درس خارج فقه استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری
14040919
شماره جلسه: 61
Feghh-w 61-14040919
مقرر: حسین ابوالقاسمی
موضوع: زکات/کیفیت احتساب زکات/ زکات متوفی/تقدم زکات بر دیگر دیون
أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. بسم اللّه الرحمن الرحیم، و به نستعین؛ إنّه خیر ناصر و معین. الحمد للّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطاهرین، و اللعن علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
قرینهای دیگر برای تعیین مراد از أبا الحسن در روایت حسین بن خالد
در جلسه گذشته بیان گشت که نمیتوان به صورت دقیق گفت که مراد از ابا الحسن در روایت حسین بن خالد کیست. ترجیحی که ما دادیم این بود که مراد از أبا الحسن در این روایت امام رضا علیهالسلام است. یکی از قرائنی که برای اثبات ترجیحی که دادیم میتوان آورد این است که در روایت آمده است« صدق أبوعبدالله» و اگر روایت از امام کاظم علیهالسلام میبود مناسب بود که گفته میشد «صدق أبی».
البته توجه شود که این مطلب در حد مویّد است و نمیتواند دلیل قطعی باشد. در روایتی اینچنین آمده است:
قُلْتُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَعْتَرِضُ اَلسُّوقَ فَأَشْتَرِي خُفّاً لاَ أَدْرِي أَ ذَكِيٌّ هُوَ أَمْ لاَ قَالَ صَلِّ فِيهِ قُلْتُ فَالنَّعْلُ قَالَ مِثْلُ ذَلِكَ قُلْتُ إِنِّي أَضِيقُ مِنْ هَذَا قَالَ أَ تَرْغَبُ عَمَّا كَانَ أَبُو اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَفْعَلُهُ .[1]
حسن بن جهم که راوی این روایت است از امام رضا علیهالسلام زیاد نقل روایت میکند و سوال خود را نیز امام رضا علیهالسلام پرسیده است. حضرت در جواب گویند که «أَ تَرْغَبُ عَمَّا كَانَ أَبُو اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَفْعَلُهُ» امام در این تعبیر پدر خود را ابوالحسن مینامند و نمیگویند «أبی» دلیل استفاده از کنیه نیز به خاطر وجه احترام آمیز بودن کنیه است و برای رعایت احترام و ادب از کنیه استفاده میکردند.
خفّ در واقع همان پاپوش است که چیزی بین جوراب و حذاء است ، مانند آنچیزی که خدّام حرم امام رضا علیهالسلام در حرم آن را میپوشند.
در این روایت، حسین بن خالد درباره تذکیه خفّ و نعل میپرسد و حضرت جواب میدهند که میتوان در آن نماز خواند. حسین بن خالد گوید که انجام این کار بر من سخت است. امام رضا علیه السلام خطاب به حسین بن خالد در جواب گویند که آیا از چیزی روگردانی که امام کاظم علیهالسلام آن کار را انجام میدادند.خوب است این نکته را بیان کنم که شاید بعضی از رفتارهای امام کاظم علیهالسلام با رفتارهای مقدسین آن زمان مطابق نبوده است و چه بسا رفتاری از امام کاظم علیه السلام سر میزد که مورد قبول مقدسین و اهل احتیاط آن زمان نبوده است. در مورد امام کاظم علیهالسلام است گفته شده است که دیدند حضرت پنیر میخورد! خوردن پنیرِ بازاری، رفتاری بوده است که از مقدسین آن زمان هیچگاه سر نمیزده است حتی مایه تعجب اطرافیان میشده است که حضرت پنیر میخورند، در هر صورت ائمه علیهم السلام از این رفتارها نهی میکردند و دستور به پیروی از ظاهر میدادند.
