درس خارج اصول استاد معظم حاج سید محمد جواد شبیری
14040924 شماره جلسه: 63
مقرر: امیر حقیقی
موضوع: مباحث الفاظ / اجزاء / اجزاء امر ظاهری
أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. بسم اللّه الرحمن الرحیم، و به نستعین؛ إنّه خیر ناصر و معین. الحمد للّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطاهرین، و اللعن علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
دلالت حدیث رفع بر اجزا
برخی برای اجزا به حدیث رفع تمسک کردهاند. برخی مرحوم آخوند و مرحوم امام این حدیث را دال بر اجزا دانستهاند. در ادامه کلام آقای شهیدی را مورد بررسی قرار خواهیم داد. در رابطه با حدیث رفع، مقالهای از دروس آقای شهیدی تالیف شده که با آنچه در کتاب ابحاث ذکر شده کمی تفاوا دارد و گویا ایشان از برخی مطالب خود رجوع کردهاند.
اشکالات آقای شهیدی
آقای شهیدی اشکالاتی در مورد دلالت حدیث رفع بر اجزا بیان کردهاند.
اشکال اول: ظهور روایت در رفع مواخذه
ظهور روایت شریفه در رفع مواخذه است، نه رفع عواقب عمل مثل قضا و اعاده. البته ایشان در کتاب ابحاث با تعبیر «قد یقال…» این مطلب را بیان کردهاند[1]، ولی در مقالهای که از دروس ایشان منتشر شده با جزم بیشتری این مطلب بیان شده است. ایشان بهعنوان شاهد بیان کردهاند که از روایات استفاده میشود که رفع خطا و نسیان و آنچه طاقت بر آن نیست اجابت دعای پیامبر (ص) است، و دعای آن حضرت در رفع مواخذه است. به روایت عمرو بن مروان توجه کنید:
«الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ قَالَ حَدَّثَنِي عَمْرُو بْنُ مَرْوَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي أَرْبَع خِصَالٍ خَطَأُهَا وَ نِسْيَانُهَا وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَمْ يُطِيقُوا وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلّ: «رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ» وَ قَوْلُهُ «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ»[2].
نکته اول: آنچه در روایت عمرو بن مروان در مورد خطا و نسیان وارد شده مربوط به رفع عقاب است، و سخن آقای شهیدی در این مورد صحیح است و به مواخذه تعبیر شده، ولی در مورد فقره «ما لا یطیقون» تعبیر به مواخذه نشده بلکه چنین آمده است: «ربّنا و لا تحمّلنا ما لا طاقة لنا به». این تعبیر به معنای نفی تکلیف و الزام است، و ربطی به مواخذه ندارد.
نکته دوم: تنها چهار مورد از مواردی که در حدیث رفع وارد شده -نسیان، خطا، اکراه، ما لا یطاق- در این روایت شریفه ذکر شده ولی باقی موارد ذکر نشده است. اگر این چهار مورد مربوط به مواخذه باشد، آیا باقی موارد هم چنین است؟ مرحوم شیخ انصاری بحث سیاق را مطرح کرده و بیان نموده که سیاق اقتضا دارد که آنچه مقدر است در تمامی فقرات یک چیز باشد. بر این اساس، وقتی در چهار مورد مواخذه مقدر است در دیگر موارد نیز باید مواخذه در تقدیر باشد. ما کلام شیخ انصاری را با تغییر تعبیر مطرح مینماییم: ظاهر دلیل آن است که سیاق اقتضا دارد که رفع در جمیع فقرات به ملاحظه واحده باشد. اینکه رفع در برخی فقرات به ملاحظه رفع مواخذه و در برخی دیگر از فقرات به ملاحظه امری دیگر باشد، غیرظاهر است.
