دانلود فایل صوتی Feghh 68-14040930 Feghh 68-14040930
دانلود متن خام Feghh 68-14040930 Feghh 68-14040930
دانلود متن تقریر Feghh-w 68-14040930 Feghh-w 68-14040930

فهرست مطالب

جلسه68 – یک‌شنبه 14040930 – استثناء مئونه در زکات /زکات

پخش صوت

Feghh 68-14040930

درس خارج فقه استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری

14040930

شماره جلسه: 68

Feghh-w 68-14040930

مقرر: حسین ابوالقاسمی

موضوع: زکات/کیفیت احتساب زکات/ زکات متوفی/تقدم زکات بر دیگر دیون

أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. بسم ‌اللّه الرحمن الرحیم، و به نستعین؛ إنّه خیر ناصر و معین. الحمد للّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطاهرین، و اللعن علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

مرحوم آقای خویی در مجموع دو ادعا دارند: نخست اینکه «حسین بن أبیالعلاء» همان «حسین بن خالد الخفّاف» است. دوم اینکه «حسین بن خالد الخفّاف» غیر از «حسین بن خالد الصیرفی» است. برای بررسی دیدگاه آقای خویی باید هر دو مدعای ایشان بررسی شود. ابتدا باید بررسی شود که آیا «حسین بن أبیالعلاء الخفّاف» همان «حسین بن خالد» است که در نتیجه «حسین بن خالد الخفّاف» داریم؟ در مرحله بعدی باید دید که آیا «حسین بن خالد الخفّاف» همان «حسین بن خالد الصیرفی» است؟

در این چند جلسه ابتدا با به سوال دوم پاسخ دادیم و گفتیم این دو عنوان اختلاف در طبقه دارند و نمیتوانند یکی باشند زیرا حسین بن أبیالعلاء در طبقهای مغایر با حسین بن خالد الصیرفی است، ازاینرو دو عنوان مختلف میباشند.

کلام مرحوم خویی در تبیین طبقه حسین بن أبیالعلاء

مرحوم خویی نکتهای در تعیین طبقهی «حسین بن أبیالعلاء» بیان کردهاند که پیشتر مورد بررسی قرار گرفت. آقای خویی ادعا دارند که «حسین بن أبیالعلاء» زمان امام رضا علیه السلام را نیز درک کرده است و برای اثبات مدّعای خودش به روایتی که در سندش محمد بن علی (أبوسمینة) از حسین بن أبیالعلاء نقل روایت میکند، تمسک کرده است. آقای خویی به گمان اینکه راوی از محمد بن علی که احمد بن ادریس است و احمد بن ادریس نیز متوفای 306 است بیان کردهاند که بعید است محمد بن علی از کسی که امام رضا علیه السلام را درک نکرده است نقل روایت کند. همانطور که گفتیم شخصی که در سند قرار دارد احمد بن مهران است و او است که از محمد بن علی نقل روایت کرده است؛ بنابراین استدلالی که ایشان کردهاند ناتمام خواهد بود

استدلالی که مرحوم خویی دارند دارای دو اشکال است: یک بحث همان خلطی است که میان احمد بن ادریس و احمد بن مهران شده است و با این مقدمه سعی شده است که نتیجهگیری کنند که حسین بن أبیالعلاء زمان امام رضا علیه السلام را درک کرده است. اشکال دیگر اشکال روشی است که به کار ایشان و این سبک استدلالها وارد میشود. اصل این روش که برای تعیین طبقه یک راوی به یک تک سند که در جایی نقل شده است و نظائری نیز ندارد تمسک جست، اشتباه است. اساسا برای تعیین طبقهی یک راوی باید مقدار قابل توجهی از اسناد باشد که احتمال تحریف در آن نرود. اگر تک روایتی، به خصوص در جایی که از جهت سندی هم غیر معتبر است مورد استدلال و شاهد قرار بگیرد برای تعیینِ طبقهی یک راوی، کار ناصوابی است. در این سند احمد بن مهران راوی است که از جهت سندی اعتبار ندارد. و ما در در تعیین طبقه چون مجموعهای از اسناد را در نظر میگیریم به اعتبار تک تک روات توجه نمی‌کنیم. علتش این است که تعداد زیادی از اسناد رو در نظر میگیریم. وقتی تعداد زیادی از اسناد در نظر گرفته شود اعتبار تک تک روات در اسناد نقش چندانی ندارد و الا اگه بخواهیم تعداد کمی را در نظر بگیریم مشکلات اینچنینی در اسناد را نیز باید در نظر گرفت. در این سند احمد بن مهران شاید بتوان با اکثار کلینی تصحیح کرد ولی أبوسمینه قابل تصحیح نیست.