مراد از عبارت صدق أبوعبدالله در روایت حسین بن خالد
در روایت عبارت «صدق أبوعبدالله» آمده است که مناسب است توضیح داده شود مراد حضرت از این عبارت چیست؟
پاسخ مطلب این است که همه بیاناتی که از ائمه سر میزند لزوما مطابق حکمالله نیست. گاهی اوقات به جهت تقیه مطالبی از ائمه صادر میشود که مطابق حکمالله نیست.این تقیه به دو صورت است، گاهی اوقات بیانات ائمه به جهت این است که شیعه را حفظ کنند؛ گاهی اوقات به خاطر تقیه شخصی خودشان حکمی خلاف واقع بیان میکنند. روایاتی داریم که بیانگر این مساله است که حضرات گاهی به نحوی پاسخ به سوالات میدادند که این پاسخها با حکم الله جور در نمیآید و حضرت در مقام تقیه بودهاند:
أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اَلْجَبَّارِ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَأَجَابَنِي ثُمَّ جَاءَهُ رَجُلٌ فَسَأَلَهُ عَنْهَا فَأَجَابَهُ بِخِلاَفِ مَا أَجَابَنِي ثُمَّ جَاءَ رَجُلٌ آخَرُ فَأَجَابَهُ بِخِلاَفِ مَا أَجَابَنِي وَ أَجَابَ صَاحِبِي فَلَمَّا خَرَجَ اَلرَّجُلاَنِ قُلْتُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ رَجُلاَنِ مِنْ أَهْلِ اَلْعِرَاقِ مِنْ شِيعَتِكُمْ قَدِمَا يَسْأَلاَنِ فَأَجَبْتَ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا بِغَيْرِ مَا أَجَبْتَ بِهِ صَاحِبَهُ فَقَالَ يَا زُرَارَةُ إِنَّ هَذَا خَيْرٌ لَنَا وَ أَبْقَى لَنَا وَ لَكُمْ وَ لَوِ اِجْتَمَعْتُمْ عَلَى أَمْرٍ وَاحِدٍ لَصَدَّقَكُمُ اَلنَّاسُ عَلَيْنَا وَ لَكَانَ أَقَلَّ لِبَقَائِنَا وَ بَقَائِكُمْ قَالَ ثُمَّ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ شِيعَتُكُمْ لَوْ حَمَلْتُمُوهُمْ عَلَى اَلْأَسِنَّةِ أَوْ عَلَى اَلنَّارِ لَمَضَوْا وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ عِنْدِكُمْ مُخْتَلِفِينَ قَالَ فَأَجَابَنِي بِمِثْلِ جَوَابِ أَبِيهِ .[2]
طبق این روایت حضرت برای حفظ جان خود و شیعیانشان پاسخها مختلفی میدادند که این پاسخها، تقیهای بوده است. در این روایت همه افرادی که نزد حضرت میآمدند از شیعیان بودهاند و این طور نبوده است که یکی از عامه باشد و دیگری شیعه باشد و دلیل اختلاف در پاسخها این باشد که حضرت به شیعیان حکم واقعی را میفرمودند و به عامه بنا بر مذهب خودشان پاسخ میدادند.
مشابه این روایت در روایت دیگری نیز آمده است که همراه با جزئیات دیگری است که جالب است:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ يَحْيَى بْنِ أَبِي عِمْرَانَ عَنْ يُونُسَ عَنْ بَكَّارِ بْنِ بَكْرٍ عَنْ مُوسَى بْنِ أَشْيَمَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَسَأَلَهُ رَجُلٌ عَنْ آيَةٍ مِنْ كِتَابِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَخْبَرَهُ بِهَا ثُمَّ دَخَلَ عَلَيْهِ دَاخِلٌ فَسَأَلَهُ عَنْ تِلْكَ اَلْآيَةِ فَأَخْبَرَهُ بِخِلاَفِ مَا أَخْبَرَ بِهِ اَلْأَوَّلَ فَدَخَلَنِي مِنْ ذَلِكَ مَا شَاءَ اَللَّهُ حَتَّى كَأَنَّ قَلْبِي يُشْرَحُ بِالسَّكَاكِينِ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي تَرَكْتُ أَبَا قَتَادَةَ بِالشَّامِ لاَ يُخْطِئُ فِي اَلْوَاوِ وَ شِبْهِهِ وَ جِئْتُ إِلَى هَذَا يُخْطِئُ هَذَا اَلْخَطَأَ كُلَّهُ فَبَيْنَا أَنَا كَذَلِكَ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ آخَرُ فَسَأَلَهُ عَنْ تِلْكَ اَلْآيَةِ فَأَخْبَرَهُ بِخِلاَفِ مَا أَخْبَرَنِي وَ أَخْبَرَ صَاحِبَيَّ فَسَكَنَتْ نَفْسِي فَعَلِمْتُ أَنَّ ذَلِكَ مِنْهُ تَقِيَّةٌ قَالَ ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ لِي يَا اِبْنَ أَشْيَمَ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ فَقَالَ «هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ » وَ فَوَّضَ إِلَى نَبِيِّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ: «مٰا آتٰاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» فَمَا فَوَّضَ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَدْ فَوَّضَهُ إِلَيْنَا .[3]
