درس خارج فقه استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری
14040828
شماره جلسه: 51
Feghh-w 51-14040828
مقرر: حسین ابوالقاسمی
موضوع: زکات/کیفیت احتساب زکات/ زکات متوفی/تقدم زکات بر دیگر دیون
أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. بسم اللّه الرحمن الرحیم، و به نستعین؛ إنّه خیر ناصر و معین. الحمد للّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطاهرین، و اللعن علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
بحث در بررسی سندی روایت علی بن أبیحمزة بود. بعضی از بررسیهای سندی که در این مباحث انجام میشود شاید نیاز چندانی بدان نداشته باشیم ولیکن این مباحث بیانگر یکسری روشهای بررسی رجالی است که در مواضع دیگر مفید خواهد بود و در نتیجهگیریهای فقهی تأثیر گذار خواهد بود.
بیان شد که برای شناخت سلیمان بن داود نمیتوان تنها به اطلاعاتی که در کتب رجالی وجود دارد اکتفاء کنیم و بحث را اینطور پیش ببریم که در کتب رجالی چهارتا سلیمان بن داود وجود دارد و بعد از بررسی طبقهای بگوییم که مناسب در این سند مثلا سلیمان بن داود الخفّاف است. بیان شد که دنبال کردن بحث بدین صورت دارای کاستی و خلل است زیرا ممکن است که «سلیمان بن داودِ» دیگری در اسناد وجود داشته باشد که آن شخص در کتب رجالی راه نیافته است. بیان شد که کتب رجالی ما هریک محدودیتهای خود را دارد مثلا درباره رجال شیخ طوسی بیان شد که شیخ در کتابِ رجال خود اصحاب ائمه علیهم السلام را برمیشمرد و تنها در یک باب، نام دیگر روات را ذکر میکند. شیخ طوسی در آن باب نیز طبقِ منابعِ رجالی که در درست داشته است آن باب را تنظیم کرده است. همچنین این نکته نیز باید توجه شود که چه بسا «سلیمان بن داود»ی در اسناد وجود داشته است که صاحب کتاب نبوده است از اینرو در کتاب نجاشی و فهرست شیخ طوسی از وی نامی برده نشده است. در این صورت به دلیل اینکه مجموع اطلاعات موجود در کتب رجالی ما، همه اسناد و رجالی که در اسناد قرار دارد را پوشش نمیدهد باید با توجه به اسنادی که در کتب فقهی ما وجود دارد مطالبی را به دست بیاوریم تا بدان طریق بتوان راهی برای شناسایی راویان پیدا کنیم. مطلبی که بدان تأکید داشتیم این بود که اسناد موجود در کتب فقهی خود میتوان منابعی برای استفادههای رجالی ما قرار گیرد و منبعی برای دادههای رجالی ما باشد.
بررسی سلیمان بن داود با توجه به اسناد
گفتیم که سلیمان بن داود منقری در فضایی کاملا متفاوت است. وی از روات عامه است و راویان وی نیز که عمده قاسم بن محمد اصفهانی است نیز جزء عامه است. با جستجوی سلیمان بن داود در اسناد میبینیم که سلیمان بن داود در بعضی جاها از علی بن ابی حمزه نقل میکند، در بعضی جاها از أبی بصیر نقل میکند، در بعضی جاها از عبدالله بن وضّاح نقل میکند. بعد از قاسم بن محمد، راوی از سلیمان بن داوود هم غیر از یک مورد که یحیی الحلبی هست، در سایر موارد حسن بن محمد بن سماعه است و مجموعا پیج یا شش روایت دارد.
نکتهای که اینجا وجود دارد این است که همه افرادی که سلیمان بن داود از آنان نقل روایت میکند در یک فضا هستند بدین معنا که یا ابی بصیر است یا شاگردان ابی بصیر. عبدالله بن وضّاح شاگرد ابی بصیر است، علی بن ابی حمزه شاگرد و قائد ابی بصیر است. به نظر میرسد در همه این موارد، «سلیمان بن داوود»ی که در اسناد روایات ما هستند یک نفر هستند و این نزدیکی فرهنگی که در مشایخ سلیمان بن داود وجود دارد نشاندهنده این است که سلیمان بن داود در همه اسناد یکی است.مضافا اینکه در همه موارد راوی آن حسن بن محمد بن سماعه است، غیر از یک مورد؛ آن یک مورد هم یحیی الحلبی «عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ»، آن هم مرویعنهش همان مرویعنهی است که حسن بن محمد بن سماعه از او و شاگردان او روایت میکنند.