نکته‌ای که در مورد احمد بن مهران هست این است که آقای خویی در استدلالش به گونه‌ای پیش رفته که در نهایت نتیجه گرفتهاند که حسین بن ابی العلاء معمر هست.عرض ما این است که اگر احمد بن مهران و یا محمد بن علی ابوسمینه نیز معمر باشند، دیگه نیازی نیست حسین بن ابی العلاء معمر باشد تا بتواند از امام رضا علیه السلام نقل روایت کند. این نحوه مدل استدلال آقای خویی این پیش فرض وجود دارد که اصل این است که روات معمر نباشند.ولی این پیش فرض در همه طبقات اسناد جاری است و هیچ یک بر دیگری ترجیحی ندارد.

آقای خویی میفرمایند که احمد بن ادریس متوفای ۳۰۶ از محمد بن علی نقل کرده است و بعید است شیخ او (محمد بن علی) از کسی که امام رضا علیهالسلام را درک نکرده است نقلِ روایت کند از این رو حسین بن أبی العلاءء معمّر بوده است و حدود 90 سال سن داشته است[1]. دلیل اینکه همچنین چیزی بعید شمرده شده است این است که اصل این است که راوی معمر نباشد و إلا اگر احمد بن ادریس(بنابر تعبیر آقای خویی) معمر باشد و یا محمد بن علی ابوسمینه معمر باشد دیگه چه مشکلی داره که اینها از کسی که امام رضا علیه السلام را درک نکرده است روایت نقل کنند.

چون احمد بن ادریس متوفای ۳۰۶ است، اگر بگوییم وی معمّر بوده است به معنای این است که مثلا وی در سال 306، 90 سال سن داشته است که در نتیجه ولادتش 216 میشود. احمد بن ادریس اگر در 20 سالگی نقل روایت کرده باشد بدین معنا است که در سال 236 مشایخی داشته است که از آنان نقل روایت میکرده است. سال 236 حدود 25 سال از شهادت امام رضا علیه السلام گذشته است از اینرو هیچ مشکلی ندارد که شیخ او زمان امام رضا علیه السلام را درک کرده باشد. زیرا اگر شیخ او ابوسمینه در همان 236 در سن هفتاد سالگی از دنیار رفته باشد بدین معنا است که ولادت شیخش(ابوسمینه) در سال 166 بوده است که در آغاز امامتِ امام رضا علیه السلام وی 17 سال داشته است و در زمان شهادت امام رضا علیه السلام 37 سال سن داشته است. بنا بر این حتی اگر یکی از روات در سند معمر باشد هیچ اشکالی ندارد که شیخِ احمد بن ادریس(بنا بر گفته آقای خویی) امام رضا علیه السلام را درک کرده باشد.

عرض بنده این است که اگر شما بحث معمّر بودن رو وسط بکشید لازم نیست حسین بن ابی العلاء رو معمّر قرار بدید. همین که تنها احمد بن ادریس رو معمّر قرار بدهید و وی را 90 ساله فرض کنید مشکل حل میشود. حالا اگر هم احمد بن ادریس و هم ابوسمینه را ۸۰ ساله قرار بدهیم که معمّر آنچنانی هم نیست، دیگر لازم نیست بگوییم حسین بن ابی العلاء از اصحاب امام رضا علیه السلام است.