توضیح آنکه در آیه شریفه «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُم»[3] برخی بیان کردهاند که باید بحث نمود که اثر ظاهر در تقدیر است یا جمیع آثار و یا امر دیگر. حضرت آیتالله والد بیان کردهاند که تقدیری در آیه شریفه وجود ندارد. معنای آیه آن است که شما از مادر محروم هستید. البته باید توجه شود که محرومبودن به ملاحظه چه امری است. آیا محرومیت به ملاحظه جمیع افعال مرتبط به مادر است یا آنکه به ملاحظه خصوص فعل نکاح. البته بنابر این تحلیل نیز بحث از جمیع آثار یا اثر ظاهر مطرح میشود، ولی کلام در تحلیل ادبی بحث است. یک تحلیل آن است که واژهای در تقدیر است، و تحلیل دیگر آن است که محرومیت به ملاحظه چه امری به امهات نسبت داده شده است، نه آنکه چیزی در تقدیر باشد. در محل بحث نیز میتوان در تحلیل کلام شیخ انصاری بیان کرد: در حدیث رفع، چیزی در تقدیر نیست، ولی سیاق اقتضا دارد که رفع به ملاحظه واحده به جمیع فقرات نسبت داده شده باشد. اینکه رفع در برخی فقرات به ملاحظه یک امر و در برخی دیگر به ملاحظه امر دیگری باشد خلاف ظاهر است.
سخن شیخ انصاری صحیح به نظر نمیرسد. اگر سیاق واحد باشد، کلام شیخ انصاری قابل پذیرش است. سیاق، اهمیت بسیار زیادی در استظهار دارد. بسیاری اوقات، ظهور دلیل با بررسی سیاق روشن میشود. وقتی در یک سخن، بحث از یک مطلب به مطلب دیگر منتقل میشود، سیاق تغییر میکند. این شعر در مباحث معانی و بیان معروف است:
ثلاثة تُشرِقُ الدنيا بِبَهجَتِها شمسُ الضُحى و أبو إسحاق و القمرُ
در این بیت، واژه «تشرق» نسبت به شمس و قمر به معنای حقیقی است و نسبت به ابو اسحاق به معنای مجازی است. حتی در این مورد نیز شاعر ادعا میکند که اطلاق در جمیع این موارد به معنای حقیقی است.
مساله سیاق بسیار اهمیت دارد. یکی از ضعفهای جدی آقای عطارمنش آن است که در مقاله مزبور اصلا به این مطلب توجه نکرده است. مثلا سیاق اقتضا دارد که جمیع فقرات از یک سنخ باشد؛ مثلا جمیع فقرات مربوط به افعال است.
مراد از «الخطأ» که در برخی از نقلها وارد شده، «ما أخطئوا» است و مراد از «النسیان» هم «ما نسوا» است. در آیه شریفه نیز این تعابیر به صورت فعل به کار رفته است: «إن نسینا أو أخطأنا». نسیان وقتی به صورت فعل بیان میگردد به معنای فعلِ واقعشده است. یعنی آن واقعهای که از روی نسیان صورت پذیرفته، بدین صورت که عمل به صورت ناقص انجام شده یا آنکه عمل بالمرّة ترک شده است. مصداق خطا و نسیان و اکراه، عملِ واقعشده خارجی -یعنی عمل موجود- است. بین اینکه مراد از این فقرات، عمل موجود باشد یا ماهیت عمل باشد تفاوت است.
الزام و وجوب، به عمل انجام شده تعلق نمیگیرد؛ چرا که آن عمل، انجام شده و تمام شده است. ولی فقره «ما لا یطیقون» به معنای فعل انجامشده نیست. آنچه غیرمقدور است اصلا قابل انجام نیست. این فقره به ماهیت متعلق اشاره دارد. ماهیت، نسبت به وجود و عدم لابشرط است؛ بنابراین اگر مراد از رفع خطا و نسیان و اکراه، مواخذه باشد اقتضا ندارد که مرفوع در دیگری فقرات نیز مواخذه است؛ چرا که ان سه مورد به صورت فعل ماضی به کار رفته و الزام نسبت به آنها معنی ندارد؛ پس در آن موارد، مراد از رفع، مواخده یا دیگر آثاری است که بر اعمال ناشی از این امور بار میشود. مراد از آثار دیگر که ممکن است اراده شده باشد، اموری مثل کفاره و قضا و اعاده است. نتیجه آنکه نمیتوان مرفوع در فرض نسیان و خطا و اکراه را به مرفوع در فقره «ما لا یعلمون» تسرّی داد؛ چرا که این فقره به صورت فعل مضارع ذکر شده است. سیاق در فقره «ما لا یعلمون» مثل فقره «ما لا یطیقون» است؛ پس این فقرات نباید مثل آن سه فقره تحلیل شود.