استظهار ما از مجموع اسنادی که سلیمان بن داود در آن حضور دارد این است که همه آنان یک نفر هستند. از لحاظ طبقهای مناسب است که سلیمان بن داود که در این سند حضور دارد همان سلیمان بن داود خفاف باشد که از اصحاب امام رضا علیه السلام است ولی لزومی ندارد اینچنین باشد بلکه ما این نظر را تقویت میکنیم که سلیمان بن داود در این سند هیچ یک از «سلیمان بن داود»های موجود در کتب رجالی نیست. چون احتمال زیاد میرود این سلیمان بن داود واقفی باشد. این گمان با روایتگری حسن بن محمد بن سماعة از وی تقویت میشود. واقفه هیچ یک از امام رضا علیه السلام نقل روایت نمیکنند. به نظر می رسد این سلیمان بن داود که در اسناد وجود دارد و ابن سماعة از وی نقل روایت میکند واقفی باشد و به دلیل واقفی بودنش در کتب رجالی ما توضیحی پیرامونش نیامده است. آنچه که عمده مطالب کتابهای رجالیِ ما را به خود اختصاص داده است اصحاب امامی هستند و به دیگر افراد که غیر امامی هستند پرداخته نشده است و تنها به بیان احوالات سران آنان اکتفاء شده است. برای تایید این مطلب(عدم یادکرد افراد غیرِ امامی در کتب رجالی) میتوان به کتابی اشاره کرد که شیخ طوسی در کتاب الغیبة از آن روایاتی را نقل میکند. نام این کتاب نصرة الواقفه است در این کتاب روایتهایی توسط یکی از سادات موسوی که از واقفه است نقل میشود که در سلسه این اسناد افرادی از واقفه قرار گرفته که کاملا ناآشنا هستند. معاریف واقفه مانند حسن بن محمد بن سماعه، زیاد بن مروان قندی، علی بن ابی حمزه بطائنی شناخته شده هستند ولی افراد دیگر از واقفه که مشهور نیستند در میان غیر از واقفه ناآشنا هستند. در اینجا نیز سلیمان بن داود نیز کاملا احتمال میرود که از واقفه باشد و غیر از سلیمان بن داود خفاف است و به خاطر اینکه از معاریف و مشاهیر واقفه نبوده است توضیحی در آن در کتابهای رجالی یافت نمیشود.
گفته شد که سلیمان بن داود المنقری از عامه است و در سلسله اسنادی که متعلق به عامه است قرار میگیرد ولی در اسناد کتب روایی ما سلیمان بن داود در اسنادی است که هیچ ربطی به سلسه اسناد عامه ندارد. درست است که منقری از حمّاد بن عیسی و حفص بن غیاث نیز ننقل روایت کرده است ولی همانطور که گفته شده است حفص خود قاضی عامه بوده است و حماد نیز در بصره که فضایی کاملا عامی است حضور داشته است.به این نکته نیز لازم است توجه کرد که در میان شیعیان، بعضی از افراد را داریم که فی الجمله با عامه مرتبط بودند مانند زراره و محمد بن مسلم. برای نمونه ابوحنیفه، محمد بن مسلم را میشناخته، و در مسالهای فردی را به وی ارجاع میدهد. زراره خود در ابتدا عامی بوده است و بعد شیعه میشود و حتی در کتابهای عامه اسمش آمده است. ولی مشایخ سلیمان بن داود که در اسناد قرار دارد افرادی مانند ابوبصیر و اصحابش است. این افراد در میان عامه مطرح نبودند و در محیط شیعه شناخته شده بودند. حتی مشاهیر واقفه مانند علی بن أبیحمزة نیز در کتب عامه هیچ اسم و اثری ندارند و شاید زیاد بن مروان قندی به مناسبتی در مقدمه تاریخ بغداد از وی یاد شده باشد. دلیل این مطلب این است که این افراد در همان مذهب واقفه مطرح بودند و نهایتا در میان شیعیان امامی مطرح باشند ولی در میان عامه دیگر اسمی از آنان نیست
به واسطه همین ارتباطاتی که زراره با عامه داشته است بعضی از روایات از ائمه علیهم السلام که زاره نقل کرده است تقیهای است. برای نمونه در روایتی که زراره نقل کرده است حضرت مجموع رکعات نمازهای مستحبی و واجب را 46 رکعت دانسته است و در روایت دیگری که ابوبصیر نقل کرده است مجموع رکعات نمازهای یومیه 51 رکعت دانسته شده است. دلیل این که حضرت اینچنین فرموده است این است که زمینه تقیه در شخصی مانند زراره بیشتر است از شخصی مانند ابوبصیر که کاملا در فضای شیعی است.