همانطور که گفتیم تمام این حرفهای آقای خویی بر یک مقدمه اشتباه بنا نهاده شده است و آن این است که احمد بن ادریس در سند حضور دارد در صورتی که احمد بن مهران در سند قرار گرفته است که وی قطعا معمّر بوده است زیرا سندهای احمد بن مهران جزو سندهای کم واسطه است و در معمول موارد کلینی، معمولا با دو واسطه از ابوسمینه نقل روایت میکند که در صورتی که واسطه احمد بن مهران باشد یک واسطهای میشود. در میان مشایخ کلینی ابوداود نیز معمّر بوده است زیرا طریق کلینی به حسین بن سعید عمدتا دو واسطهای است ولی از طریق ابوداود با یک واسطه از حسین بن سعید نقل روایت میکند. پس با توجه به معمر بودن احمد بن مهران نمیتوان طبقه حسین بن أبیالعلاء را مشخص کنیم.

احتمال تحریف در اسناد کمتکرار

به طور کلی این نکته باید توجه شود که در اسناد کم تکرار احتمال تحریف جدی است. محمد بن علی از حسین بن ابیالعلاء هیچ جا مستقیم نقل روایت نمی‌کند و در همه موارد واسطه خورده است. رجوع بفرمایید به: محاسن جلد ۱ صفحه ۸۸ رقم ۳۱. کافی جلد ۶ صفحه ۴۰۹ رقم ۴. دلایل الامامه صفحه ۲۵۷ رقم ۱۸۴ و صفحه ۲۶۰ رقم ۱۹۰. رجال کشی صفحه ۳۸۱ رقم ۷۱۳.

با توجه به اینکه هیچ جا محمد بن علی به صورت مستقیم نقل روایت نکرده است خب احتمال سقط در سندِ محل بحث ما خیلی طبیعی است، به خصوص با توجه به این نکته که همین روایت رو بعضی از مشایخ محمد بن علی مانند ابن ابی عمیر از حسین بن أبیالعلاء نقل کردهاند:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى عَنِ اِبْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي اَلْعَلاَءِ‌ قَالَ‌: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اَللَّهِ‌ تَبْقَى اَلْأَرْضُ يَوْماً بِغَيْرِ إِمَامٍ قَالَ لاَ . [2]

همچنین روجوع کنیدبه : الامامة و التبصرة من الحیرة صفحه ۱۰۱ رقم ۹۰. دلایل الامامه صفحه ۴۳۷ رقم ۴۰۸. با توجه به همه این نکات، احتمال اینکه اینجا ابن ابی عمیر افتاده باشه خیلی طبیعی‌تر است از اینکه یکی از روات را معمّر بدانیم.

اصل اولی در اسناد این است که بگوییم سقطی در سند رخ نداده است و دلیلش این است که سقطِ یک قطعه از سند، امر غریبی است. پس در اسناد و قطعات آن اصالة الصحّة جاری میگردد در جایی که نتیجه جریان اصالة الصّحة امرغریبی باشد جریان اصالة الصحة محل خدشه است. آقای خویی در سند محل بحث ما در واقع با جریان اصالة الصحة، امر غریبی را که همانا معمّر بودن حسین بن أبیالعلاء است اثبات کرده است. اصالة الصحة یک امر عقلایی است و بر پایه ندرت غلط و سهو است. این امر عقلائی تنها در جایی است که به وسیله جریان این اصل، امر غریب دیگری نتیجه ندهد؛ بنابراین ما هیج دلیل قاطع و شاهد روشنی بر اینکه حسین بن ابی العلاء زمان امام رضا را درک کرده باشد نداریم و دلیل بر خلافش نیز موجود است زیرا اگر حسین بن ابی العلاء آن دوره‌ها رو درک کرده باشد، باید راویان آن دوره‌ از او نقل روایت کنند، در حالی که راویان حسین بن ابی العلاء متعلق به آن دوره نیستند.

پس بنابراین، این احتمال که حسین بن ابی العلاء زمان امام رضا علیه السلام را درک کرده باشد ثابت نیست؛ از اینرو هیچ وجهی ندارد که حسین بن ابی العلاء که بنابر فرض همان حسین بن خالد خفاف است با حسین بن خالد صیرفی یکی باشد و بی تردید اینها دو نفرند.