تعبیر «لا تحمّلنا ما لا طاقة لنا به» بدین معنی است که غیر مقدور را بر گردن ما مگذار. برگردن گذاشتن ماهیت به معنای الزام به ماهیت، و برگردنگذاشتن فعل واقعشده به معنای الزام به عواقب آن فعل است که ممکن است مواخذه یا امور دیگر باشد. سیاق اقتضا دارد که تمامی فقرات از یک نوع باشد. این مقدار از دلالت سیاق پذیرفته است، ولی ممکن است هر فقره یک صنف خاص از نوع باشد. برخی فقره مربوط به فعل واقع شده و برخی دیگر مربوط به فعل لابشرط از وقوع و عدم وقوع؛ بلکه فعلِ واقعنشده. ما در بحث از حقیقت تکلیف متذکّر شدیم که تکلیف به فعل واقعنشده تعلق میگیرد، و مفاد تکلیف، مفاد تصییر است، نه مفاد کان. امر به یک فعل مثل صلاة بدین معنی است که این فعلی که اگر امر نکنم واقع نمیشود را واقع کن. بنابراین فقره «ما لا یطیقون» یعنی تکلیف به فعلی که واقع نشده و قدرت بر آن نیست تعلق نمیگیرد. فقره «ما لا یعلمون» هم بدین معنی است که مکلّف، ملزم به عملِ مجهول الإلزام نمیشود. کلام مرحوم آخوند و مرحوم امام آن است که اصل تکلیف در این فقره نفی شده، بنابراین اجزا ثابت میشود. این اشکال که مطرح شده که مرفوع، مواخذه است، اشکالی وارد نیست؛ چرا که فقره «ما لا یعلمون» و «ما لا یطیقون» تفاوت دارد با فقرههای مربوط به نسیان و خطا و اکراه. بله اشکالات دیگری مطرح است که در ادامه بیان مینماییم.
توجه شود که مراد ما از فعل، اعم از فعل (در واجبات) و ترک (در محرّمات) است. قدرت از جهت عقلی، نسبت به فعل و ترک، علی السویه است، ولی از جهت ادبیات گفتاری وقتی بیان میشود که «من به صلاة قدرت ندارم» یعنی «قدرت بر انجام ندارم»، و وقتی بیان میشود «من به ترک صلاة قدرت ندارم» یعنی «نمیتوانم ترک صلات را محقق کنم». فقره «ما لا یطیقون» به معنای آن چیزی است که قدرت نسبت به تحقق آن نیست وجوداً یا عدماً. مراد از «ما لا یطیقون»، هم ممکن است فعل صلاة و هم ممکن است ترک شرب خمر باشد، و شامل هر دو میشود.
حاصل آنکه اشکال آقای شهیدی وارد نیست. البته در بحث نسیان اشکال ایشان وارد است. مقالهای که از آقای شهیدی چاپ شده مربوط به نسیان است که برخی از مباحث آن با بحث اجزا مشترک است. سخن ایشان در مورد فقره نسیان صحیح است که مربوط به رفع مواخذه است، از روایت شریفه کفایت عمل ناسی استفاده نمیشود، ولی سخن ایشان در مورد فقره «ما لا یعلمون» تمام نیست.
اشکال دوم: ظهور روایت در رفع ظاهری
آقای شهیدی بیان کردهاند ظاهر رفع، رفع حقیقی نیست؛ بلکه رفع ظاهری در مقابل وضع ظاهری است. مراد از وضع ظاهری، ایجاب احتیاط است که در این حدیث نفی شده و روایت شریفه بر برائت دلالت دارد، ولی روایت شریفه ظهور در آن ندارد که حکم واقعی، مقیّد به فرض علم باشد؛ بنابراین روایت شریفه بر چیزی بیش از نفی وجوب احتیاط دلالت ندارد؛ بنابراین مقتضی اجزا نیست.