بیان شد که با بررسی اسنادی که سلیمان بن داود در آن قرار دارد وی از افرادی است که در فضای کاملا شیعی است و مشایخش از أبیبصیر و شاگردان أبیبصیر تشکیل شده است لذا هیچ مناسبتی ندارد که سلیمان بن داودی که در اسناد حضور دارد را منقری بدانیم و با توجه به نقل ابن سماعه به نظر میرسد که وی نیز واقفی باشد
توضیح اصطلاح «أَسْنَدَ عَنْهُ»
ما در بحث مدخل رجال شیخ طوسی که در دانشنامه جهان اسلام چاپ شده است، مفصل به این مطلب پرداختهایم که مراد از عبارت «أسند عنه» چیست و به چه صورتی باید خوانده بشود. در آن مقاله بیان شده است که باید این عبارت به صورت «أَسْنَدَ عَنْهُ» خوانده شود. معنای این عبارت این است که: «أَسْنَدَ الراوی عَنِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ ». فاعل أسند روای است و مرجع ضمیر «عنه» امام است. پس مراد از «فلانٌ أَسْنَدَ عَنِ الصَّادِقِ» یعنی فلان شخص روایت مسندی را از امام صادق علیه السلام روایت کرده است. مراد از روایت مسند روایتی است که به پیغمبر منتهی میشود.
حاج آقا یک نکتهای در اینباره میفرمودند که قابل توجه است. کسانی که «أَسْنَدَ عَنْهُ» در موردشان به کار رفته است، عمدتاً عامیها و اشخاص مرتبط به عامیها هستند. علتی که اینها این را به صورت مسند تا پیغمبر ذکر میکنند همین عامی بودنشان است زیرا آنان امام صادق علیه السلام را به عنوان راوی از پیغمبر میشناسند. برای مثال شیخ طوسی درباره محمد بن مسلم بن رباح و سلیمان بن داود بن الحصین المدنی، «أَسْنَدَ عَنْهُ» را به کار برده است.
بنابراین سلیمان بن داوود در این سند ناشناخته است و به احتمال زیاد واقفی باشد ولی در هرصورت ناشناس است و این سند از جهت سلیمان بن داود دچار اشکال است.
بررسی علی بن أبیحمزة
علی بن ابی حمزه واقفی بوده است. ما روایتهای علی بن ابی حمزه را که بزرگان امامیه از آن نقل کردهاند -مثل ابن ابی عمیر، علی بن حکم و امثال آنها- را معتبر میدانیم؛دلیل این مطلب این است که به خاطر فاصله شدید بین امامیه و واقفه در آغاز مذهب وقف، بزرگان امامیه نمیرفتند پیش آنان حدیث بشنوند. بنابراین اخذ روایت از علی بن ابی حمزه یا پیش از وقف بوده است، یا علی بن ابی حمزه تنها جنبه تشریفاتی داشته و طریق به کتاب ابی بصیر بوده است. امامیه از اصحاب وقف به طور کامل اجتناب میکردند و اصلا طوری نبوده است که امامیه برای تحمل حدیث بخواهند به آنان رجوع کنند. برای روشن شدن مطلب میتوان گفت که واقفه مانند بهائیان زمان ما بودند؛ به طور عادی کسی برای درس خواندن نزد بهائیان نمیرود در آن زمان فضا جوری بوده است که حتی امامیه برای تحمل حدیث به آنان رجوع نمیکردند.
درباره روایتهایی که قاسم بن محمدجوهری از علی بن أبیحمزة نقل کرده است ما بیانی داشتیم که این روایات نیز تصحیح شود. سند معروفی است که بدین صورت است «الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ» از این طریق تعداد زیادی از روایات علی بن أبیحمزة نقل شده است و پر تکرار ترین سندی است که به علی بن أبیحمزة میرسد. قاسم بن محمد خود از واقفه است لذا نمیتوان از روایت وی پی برد که تحمل حدیث قبل از وقف بوده است. شیخ طوسی گویند که اصحاب به روایات علی بن أبیحمزة عمل میکنند با توجه شهادت شیخ طوسی این سند نمیتواند ذیل این شهادت قرار نگیرد و در جای خود توضیح دادیم که اخذ این روایات قبل از زمان وقف بوده است.
و اما در سند محل بحث که سلیمان بن داود از علی بن أبی حمزة نقل کرده است نمیتوان گفت که اخذ حدیث قبل از وقف علی بن أبی حمزة بوده است زیرا احتمال واقفی بودن سلیمان بن داود کامل مطرح است لذا این سند از ناحیه علی بن أبی حمزة نیز محل اشکال است.