اتحاد حسین بن خالد و حسین بن أبیالعلاء الخفّاف

همانطور که در ابتدای جلسه گفته شد بحث ما در دو ناحیه است. نخست پیرامون این بحث می شود که حسین بن أبیالعلاء همان حسین بن خالد الخفّاف است. دوم اینکه آیا حسین بن خالد الخفّاف با حسین بن خالد الصیرفی اتحاد دارند یا خیر؟

تاکنون پیرامون مساله دوم بحثهایمان ارائه شد. و اکنون باید به سراغ مساله دوم رفت و بررسی که آیا حسین بن أبیالعلاء الخفّاف همان حسین بن خالد الخفّاف است؟

در جلسه گذشته بیان شد که کشی روایتی را از حمدویه نقل می کند که آقا خویی طبق آن فرمودهاند که حسین بن خالد همان حسین بن أبیالعلاء است. تعبیر حمدویه از این قرار است: قَالَ حَمْدَوَيْهِ‌: اَلْحُسَيْنُ هُوَ أَزْدِيٌّ وَ هُوَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ خَالِدِ بْنِ طَهْمَانَ‌ الخفّاف‌، وَ كُنْيَةُ خَالِدٍ أَبُو اَلْعَلاَءِ‌، أَخُوهُ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ أَبِي اَلْعَلاَءِ‌.[3]

به نظر می رسد که این مطلب اشتباه باشد و اصلاً حسین بن ابیالعلاء ربطی به خالد بن طهمان خفاف نداشته باشد.با کنار هم گذاشتن یکسری از نکات که در پیش است، اشتباهی که حمدویه کرده است روشن میگردد.

حمدویه، «حسین بن خالد بن طهمان» را از قبیله أزد میداند. از سویی دیگر خالد بن طهمان در عامه ترجمه شده است ولقب سلولی درباره وی گفته شده است و به «خالد بن طهمان السلولی» نامبردار شده است. خالد بن طهمان در خاصه هم ترجمه شده و همه او را سلولی ملقّب کردهاند. در رجال نجاشی صفحه 151 رقم ۳۹۷ عنوان «خالد بن طهمان ابوالعلاء الخفّاف السلولی» آمده است. تاریخ کبیر بخاری جلد ۳ صفحه ۱۵۷ «خالد بن طهمان ابوالعلاء السلولی» آمده است. در الثقات ابن حبّان جلد۶، صفحه ۲۵۷ و منابع دیگر هم این عنوان السلولی خالد بن طهمان نسبت داده شده است. سلول مانند أزد نام قبیلهای در یمن است و من کسی را که هم سلولی و هم ازدی باشد، نیافتم. از جهت قبیله‌ای، سلولی غیر از ازدیه و با هم اتحاد قبیله‌ای ندارند و یکی زیر شاخه دیگری نیست.

درترجمه خالد بن طهمان در عامه وی را دارای گرایشات شیعیانه دانستهاند. در المغنی فی الضعفاء ذهبی جلد ۱ صفحه ۲۰۳ از أبی حاتم نقل می‌کند:« قال ابوحاتم: من عُتُق الشیعه محله الصدق»، ابوحاتم او را کهنهشیعه‌ها میدانسته است. در تقریب التهذیب هم دارد: «مشهورٌ بکنیته صدوق رُمِی بالتشیع». در تهذیب الکمال جلد ۸ صفحه ۹۵ هم همین عبارت ابو حاتم «من عُتُق الشیعه محله الصدق» را آورده است. در مصنف ابن أبیشیبة، خالد بن طهمان روایتی را از امام باقر علیه السلام نقل میکند: «وکیع عن خالد بن طهمان عن ابی جعفر قال: لا تَعُدَّ لَهُم سَفراً وَ لا تَخُطَّ لَهُم بِقَلَمٍ»[4] بنابر این روایت حضرت او را برحذر داشته است که در حکومت و مناصب مربوط به حکومت وارد شود.