این اشکال آقای شهیدی صحیح است. در بحث اجزا بیان شد که مرحوم آخوند قائل است اصول منقحه موضوع، شرط در ادله احکام واقعی را توسعه داده و آن را اعم از شرط ظاهری و شرط واقعی میکند. در آن بحث بیان شد که این سخن صحیح نیست و توسعه مزبور تنها توسعه ظاهری است. نظیر آن مباحث در حدیث رفع نیز مطرح است. رفع در این حدیث، رفع ظاهری است.
اگر بگویید: رفع در فقره «ما لا یطیقون» ظاهر در رفع حقیقی است؛ بنابراین رفع در فقره «ما لا یعلمون» نیز باید رفع حقیقی باشد.
میگوییم: سخن این دو فقره تفاوت دارد، و از این جهت، وحدت سیاقی ندارند؛ چرا که در فقره «ما لا یعلمون» شک در موضوع اخذ شده است.
شمول فقره «ما لا یعلمون» نسبت به فرض شکّ
سوال: آیا فقره «ما لا یعلمون» شامل فرض شک هم میشود؟ حضرت آیتالله والد بیان کردهاند که معلوم نیست این تعبیر شامل فرض شک بشود؛ بلکه ممکن است تنها ناظر به فرض غفلت و جهل مرکب باشد. به نظر ما در بسیاری از موارد روشن است که تعبیر «ما لا یعلمون» شامل فرض شک نیست، ولی در حدیث رفع، شمول نسبت به شکّ به نظر ما محلّ تامّل است، و چندان روشن نیست. این امر نیازمند دقت و تامل است.
در برخی نقلها به جای تعبیر «ما لا یعلمون» تعبیر «ما لم یعلموا» وارد شده است. بر اساس این نقل، معنای روایت چنین است: کاری که از روی جهل انجام شده اصلا بر عهده نبوده و واجب نبوده است؛ بنابراین شامل فرض شک نیست، ولی نقل «ما لا یعلمون» چه بسا ظاهر در این فرض باشد که مکلّف نمیداند و میداند که نمیداند. یعنی مکلف نسبت به عنوان «عدم علم» دارای علم است. بر این اساس، فرض ظاهر، صورت شکّ است؛ چرا که غافل و جاهل مرکّب، خود را غافل و جاهل نمیداند. اشکالی که جناب آیتالله والد در نظیر این موارد مطرح فرموده، نسبت به فقره «ما لا یعلمون» محل تامل است.
تعبیر «رفع ما لا یعلمون» ظاهر در آن است که زمان رفع با زمان عدم علم اتحاد دارد، که صورت روشن آن، فرض شکّ است؛ بهخلاف نقل «رفع ما لم یعلموا» که ظاهر در اختلاف زمان آن دو است. یعنی عدم علم مربوط به زمان گذشته بوده و جریان رفع مربوط به پس از انجام عمل و التفات به عدم علم است.
در برخی روایات وارد شده که نسبت به آنچه علم ندارید، به ائمه علیهم السلام ردّ کنید. «ردّ ما لا یعلمون إلی الأئمه (ع)» مربوط به غفلت یا جهل مرکب نیست. آنچه مورد غفلت یا جهل مرکب است را نمیتوان رد به ایشان نمود؛ بنابراین مراد از «ما لا یعلمون» در این روایت، شکّ است. البته سخن آیتالله والد کاملا صحیح است که برخی از اطلاقات عدم علم، ظهور در خصوص غافل و جاهل مرکب دارد. مثلا وقتی گفته میشود: «نمیدانستم این غذا مسموم است و خوردم» بدین معنی نیست که شاک بودم؛ بلکه به مغنای غفلت است. ولی در خصوص محل بحث باید تامّل نمود که مراد از «ما لا یعلمون» چیست. بر اساس نقل «ما لم یعلموا» سخن آیتالله والد تطبیق میشود، ولی در مورد نقل «ما لایعلمون» باید تامل نمود که آیا زمان رفع با زمان عدم علم اتّحاد دارد یا آنکه در دو زمان مختلف است. ممکن است بیان شود قدر متیقّن از «ما لا یعلمون» جایی است که آن دو زمان اتحاد دارد؛ بنابراین قدر متیقّن از روایت شریفه، صورت شک است. حاصل آنکه چه بسا ظهور نقل «ما لا یعلمون» در فرض شک روشن باشد، ولی کلام در آن است که در برخی نقلها به جای آن، تعبیر «ما لم یعلموا» به کار رفته است. این مساله نیازمند تامل بیشتر و نیازمند دقت است.
