ آدَمَ ع إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامٌ يُهْتَدَى بِهِ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ حُجَّتُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ لَا تَبْقَى الْأَرْضُ بِغَيْرِ إِمَامٍ حُجَّةٍ لِلَّهِ عَلَى عِبَادِهِ.
استاد: قُبِض هم درست هست.اینها همه دیگر همه تکیه بر بحث هدایت است دیگر، حجیت و آن معنای دوم. روایت دهم را بخوانید. سندش هم سند است.
ش: قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَ تَبْقَى الْأَرْضُ بِغَيْرِ إِمَامٍ قَالَ لَوْ بَقِيَتِ الْأَرْضُ بِغَيْرِ إِمَامٍ لَسَاخَتْ. یعنی لساخت بأهلها
استاد: نه معلوم نیست، مرحوم وافی در لساخت باهلها معنا کرده ولی معلوم نیست این باشد، ساخ یعنی رسب، رسوب میکند یعنی نابود میشود، آن وقت معنایش فرق میکند دو تا معنایی که عرض کردم، اگر لساخت بأهلها باشد معنا این است که بدون امام آن اهل نمیتوانند روی زمین باقی بمانند؛ چون کسانی هستند که حجتی برای آنها نباشد، بحث هدایت و آن بحثها پیش میآید، ولی لساخت باشد، زمین کنایه از زمین بما هو زمین نیست، یعنی آفرینش بدون وجود امام معقول نیست، آفرینش نه جامعه انسانی.
ش: اهل أرض الزاماً انسانها هستند، درختان و اینها هم هستند
استاد: ظاهر اهل زمین انسانها هستند، اهل یعنی آن چیزی که مأنوس هستند، مثلاً حیوانات حیوان اهلی داریم و حیوان وحشی، اهلیت یک معنای خاصی هست، اهل در عربی به معنای اهل و عیال نیست؛ بلکه در مقابل وحشت است، یعنی آن چیزی که یک نوع عقلانیت در آن خوابیده. مطلق موجودات را اهل نمیگویند، حتی حیواناتی که اهلی هستند به اعتبار یک نوع ارتباطی که با انسانها پیدا کردند، یک نوع أنسی پیدا کردند، اهل یعنی آن چیزهایی که مانوس میشوند انس برقرار میکنند، اگر اهل را بخواهیم معنا کنیم یعنی موجودات زنده انس پذیر، یک مفهوم خیلی خاصی پیدا میکند، لذا درختان اهل زمین نیستند، این است که مرحوم وافی هم تعبیر میکند یعنی إن خسفت بأهلها و ذهبت بهم، ضمیری که برگردانده، بهم برگردانده.روایت بعدی را هم بخوانید
ش: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَ تَبْقَى الْأَرْضُ بِغَيْرِ إِمَامٍ قَالَ لَا قُلْتُ فَإِنَّا نُرَوَّى عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهَا لَا تَبْقَى بِغَيْرِ إِمَامٍ إِلَّا أَنْ يَسْخَطَ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ أَوْ عَلَى الْعِبَادِ فَقَالَ لَا لَا تَبْقَى إِذاً لَسَاخَتْ.
استاد: نُرَوَّی است؟ نُرْوَی است؟ نَرْوِی است؟ این را دقت کنید برای هفته آینده. آن وقت بین این سه چه فرقی است؟ هفته آینده توضیحش را خواهیم داد، الان فرصت نداریم.
این لا در «فقال لا» یعنی چه؟
ش: این حرف تو درست نیست، تخطئه است.
استاد: یعنی اگر خداوند بر اهل ارض هم سخط هم بکند نه اینکه امام را میبرد، امام را و مردم را میبرد، کأن از این استثنا استفاده میشود که اگر خدا بر اهل ارض سخط کند امام را میبرد که این اشاره به بحث غیبت است، حالا این باشد هفته آینده، فکر میکنم اشاره به داستان نقل واقفه باشد کأن میخواهند بگویند که خدا چون سخط کرده بر اهل ارض بنابراین امام کاظم علیه السلام را از میان مردم برده، لازمهاش این است که ممکن است در یک زمانی در روی زمین مردم باشند ولی امام نباشد به خاطر سخط الله و این موجِّه مسلک واقفه باشد. روایت از امام رضا علیه السلام است، فکر میکنم این ناظر به جفنگیات واقفه باشد و این روایت را این شکلی نقل کردند.
شاید در روایات ما هست که سخط خداوند بر روی زمین ممکن است منشا شود امام را ببرد، ولی امام را با مردم میبرد، نه اینکه فقط امام را ببرد، ممکن است آن بحث لساخط الارض باهلها معنایش این باشد که خداوند عذاب میکند مردم را به اینکه امام را میبرد و مردم هم با او میروند، دیگر مردم هم نمیمانند، ولی اینکه شما میبینید مردم هستند خود وجود مردم کاشف از این است که امام است؛ بنابراین دیدگاه واقفه که معتقد هستند که الان ما امامی نداریم، این دیدگاه دیدگاه باطلی است.
و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آل محمد.