خالد بن طهمان از امام باقر علیه السلام روایت نقل می‌کند. طبق آنچه نجاشی گفته است وی نسخه‌ای از امام باقر علیه السلام داشته است «و قال مسلم بن الحجاج: أبو العلاء الخفّاف له نسخة أحاديث، رواها عن أبي جعفر عليه السلام.» [5] نجاشی وی را عامی میداند.

با توجه به اسناد، از طریق خالد بن طهمان روایاتی از امام باقر علیهالسلام نقل شده است، مثلاً وی در کافی در این سند قرار گرفته است: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحَكَمِ‌ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ‌ عَنْ خَالِدِ بْنِ طَهْمَانَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌[6] و همچنین در این سند : مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ‌ عَنْ شُعَيْبٍ أَبِي صَالِحٍ‌ عَنْ خَالِدٍ أَبِي اَلْعَلاَءِ الخفّاف‌ قَالَ‌:[7] در کشی نیز روایتی نقل میکند که متن خاصی نیز هست: طَاهِرُ بْنُ عِيسَى، قَالَ‌: وَجَدْتُ فِي بَعْضِ اَلْكُتُبِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الحسن، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ قُتَيْبَةَ‌، عَنْ أَبِي اَلْعَلاَءِ الخفّاف‌، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌: أَنَا وَجْهُ اَللَّهِ أَنَا جَنْبُ اَللَّهِ‌، وَ أَنَا اَلْأَوَّلُ‌، وَ أَنَا اَلْآخِرُ، وَ أَنَا اَلظَّاهِرُ، وَ أَنَا اَلْبَاطِنُ‌، وَ أَنَا وَارِثُ اَلْأَرْضِ‌، وَ أَنَا سَبِيلُ اَللَّهِ وَ بِهِ عَزَمْتُ عَلَيْهِ‌ [8]

خالد بن طهمان کسی است که از امام باقر علیه السلام روایت نقل میکند و از شیعیان، ولو به معنای عامش، به حساب میآید. به جزء آنچه در کشی از حمدویه نقل شده است، کسی هیچ اشارهای به ارتباط بین حسین بن أبیالعلاء و خالد بن طهمان نکرده است. نه در ترجمه حسین بن أبیالعلاء اشارهای شده است که پدر او خالد بن طهمان است و در نه در ترجمه خالد بن طهمان اشارهای شده است که او فرزندی به نام حسین داشته باشد. بنا بر گزارشاتی که پیرامون خالد بن طهمان وارد شده است وی شیعه (ولو به معنای عامش) بوده است حال اگر پدر سنی بوده است ممکن است گفته شود پسرش شیعه شده است و به خاطر همین گزارشی از این پدر و پسر و ارتباطشان در تراجم خاصه و عامه نیست. ولی خالد شیعی است و اگر پدر حسین میبود خیلی مستبعد است که هیچ روایتی از پدرش نقل نکند با اینکه طبقه شاگرد و استادی به این دو کاملا میخورد. این نشان میدهد که خالد پدر حسین نیست و اگر میبود روایتی از او نقل میکرد.

به نظر میرسد که حمدویه حسین بن أبی العلاء الخفّاف را دیده است و از طرفی خالد که او هم أبیالعلاء الخفّاف است را دیده است و گمان شده است که یکی فرزند دیگری است.

توضیحی پیرامون عبارت شیخ در رجال

در رجال شیخ طوسی در اصحاب امام صادق علیه السلام در ابتدای باب الخاء اینچنین آمده است: «باب الخاء خالد بن بكار أبو العلاء الخفّاف الكوفيّ‌ خالد بن طهمان الكوفيّ‌…»[9]

ظاهر این عبارت این است که «ابیالعلا الخفّاف الکوفی» ظاهرِ کالصریح است که وصف «خالد بن بکار» است، ولی من فکر می‌کنم این‌جا اشتباهی رخ داده است زیرا هیچ جا «خالد بن بکار» به عنوان «ابی العلاء الخفّاف» مطرح نیست. من فکر می‌کنم در اینجا مثلاً «ابی العلاء الخفّاف الکوفی» وصف «خالد بن طهمان الکوفی» بوده است و به خاطر اتفاقاتی اینچنین شده است ؛مثلا عبارت در اصل این گونه بوده است: «خالد بن بکار الکوفی خالد بن طهمان ابی العلاء الخفّاف الکوفی». آن «ابی العلاء الخفّاف» از متن افتاده و در حاشیه رفته و ناسخ بعدی اشتباهاً به جای این که آن را بعد از خالد بن طهمان قرار بدهد، بعد از خالد بن بکار قرار داده است. در هر صورت بنا بر هر تبیینی به احتمال قوی در این‌جا یک اشتباهی رخ داده است.