روایت چهارشنبهای
در جلد اول کتاب «الکافی»، صفحه ۳۷۷، در باب «باب فیمن عرف الحق من أهل البیت و من أنکر» چهار روایت آمده است. من سه روایت از این باب را میخوانم که بیانگر مضمون روایات موجود در این باب است.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحَكَمِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ سَمِعْتُ اَلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: إِنَّ عَلِيَّ بْنَ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ اِمْرَأَتَهُ وَ بَنِيهِ مِنْ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ ثُمَّ قَالَ مَنْ عَرَفَ هَذَا اَلْأَمْرَ مِنْ وُلْدِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا اَلسَّلاَمُ لَمْ يَكُنْ كَالنَّاسِ [1]
مراد از سلیمان بن جعفر که در سند قرار گرفته است، سلیمان بن جعفر جعفری است. روای میگوید: شنیدم از امام رضا (علیه السلام) که فرمود: «علی بن عبدالله بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (علیهم السلام) همراه همسر و فرزندانش از اهل بهشت هستند.» سپس امام افزود: «هر کس از فرزندان علی و فاطمه (علیهما السلام) این امر را بشناسد، مانند سایر مردم نیست.» یعنی شیعهای که از نسل امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) باشد، همچون دیگران نیست.
در روایت عبارت «ولد فاطمه» آمده است که یاد حکایتی افتادم که مرحوم سید رضی در کتاب خصائص الائمه آورده است. مرحوم سید رضی در مقدمه کتاب «خصائص الائمه» اینچنین نقل میکند: روزی به کاظمین رفته بودم تا امام کاظم (علیه السلام) را زیارت کنم. هنگامی که خواستم امام جواد (علیه السلام) را زیارت کنم، فردی به من طعنه زد و گفت: «از کی تا حالا؟!» او میدانست که من امامیه هستم، اما چون اکثر سادات موسوی در آن زمان واقفی مذهب بودند، این سخن را به من گفت. من برای تبرئه خود از این انگشتنما شدن در میان جمعیتی که اکثرشان واقفی بودند، تصمیم به تألیف کتاب «خصائص الائمه» گرفتم؛ هرچند موفق نشدم جز بخش مربوط به حضرت امیر (علیه السلام) را بنویسم و این مقدمهای شد برای تدوین نهجالبلاغه.
مذهب وقف تا سال ۳۸۳ هجری همچنان پررونق بود، اما به تدریج رو به افول نهاد. شیخ طوسی در کتاب «غیبت» (تألیف شده در سال ۴۴۷) اشاره میکند که در زمان او دیگر از وقف خبری نبوده است. البته ممکن است در مناطق دورافتاده هنوز وجود داشته باشد، اما در مراکز علمی و حوزههای اصلی از بین رفته بود. علت اصلی این افول، نقش مؤثر سید مرتضی بود. او که خود از سادات موسوی و متکلمی برجسته بود، تأثیر بسزایی در نابودی مذهب واقفه داشت. سید مرتضی از هر جهت اعم از علمی، اجتماعی، ثروت و نفوذ شخصیتی کامل و اثرگذار بود. ریاست سادات را بر عهده داشت و اهل بذل و بخشش بود؛ حتی به غیرمسلمانانی چون ابواسحاق و ابوالعلاء معری کمک میکرد. چنین شخصیتی بهطور طبیعی میتوانست در هدایت سادات واقفی و از بین بردن این مذهب انحرافی موفق باشد.
مناسب است روایت دوم باب نیز خواند شود:
اَلْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِي اَلْوَشَّاءُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عُمَرَ اَلْحَلاَّلُ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَخْبِرْنِي عَمَّنْ عَانَدَكَ وَ لَمْ يَعْرِفْ حَقَّكَ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ هُوَ وَ سَائِرُ اَلنَّاسِ سَوَاءٌ فِي اَلْعِقَابِ فَقَالَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ يَقُولُ عَلَيْهِمْ ضِعْفَا اَلْعِقَابِ[2]
روایت دیگر این باب به رقم چهارم از ابن ابینصر نقل شده است:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اِبْنِ أَبِي نَصْرٍ قَالَ: سَأَلْتُ اَلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قُلْتُ لَهُ اَلْجَاحِدُ مِنْكُمْ وَ مِنْ غَيْرِكُمْ سَوَاءٌ فَقَالَ اَلْجَاحِدُ مِنَّا لَهُ ذَنْبَانِ وَ اَلْمُحْسِنُ لَهُ حَسَنَتَانِ[3]
هنگام خواندن این روایات، یاد آیتالله مظاهری (حفظه الله) افتادم ایشان در درس اخلاقشان روایتی را بسیار تکرار میکردند: «الْحَسَنُ مِنْ کُلِّ أَحَدٍ حَسَنٌ وَ مِنْکَ أَحْسَنُ لِمَکانِکَ مِنَّا، وَ الْقَبِیحُ مِنْ کُلِّ أَحَدٍ قَبِیحٌ وَ مِنْکَ أَقْبَحُ لِمَکانِکَ مِنَّا.» ایشان تأکید میکردند که طلبهها باید بسیار مراقب باشند؛ چرا که خوبیهای آنان دوچندان و بدیهایشان نیز دوچندان محاسبه میشود. من در اینجا روایت اصلی این مضمون را میخوانم که بسیار جالب توجه است.