با توجه به این نکته «صَدَقَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ» میتواند معنایش این باشد که امام علیه السلام حکم واقعی را بیان کردند. نه حکمی که از روی تقیه یا مناسب به مخاطب خاصی بوده است
توضیحی پیرامون سند
مراد از حسن بن علی در روایتی که زرارة نقل میکند، ابن فضّال است که وی فطحی بوده است و این روایت جزء موثقات برشمرده میشود. البته ناگفته نماند که حسن بن علی بن فضال هنگام مرگش از مذهب فطحی عدو ل کرده است ولی در اینکه این مقدار کافی باشد در ملحق کردن روایاتش به روایات صحاح یا اینکه کافی نباشد محل بحث است. ممکن است کسی قائل به اعتبارش بشود. با این توضیح که بحث صحت مذهب، جنبه طریقی ندارد و تعبّد محض است و موضوعیت دارد. اینجور نیست که به جهت طریقی ائمه علیهم السلام گفتند که باید به افرادی که صحت مذهب دارند رجوع شود. شخص که ثقه هست حالا چه مذهبش خوب باشد یا خوب نباشد از جهت مطابقت با واقع یکسان هستند. آن خیلی تفاوت جدی بین اینها نیست. اگر در اعتبار روایت ولو در ظرف تعارض، صحت مذهب اعتبار بخشیده شده باشد میتواند جهت موضوعیت داشته باشد.وجه موضوعیت داشتن این مساله این است که برای ترویج مذهب حق است و شارع مقدس این جهت را در نظر گرفته است به این دلیل که امامیها سراغ فاسد المذهبها نروند. این مساله خودش موضوعیت دارد برای اینکه حجیت به قول امامیها محدود شود و اقوال افرادی که فساد مذهب دارند به طور کامل حجیت نداشته باشند یا حتی اصلا حجت نباشند. بنابراین اگر جنبه موضوعیت داشته باشد ممکن است ما بگوییم همین که راوی موقع مرگش هم برگشته باشد کفایت کند. البته الان در صدد این نیستم که بگویم این قول صحیح است یا خیر بلکه صرفا در صدد بیان وجه این مساله هستم و مسالهای نیست که قابل طرح نباشد ولی باید بحث کرد که آیا در صحت عقیده و مذهب صحت عقیده در زمان تحمل حدیث مهم است یا صحت عقیده شخص در هنگامی که از دنیا میرود. پس هیچ اشکالی ندارد که حضرات قبول احادیث را محدود به مواردی کرده باشند که روات آن دارای صحت مذهب بودهاند و شرط صحت مذهب لزوما اینطور نیست که جنبه طریقی داشته باشد بلکه خود همین فاسد المذهب نبودن برای امام موضوعیت داشته است. اگر گفته شود که صحت مذهب در قبول منقولات طریقیت ندارد بلکه موضوعیت دارد میتوان گفت که بازگشت ابن فضال از مذهب فطحیه پیش از فرارسیدن مرگش موجب میگردد که روایات آن شخص پذیرفته شود ولو اینکه هنگام تحمل حدیث باور به مذهب فاسد داشته است.
مناسبت پاسخهای ائمه با باورهای مخاطبین
از بعضی روایات استفاده میشود ائمه معصومین علیهم السلام گاهی اوقات اگر مخاطبی سنی میبود فتوای سنیها را برایش نقل میکردند. دلیل این مطلب این است که آن فرد در مراجعه به امام به دنبال حکم واقعی نبوده است بلکه به دنبال آگاهی از فتوای رائج بوده است و نگاهی که به امام داشته است در این سطح بوده است که امام فتوای مشهور و رائج و دارج میان مسلمین را بیان نمایند. برای مثال اگر یک بنده خدایی خودش مجتهد هم باشد. و از وی سوالی پرسیده میشود او حق ندارد که نظر خود را در آن مساله بیان کند بلکه باید فتوای شخصی که معمولا افراد مقلد او هستند را نقل کند. سنیها معمولا نظر امام صادق را به عنوان یک مسئلهگو قبول داشتند. یعنی دیدی که به امام صادق (علیهالسلام) داشتند در حد یک مسئلهگو بوده است. در این فضا امام صادق علیه السلام نیز با توجه به این نکته حکم واقعی را بیان نمیکردند.