البته اگر از رجال برقی بود یک احتمال دیگری هم وجود داشت ولی به نظرم این مواردی است که از رجال ابن عقده گرفته شده است. در رجال برقی یک نکته‌ای هست که خوب است آن را نیز متذکر شویم. گاهی اوقات در بعضی عنوان‌ها، کنیه در ابتدا نوشته شده است و اسم در پی آن میآمده است و اشتباه می شده است که آن کنیه مربوط به عنوان قبلی است و یا عنوان بعدی. فرض کنید در رجال برقی گاهی می‌گوید «خالد بن بکار ابی العلاء الخفّاف خالد بن طهمان»، در این صورت معلوم نیست که «ابی العلاء الخفّاف» ادامه عنوان قبلی است یا اول عنوان بعدی است؟ در رجال برقی مواردی اینچنین شده است که آدم باید از قرائن خارجی بفهمد که این مربوط به قبل است یا مربوط به بعد است یا حتی اینکه عنوان مستقل است یکی از عواملی که باعث شده است این اضطرابات پدید بیاید، عدم ترتیب الفبایی در رجال برقی است؛ لذا هر سه حالت در آن فرض میشود.

علی ای تقدیر باید به خوبی توجه داشت که در عناوین و موارد نادر که با آن مواجه هستیم زمینه‌های تحریف و اشتباه و زیاد است. نمیتوان به مجرد این که دیدید در این‌جا نوشته خالد بن بکار ابو العلاءء الخفّاف نمیتوانیم بگوییم کمه ابی العلاء الخفّاف مربوط به خالد بن بکار است.مانند این را در این گونه اطلاعات نادر نمی‌شود به راحتی قبول کرد.

جمع بندی و نتیجه گیری

خلاصه کلام این است که برای ما ثابت نیست که حسین بن ابی العلاء الخفّاف همان حسین بن خالد الخفّاف باشد. از اینرو دو نفر به نام حسین بن خالد که یکی صیرفی و دیگری خفاف باشد برای ما ثابت نیست؛ پس نوبت به تمییز مشترکات و… نمیرسد. البته این که گفتم ثابت نیست دو نفر داشته باشیم منظور دو «حسین بن خالد»ی است که یکی خفاف و دیگری صیرفی باشد ولی اینکه دو نفر حسین بن خالد داشته باشیم که یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام باشد و دیگری از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهما السلام باشد امکانپذیر است

همانطور که بیان شد پنج روایت داریم که حسین بن خالد از ابی عبدالله نقل روایت کرده است. این پنج روایت از پنج راوی مختلف هم است. سه تای آن‌ها بعید نیست همان حسین بن خالد الصیرفی باشد و قرائن با او سازگاری دارد. دلیلش این است که این سه روایت یا ثابت نیست از امام صادق علیه السلام باشد یا اینکه ثابت نیست به طور مستقیم از امام صادق علیهالسلام نقل شده باشد.

روایت نخست: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنْ صَالِحِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ : أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ كَانَتْ لَهُ أَمَةٌ »[10] در این روایت، تعبیر «أنّه سئل…» دارد همین روایت با سند دیگری در موضع دیگری از کافی نیز آمده است: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ‌ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ اَلصَّادِقِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ قَالَ‌: سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ [11] عمرو بن عثمان روایاتی از امام کاظم علیه السلام از طریق حسین بن خالد نقل میکند و حسین بن خالدی که عمرو بن عثمان از او نقل میکند همان صیرفی است و در یک طبقه دو تا حسین بن خالد مستبعد است