این روایت از «شقرانی»نقل شده است. وی از نوادگان «شقران»، مولی رسول الله (ص) است. در آن زمان، «مولی فلان» به کسانی گفته میشد که پس از آزادشدن، پیوندی با قوم یا خاندان کسی که آنان را آزاد میکرده مییافتند و جزئی از آنان محسوب میشدند. و عبارت ؛ «مَوْلَى الْقَوْمِ مِنْهُمْ» یا «مَوْلَى الْقَوْمِ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» ناظر بر همین است و کأنّ قبیله و خاندان تنزیلی پیدا میکردند.
این روایت در ربیع الابرار و تذکره حمدونیه آمده است:
«عَنِ الشّقْرَانِيِّ مَوْلَى رَسُولِ اللهِ قَالَ خَرَجَ الْعَطَاءُ أَيَّامَ أَبِي جَعْفَرٍ» مراد از ابی جعفر، منصور است «وَ مَا لِي شَفِيعٌ فَبَقِيتُ عَلَى الْبَابِ مُتَحَيِّراً» در دروازه دار الخلیفه متحیر بودم چطوری به این پول دسترسی پیدا کنم « وإِذَا أَنَا بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (ع)» -امام صادق داشته از نزد منصور خارج میشده- «فقُمتُ إلیه وَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنَا مَوْلَاكَ الشَّقْرَانِيُّ»به اعتبار اینکه جدش مولی رسول الله بوده، خودش را هم مولای امام صادق که فرزند پیغمبر هست قرار داده. «فَرَحَّبَ بِي» و امام به من خوش آمد گفت «وَ ذَكَرْتُ لَهُ حَاجَتِي» -سوار بر اسب شده بود که برود ولی از اسب پیاده شد برگشت- « فَنَزَلَ وَ دَخَلَ وَ خَرَجَ وَ عطائی فی كمِّه» در آستین خود آن عطای من بود «فَصَبَّهُ فِي كمِّي ثُمَّ قَالَ يَا شَقْرَانِيُّ إِنَّ الْحَسَنَ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ حَسَنٌ وَ إِنَّهُ مِنْكَ أَحْسَنُ لِمَكَانِكَ مِنَّا» «لِمَكَانِكَ مِنَّا» یعنی «لِكَوْنِكَ مِنَّا» مکان اینجا مصدر میمی است و مراد این است که چون تو از ما هستی و مولای پیغمبر هستی شما از ما هستید «مَوْلَى الْقَوْمِ مِنْهُمْ»- «وَ إِنَّ الْقَبِيحَ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ قَبِيحٌ وَ إِنَّهُ مِنْكَ أَقْبَحُ لِمَكَانِكَ مِنَّا». زمخشری ذیلش دارد: «وَ إِنَّمَا قَالَ لَهُ ذَلِكَ لِأَنَّه الشَقْرَانِيّ كَانَ یصیب مِنَ الشَّرَابِ» شقرانی شرابخور بوده، امام این طوری به ایشان تعبیر میکنند. زمخشری در ادامه این عبارت را دارد «فَانْظُرْ كَيْفَ أَحْسَنَ استنجاز طلبته» امام درخواست او را اجابت کرد ولی بدین صورت که ابتدا به او خوش آمد گفت و اکرامش کرد و در نهایت نیز وی را نهی از منکر کرد. «مَعَ اطِّلَاعِهِ عَلَى حَالِهِ وَ كَيْفَ وَعَظَهُ عَلَى جِهَةِ التَّعْرِيضِ»[4]
ما طلبهها اعم از سادات و غیرسادات به برکت پیوند روحانی با خاندان عصمت و طهارت، مشمول عنوان «مکانک منا» هستیم. امیدواریم در قیامت، حضرت زهرا (سلام الله علیها) با عفو و گذشت با ما رفتار کند و کارهای کوچک نیک ما را بزرگ بشمارد و بگوید که من همه را به آن کوچکیهای شما بخشیدم.