روایت قابل توجهی است که طبق آن روایت، حضرت میفرمایند که ما پاسخ عامه را بر اساس دیدگاه خودشان میدهیم:
حَدَّثَنِي حَمْدَوَيْهِ وَ إِبْرَاهِيمُ اِبْنَا نُصَيْرٍ، قَالاَ: حَدَّثَنَا يَعْقُوبُ بْنُ يَزِيدَ عَنِ اِبْنِ أَبِي عُمَيْرٍ، عَنْ حُسَيْنِ بْنِ مُعَاذٍ، عَنْ أَبِيهِ مُعَاذِ بْنِ مُسْلِمٍ اَلنَّحْوِيِّ ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ لِي: بَلَغَنِي أَنَّكَ تَقْعُدُ فِي اَلْجَامِعِ فَتُفْتِي اَلنَّاسَ، قَالَ، قُلْتُ: نَعَمْ وَ قَدْ أَرَدْتُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْ ذَلِكَ قَبْلَ أَنْ أَخْرُجَ، إِنِّي أَقْعُدُ فِي اَلْمَسْجِدِ فَيَجِيءُ اَلرَّجُلُ يَسْأَلُنِي عَنِ الشيء، فَإِذَا عَرَفْتُهُ بِالْخِلاَفِ لَكُمْ أَخْبَرْتُهُ بِمَا يَفْعَلُونَ، وَ يَجِيءُ اَلرَّجُلُ أَعْرِفُهُ بِحُبِّكُمْ أَوْ مَوَدَّتِكُمْ فَأُخْبِرُهُ بِمَا جَاءَ عَنْكُمْ، وَ يَجِيءُ اَلرَّجُلُ لاَ أَعْرِفُهُ وَ لاَ أَدْرِي مَنْ هُوَ فَأَقُولُ جَاءَ عَنْ فُلاَنٍ كَذَا وَ جَاءَ عَنْ فُلاَنٍ كَذَا، فَأُدْخِلُ قَوْلَكُمْ فِيمَا بَيْنَ ذَلِكَ، قَالَ، فَقَالَ لِي: اِصْنَعْ كَذَا فَإِنِّي كَذَا أَصْنَعُ.[4]
بنابراین، یکی از جهاتی که جمع بین روایات متعارض هست این نکته هست که ائمه علیهم السلام گاهی اوقات به تناسب مخاطب، مطلبی را که آنها میخواستند بیان میفرمودند. عامه دیدی که به امام داشتند مانند کسی بوده است که به بیان حکم شرعی رائج میان آنان میپرداخته است و به امام به دید امام نمینگریستند. سائل به دنبال فتوایی است که در جامعه شایع بوده و به دنبال فتوای خاص و یا حکم واقعی نبودهاند و گاهی اوقات ائمه معصومین علیهم السلام به تناسب آن مطلبی که مخاطب درخواست داشته به وی پاسخ میدادند.سائل به دنبال مطلب دروغ بوده است و از امام سؤال میکرده و امام علیه السلام همان را برایش نقل میکردند.میتوان گفت چیزی شبیه «نَقْلُ الْكُفْرِ لَيْسَ بِكُفْرٍ» اتفاق افتاده است. این امر نه اغراء به جهل است و نه تقیه بلکه مانند این است که کسی در خیابان از مجتهدی سوال شرعی بپرسد. در این صورت آن شخص نیازی نیست نظر خود را بیان کند بلکه باید نظری که مدار جامعه بر آن است و فتوایی شایع است بیان شود.
روایتی داستانوار در کشی نقل شده است که جالت توجه است(کشی، جلد6 ص692). البته این روایت از لحاظ سندی شاید محل اشکال باشد ولی در صورت ضعف سند همین مقدار نیز کافی است که از این روایت برداشت شود که چنین ذهنیتی در آن زمان وجود داشته است. برای این مقدار استفاده از حدیث، لازم نیست که سند روایت معتبر باشد. طبق این روایت عدهای در آن زمان بودند که در شهرهای مختلف به راه میافتادند و از افراد مختلف حدیث میشنیدند و آن احادیث را گردآوری میکردند. شخصی نزد امام صادق علیهالسلام آمد و بیان کرد که ما آمدهایم که از شما حدیثی بشنویم. حضرت به او گفت که آیا حدیثی تا حالا شنیدهای؟ در جواب گفت: بله شنیدهام. حضرت فرمودند که یکی از احادیثی که شنیدهای را بگو. آن شخص یکی از احادیثی که جعلی و اشتباه نیز بود را برای حضرت گفت و در سند روایاتی که میخواند نیز جعفر بن محمد نیز حضور داشت. حضرت به آن شخص فرمودند که که اگر این جعفر بن محمدی که در سند روایت شما هست خودش بگوید من این حرفها را نزدم، قبول میکنید؟ گفت نه آقا! ثقات برای ما نقل کردند! بنا بر این نقل این شخص با مراجعه به امام صرفا به دنبال شنیدن روایتی بوده است و اینطور نبوده است که به دنبال کشف واقع باشد و رجوعش به امام صادق علیهالسلام به عنوان امام نبوده است. آن شخص در واقع به حدیث و گردآوری حدیث به عنوان یک بازی و سرگرمی مینگریسته!