بیان شد که این تعبیر واسطه که «أنه سئل» به کار برده شده است بدین معنا است که حسین بن خالد از امام صادق علیه السلام نقل کرده است یا با واسطه این نقل صورت گرفته است. مضافا اینکه همین روایت در فقیه به جای أبیعبدالله از امام رضا علیه السلام نقل شده است: وَ رَوَى إِبْرَاهِيمُ بْنُ هَاشِمٍ‌ عَنْ صَالِحِ بْنِ اَلسِّنْدِيِّ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ اَلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ : أَنَّهُ سُئِلَ [12] و معلوم نیست که آن ابیعبدالله که در کافی گفته شده است صحیح است.

روایت دوم: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ‌ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ قَالَ‌: سُئِلَ… [13] در این روایت نیز تعبیر واسطه سئل به کار برده شده است و همچنین در فقیه همین روایت از امام کاظم علیه السلام نقل شده است[14]

روایت سوم: همین روایت محل بحث ما در دیه جنایت بر میت است. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَفْصٍ‌ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ‌: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ عَنْ رَجُلٍ [15] در این روایت حتی تعبیر عن أبیعبدالله وارد نشده است و روشنتر از دو روایت پیشین است و هیچ ظهور در این ندارد که حسین بن خالد از امام صادق علیه السلام نقل روایت کرده است. در ذیلش هم گفته شده است که فسألت عن ذلک ابی الحسن علیه السلام فقال صدق ابو عبدالله. درجلسات گذشته بیان شد که حسین بن خالد مواردی داشت که با تعبیر رُوّینا آورده و روایت‌های امام صادق را بر امام کاظم علیه السلام عرضه کرده است. آدرسهای مربوط به آن در جلسات گذشته بیان شد.

بیان کردیم که دو روایت است که صراحت دارد در این که حسین بن خالد از امام صادق علیه السلام مستقیم نقل روایت کرده است. سند یک روایت از آن دو روایت از این قرار است: علِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ اَلْمَحْمُودِيِّ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنْ يُونُسَ‌ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ‌ [16] روایت دیگر نیز از این قرار است: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحُسَيْنِ‌ عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلنُّعْمَانِ‌ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌. [17] در این دو روایت، روایتگری حسین بن خالد از امام صادق علیه السلام را به حسب ظاهر باید پذیرفت. ولی مشکلش این است که ما هیچ دلیلی نداریم این حسین بن خالد صیرفی باشد. چون یونس هیچ جایی از حسین بن خالد عن ابی الحسن الرضا یا ابی الحسن الکاظم روایت نکرده است. تنها روایت یونس از حسین بن خالد، هم‌چنین تنها روایت یعقوب بن شعیب از حسین بن خالد همین دو روایت است. ممکن است یک حسین بن خالد دیگری بوده که از اصحاب امام صادق علیه السلام باشد. این دو مورد را ما هیچ شاهدی نداریم که راوی از امام حسین بن خالد صیرفی باشد. پس بنابراین احتمال دارد «حسین بن خالد»ی داشته باشیم که از اصحاب امام صادق علیه السلام بوده است، ولی دلیلی نداریم که وی حسین بن خالد الخفاف باشد بلکه یک حسین بن خالد دیگری است که او را نمی‌شناسیم. ممکن است این مطلب منشا این اشتباه شده باشد که حسین بن خالدی»ی که از اصحاب امام صادق علیه السلام است گمان شده است که حسین بن أبیالعلاء باشد.

خلاصه کلام این است که ما یک حسین بن خالد داریم که از اصحاب الکاظم و اصحاب الرضا علیهما السلام است. این حسین بن خالد ملقب به صیرفی است. در دو سند برای ما ثابت شد که شخصی به نام حسین بن خالد از امام صادق علیه السلام نقل روایت کرده است که هیچ دلیلی نداریم این آن شخص همان حسین بن خالد صیرفی است. از سویی دیگر حسین بن أبیالعلاء نیز داریم که وی از اصحاب امام صادق علیه السلام است ولی هیچ شاهدی بر اینکه حسین بن أبیالعلاء همان حسین بن خالد است و لقبش خفاف است نداریم. پس حسین بن أبیالعلاء هیچ ربطی به حسین بن خالد ندارد و ما دو عنوان حسین بن خالد صیرفی و حسین بن خالد خفاف نداریم. تنها در دو سند با حسین بن خالدی مواجه شدیم که از امام صادق علیهالسلام نقل روایت کرده است و برای ما ناشناس است. با این توضیحات ما دو عنوان مشترک نداریم که بخواهیم تمییز مشترکات و دیگر بحثهای رجالیِ مشابه را پیش بکشیم.