مقاله آقای عطار منش
مولف در این مقاله تلاشهای خوبی نموده که قابل تقدیر است، ولی این مقاله نیازمند برخی اصلاحات اساسی است. ما بیشتر به اشکالات مقاله میپردازیم.
اشکالات شکلی مقاله
برخی اشکالات شکلی در این مقاله وجود دارد که باید تصحیح شود. برخی مطالب مقاله به منابع متاخر ارجاع داده شده در حالی که باید به منابع اولیه و متقدّم آدرسدهی شود. برخی مباحث این مقاله به کتبی مثل بحار الأنوار و مستدرک و مرآة العقول مستند شده که کاری غیر علمی است و مقاله پژوهشی باید به منابع اصلی آدرس دهد؛ مثلا در برخی موارد، روایت نهج البلاغة به کتاب بحار مستند شده است.
اشکالات مربوط به سبک پژوهش مقاله
برخی اشکالات این مقاله مربوط به سبک پژوهش است که در دو مرحله بیان میشود.
اول: غفلت از برخی مباحث انتزاعیِ لازم، و عدم توجه به کلمات قوم در این مساله
مقاله آقای عطارمنش یک امتیاز ویژهای دارد که قابل ستایش است. ایشان به جای پرداختن به مباحث انتزاعی صِرف، و مسائلِ فاصلهدار از محاورات عرفی، سعی در تنظیم محاورات عرفی داشته، و بنا بر آن داشته که با توجه به محاورات عرفی این حدیث را تحلیل نماید. تعبیر «هوشمند» در عنوان مقاله هم به این امر اشاره دارد. این ایده خوب و مناسب است، ولی قدری در این مورد افراط شده است. در این مقاله برخی از نکات که در کلمات قوم وارد شده نادیده گرفته شده است. بسیاری از مباحث انتزاعی لازم است، ولی کافی نیست. مثلا بحث وحدت سیاق که شیخ انصاری به آن توجه داشته به طور کلی در این مقاله نادیده گرفته شده است. اصل وحدت سیاق از حیث کبروی در ظهور دلیل اثر زیادی دارد؛ هرچند از حیث صغروی در این حدیث از جهاتی محل تامل است. توجه نکردن به اموری مثل وحدت سیاق از نقاط ضعف این مقاله است، ولی توجه به محاورات عرفی و نظمبخشیدن به آن محاورات بسیار ارزشمند است.
دوم: عدم توجه به مقوله زمان در جمعآوری اطلاعات
در این مقاله برای جمعآوری اطلاعات به مقوله زمان توجه نشده است. این روایت از پیامبر اکرم (ص) صادر شده و ممکن است اصطلاحات زمان ایشان با زمان ائمه تفاوت داشته باشد. پس از ترجمه مباحث فلسفی از یونان در جهان اسلام بسیاری از ذهنیتها تغییر یافته، و نظام واژگان و الفاظ متغیر شده است. این امر اهمیت بسیار زیادی دارد
سوم: عدم توجه به سند
بررسی سند این روایت هم اهمیت ویژهای دارد. در رابطه با تاثیر این مبحث در جلسه آینده سخن خواهیم گفت.
چهارم: نحوه جمعبندی اطلاعات
اطلاعات باید به صورت هوشمند جمعبندی شده، و دارای دستهبندی منظمتری نسبت به آنچه ایشان مطرح نموده باشد.
پنجم: مشکلات مربوط به تحلیل
این مقاله از این حیث دارای مشکلات جدی است که در جلسه آینده مورد بررسی قرارمیگیرد.