گاهی اوقات امام علیه السلام در همین فضا هم نقش هدایتی خودش را ایفا میکردند. در این گزارش کشی، روایتهایی که امام نقل میکنند جنبه هدایتی دارد. ولی گاهی اوقات امام علیه السلام دیگر مصلحت نمیدانند که آن امر واقعی را بیان کنند و حضرت همان چیزی که مخاطب میخواهد را بیان میکنند و پاسخ امام در حد همان مطالبه وی بوده است. وقتی شخصی غذای فاسد میخواهد ممکن است غذای فاسد هم در اختیارش گذاشته بشود چون او این را میخواهد!
سند روایتی که از معاذ گفته شد باید بررسی شود که آیا میتوان آن را تصحیح کرد یا خیر. در هر صورت منهای این روایت اصل این مطلب باید پیگیری شود که وقتی کسی از امام علیه السلام سوالی میکند و سائل ناظر به شأن امام بودن امام نیست بلکه از امام درخواست فتوای رائج در آن مساله را دارد، در این موارد، آیا حضرات پاسخی که میدهند مطابق با همان درخواستی است که سائل داشته است یا خیر. در این مساله شاید بتوان بین کسانی که از امام سوال میکنند فرق گذاشت و گفت امام با توجه به سائل، پاسخ خود را تنظیم میکنند. به طور کلی دنبال کردن این بحث و تعیین چارچوب برای این بحث در بسیاری از مباحث فقهی و اصولی تأثیرگذار خواهد بود و در موارد زیادی در جمعهای عرفی بین مواردی که احساس تعارض میشود بتوان از این راه حل استفاده کرد و از این طریق قول امام علیهالسلام که شیعیان را تشویق به اخذ قول مخالف عامه میکردند مشخص میشود و در تعارضات که یک طرف آن عامه باشد این مطلب میتواند وجه جمعی باشد.
این نکته را بگویم معروف است که خیلی از مطالبی که عامه مثلا از عایشه نقل کردند در روایتهای امام صادق هم وارد شده است.این امر توجیهات مختلفی دارد، یکی از توجیهاتش این است که مثلا بعضیها میگویند که عامه آمدهاند روایت امام صادق را گرفتهاند و نخواستهاند به امام صادق نسبت بدهند و آن را به عایشه نسبت دادند. یک وجه دیگرش هم همین مطلبی است که بیان شد. امام علیه السلام آن چیزی که جامعه خریدارش بوده بیان کرده است و آن چیز فتوای عایشه بوده است نه فتوای حق و امام علیه السلام همان را بیان کردند.
روایت چهارشنبهای
امروز به تناسب چهارشنبه روایتی که انتخاب کردیم از روایات حمید است که از ابان نقل کرده است و به نظر میرسد از کتاب وی نقل کرده است. در کافی جلد ۸ صفحه ۲۰۹ اینچنین آمده است:
«أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ الْبَصْرِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَقُولُ: تَقْعُدُونَ فِي الْمَكَانِ فَتُحَدِّثُونَ وَ تَقُولُونَ مَا شِئْتُمْ وَ تَتَبَرَّءُونَ وَ تَوَلَّوْنَ مَنْ شِئْتُمْ»؟حضرت میفرمایند: مینشینید و حدیث گفتگو میکنید یا حدیث نقل میکنید و گعده میکنید و در جلسهتان هم تبری است و هم تولی است؟«قُلْتُ نَعَمْ». بله همینجور هست که میفرمایید. حضرت فرمود: «قَالَ وَ هَلِ الْعَيْشُ إِلَّا هَكَذَا»!
من گفتم برای اینکه به هر حال مصداق این روایت ما بشویم روایتی که درباره کمیت است را بخوانیم: روایتی در کافی و در رجال کشی صفحه ۲۰۷ رقم ۳۶۶ آمده است. این نقل را کشی از عبید بن زراره از پدرش نقل میکند و سند آن نیز معتبر است.