وثاقت حسین بن خالد الصیرفی هم به خاطر روایتگری صفوان و بزنطی و ابن أبیعمیر از او، آن هم به دفعات زیاد ثابت میگردد و روایتهایش را میپذیریم؛ پس هم از باب اکثار می‌شود حسین بن خالد صیرفی را تصحیح کرد و هم از باب روایتگری ابن ابی عمیر و صفوان و بزنطی از وی. بنابراین این روایت ما از جهت سندی مشکلی ندارد.

بحث سند اینجا تمام میشود و از جلسه آینده به جمع بین ادله میپردازیم. بحث از دلالت این روایات از زمان شیخ صدوق مطرح بوده است و هر یک از فقهاء نظری دادهاند.

1 بل من القريب: أن الحسين بن أبي العلاء أدرك زمان أبي الحسن الرضا ع، و ذلك فإن محمد بن علي روى عن الحسين بن أبي العلاء. (الكافي: الجزء ١، كتاب الحجة ٤، باب أن الأرض لا تخلو من حجة ٥، الحديث ٤).و يبعد أن يروي محمد بن علي عمن لم يدرك الرضا ع، فإن أحمد بن إدريس المتوفى سنة ٣٠٦ روى عن محمد بن علي، فيبعد أن يروي محمد بن علي عمن لم يدرك الرضا ع، كما هو ظاهر. نعم على ما ذكرناه فالحسين بن أبي العلاء من المعمرين، و كان عمره ما يقرب من تسعين سنة. معجم الرجال ج6، ص200.
2  صفار محمد بن حسن. بصائر الدرجات. کتابخانه عمومی حضرت آيت الله العظمی مرعشی نجفی (ره)، 1404، ص 485.
3  کشی محمد بن عمر. اختیار معرفة الرجال. ج 2، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، 1404، ص 660.
4 مصنف ابن أبی شیبه ج7 ،ص 427.
5  نجاشی احمد بن علی. رجال النجاشي. جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم. مؤسسة النشر الإسلامي، 1365، ص 151.
6  کلینی محمد بن یعقوب. الکافي. ج 2، دار الکتب الإسلامیة، 1363، ص 664.
7  کلینی محمد بن یعقوب. الکافي. ج 4، دار الکتب الإسلامیة، 1363، ص 339.
8  کشی محمد بن عمر. اختیار معرفة الرجال. ج 2، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، 1404، ص 471.
9  طوسی محمد بن حسن. رجال الطوسي. جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم. مؤسسة النشر الإسلامي، 1427، ص 133.
10  کلینی محمد بن یعقوب. الکافي. ج 7، دار الکتب الإسلامیة، 1363، ص 237.
11  کلینی محمد بن یعقوب. الکافي. ج 6، دار الکتب الإسلامیة، 1363، ص 186.
12  ابن‌بابویه محمد بن علی. من لايحضره الفقيه. ج 4، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. دفتر انتشارات اسلامی، 1404، ص 45.
13  کلینی محمد بن یعقوب. الکافي. ج 7، دار الکتب الإسلامیة، 1363، ص 293.
14 فقیه جلد ۴ صفحه ۱۵۸ رقم ۵۳۶۰
15  کلینی محمد بن یعقوب. الکافي. ج 7، دار الکتب الإسلامیة، 1363، ص 349.
16  کلینی محمد بن یعقوب. الکافي. ج 7، دار الکتب الإسلامیة، 1363، ص 262.
17  کلینی محمد بن یعقوب. الکافي. ج 2، دار الکتب الإسلامیة، 1363، ص 617.