حَدَّثَنِي حَمْدَوَيْهِ بْنُ نُصَيْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى، عَنْ حَنَانٍ، عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: دَخَلَ اَلْكُمَيْتُ بْنُ زَيْدٍ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ أَنَا عنده، فأنشده: من لِقَلب مُتَيَّمٍ مُسْتَهَامٍ …، فَلَمَّا فَرَغَ مِنْهَا قَالَ لِلْكُمَيْتِ: لاَ تَزَالُ مُؤَيَّداً بِرُوحِ اَلْقُدُسِ مَا دُمْتَ تَقُولُ فِينَا[5]
ورود کمیت بر امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) نقلهای مختلفی دارد. در الاغانی نیز چندین نقل در این باره وجود دارد. در یکی از نقلها میگوید که بر حضرت وارد شدیم و امام باقر علیه السلام پول و لباسی را به کمیت دادند. کمیت لباسی را که حضرت بهشان داده بودند را از باب تیمن و تبرک پوشیدند و پولها را برگردادند و گفتند که من به خاطر دنیا این شعرها را نگفتم.
کمیت مجموعه شعری دارد که حدود ۱۱ قصیده است و معروف به هاشمیات است. مصرعی که در روایت ذکر شده است مربوط به هاشمیه اول است.
در کافی ورود کمیت بر حضرت در ضمن روایتی بیان شده است:
بِهَذَا اَلْإِسْنَادِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ بَشِيرٍ اَلْأَسَدِيِّ عَنِ اَلْكُمَيْتِ بْنِ زَيْدٍ اَلْأَسَدِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَالَ وَ اَللَّهِ يَا كُمَيْتُ لَوْ كَانَ عِنْدَنَا مَالٌ لَأَعْطَيْنَاكَ مِنْهُ وَ لَكِنْ لَكَ مَا قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِحَسَّانَ بْنِ ثَابِتٍ لَنْ يَزَالَ مَعَكَ رُوحُ اَلْقُدُسِ مَا ذَبَبْتَ عَنَّا
در این روایت عبارت لنیزال آمده است و در روایت پیشین عبارت لاتزال آمده است. هر دوی این عبارت اخباری هستند و اگر به صورت ماضی ذکر میشد میتوانستیم بگوییم که به صورت دعایی است. در روایت آمده است که رسول الله به حسّان فرمودند تا زمانی که در دفاع از ما شعر بگویی موید به روح القدس خواهی بود. ایراد این قید«ما ذَبَبتَ عنا» همانطور که مجلسی گفته است اشاره به این مطلب دارد که حسان بعد از پیامبر با اهلبیت نبوده است و با امیرالمومین علیه الصلاة و السلام بیعت نکرد و از حق منحرف گشت.
در ادامه روایت کافی کمیت درباره آن دو مرد معهود سوال میکند که حضرت اینچنین پاسخ میدهند:
قَالَ قُلْتُ خَبِّرْنِي عَنِ اَلرَّجُلَيْنِ قَالَ فَأَخَذَ اَلْوِسَادَةَ فَكَسَرَهَا فِي صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ وَ اَللَّهِ يَا كُمَيْتُ مَا أُهَرِيقَ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لاَ أُخِذَ مَالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لاَ قُلِبَ حَجَرٌ عَنْ حَجَرٍ إِلاَّ ذَاكَ فِي أَعْنَاقِهِمَا[6]
مراد از عبارت «أَخَذَ الْوِسَادَةَ فَكَسَرَهَا فِي صَدْرِهِ». این است که امام بالشت را گرفته و پیچانده و به سینه خود فشار داده. این حالت بدین معنا است که حضرت میخواستند جدی حرف بزنند. شاید حضرت قبل از این کلام تکیه داده بودند ولی هنگامی که میخواستند این صحبت خود را ایراد فرمایند از حالت معمولی که داشتند خارج شدند.
مراد از «مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ». ِمقدار کمی از خون است. عرب، خونِ حجامت را به معنای حداقل خون میدانسته است.
مراد از «لاَ قُلِبَ حَجَرٌ عَنْ حَجَرٍ» این است که هیچ سنگی روی سنگ دیگر قرار نمیگیرد این عبارت کنایه از این است که تمام انحرافات در اعناق اینها است.از اینکه جزو مبغضین دشمنان اهل بیت هستیم خدا را سپاس میگوییم. انشاءالله که تا دامنه قیامت تولی و تبری ما پابرجا باشد و همیشه مصداق «هَلِ الْعيْشُ إِلَّا هَكَذَا» باشیم. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.