درس خارج اصول استاد معظم حاج سید محمد جواد شبیری
14040925 شماره جلسه: 64
مقرر: امیر حقیقی
موضوع: مباحث الفاظ / اجزاء / اجزاء امر ظاهری
أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. بسم اللّه الرحمن الرحیم، و به نستعین؛ إنّه خیر ناصر و معین. الحمد للّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطاهرین، و اللعن علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
ذکر برخی نکات در رابطه با مقاله آقای عطارمنش
در رابطه با مقاله آقای عطارمنش برخی نکات کلی در جلسه گذشته بیان شد. آنچه بیان شد بیشتر مربوط به روش پژوهش و گردآوری اطلاعات بود. در این مورد برخی نکات دیگر بیان میشود.
توجه به مباحث تاریخی و التفات به احتمال تغییر نظام واژگانی و نظام تفاهم
یکی از مسائلی که در گردآوری اطلاعات لازم است آن است که مباحث تاریخی روشن شود. مثلا روایات امام حسن عسکری (ع) قرینیت مناسبی برای تفسیر روایات پیامبر اکرم (ص) ندارد. متونی که مربوط به مدت اندکی پس از زمان پیامبر (ص) باشد ممکن است بر سخن ایشان قرینیت داشته باشد، ولی در دورههای بعد با ورود مباحث جدید در جهان اسلام مثل مباحث کلامی و مباحث فلسفی که از یونان وارد شد، نظام واژگانی و نظام تفاهم تغییر کرده است. بر این اساس، برخی تغییرات ریشهای و اساسی رخ داده که باید بدان توجه داشت. بهعنوان مثال مباحثی که در زمان امام رضا علیه السلام مطرح است با مباحثی که پیش از ایشان بوده بسیار متفاوت است.
گفتمانی در مروج الذهب گزارش شده که یحیی بن خالد گروهی از علما را از مذاهب مختلف اعم از شیعه و سنّی و خارجی و حتی غیرمسلمان جمع کرده و به آنها بیان کرده که شما در مباحث مختلفی با هم مناظره کردهاید، سپس لیست مواردی که مورد مناظره بوده را بیان میکند، بعد از آن به علما میگوید با صرف نظر از این مباحث، هر کس نظر خود را در رابطه با عشق بیان کند. این مناظرات که در آنجا گزارش شده ملاحظه کنید. ذهنیاتی که بر آن مناظرات حاکم است با آنچه در زمان پیش بوده تفاوت بسیار زیادی دارد. توضیحاتی که در مورد عشق بیان شده کاملا نشان میدهد که ذهنیتهای جدیدی مطرح بوده است. این ذهنیتها فرهنگ آن دوره را تغییر داده است. در آن دورهها لغتهای جدید و مفاهیم جدید وارد شده به نحوی که باعث میشود نحوه تعامل ما با لغتها تغییر کند. برخی نکات وجود دارد که ناشی از فرهنگ جامعه است. توقعی که فرهنگ جامعه دارد در فهم الفاظ اثرگذار است.
بهعنوان نمونه واژه سعادت در قرآن کریم و عصر نبی مکرّم (ص) به معنای رفاه و شقاوت به معنای سختی و دشواری و ناکامروایی است. مثلا در آیات «طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»[1] واژه «تشقی» به معنای سختی دیدن و به دشواری و مشقّت افتادن است. ماده «شقی» و واژه «مشقّت» از جهت اشتقاق کبیر از یک ریشه هستند، و معانی نزدیک به هم دارند. ولی به تدریج کلمات سعادت و شقاوت یک مفهوم معنوی پیدا کرده و به معنای عاقبت به خیری و عاقبت به شرّی تبدیل شده است. حتی در روایات اهل بیت علیهم السلام نیز گاهی به همین معنی به کار میرود. توجه شود که واژه شقی در روایت معروف «الشَّقِيُّ مَنْ شَقِيَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ»[2] که حدیث نبوی است، نباید بر اساس فرهنگ جدید معنی شود. این روایت بدان معنی است که روزی بر افراد مختلف مقدّر شده است. برخی زندگی آسان و برخی زندگی سختی دارند. این روایت ربطی به مباحث ارزشی ندارد.
ائمه علهیم السلام وقتی مطلبی از پیامبر (ص) نقل میکنند، آن مطلب نباید با واژگان و معانی و مفاهیم متاخر معنی شود. به نظر میرسد یکی از عللی که باعث شده اهل بیت (ع) روایات پیامبر (ص) را معنی کنند همین مطلب است که اصطلاحات تغییر پیدا کرده است. مثلا در روایات ما این حدیث نبوی: «إِنَّ اخْتِلَافَ أُمَّتِي رَحْمَةٌ»[3] معنی شده و بیان شده که مراد از آن، اختلاف نظر نیست؛ بلکه رفت و آمد است: «إِنَّمَا أَرَادَ اخْتِلَافَهُمْ مِنَ الْبُلْدَانِ لَا اخْتِلَافاً فِي دِينِ اللَّهِ إِنَّمَا الدِّينُ وَاحِدٌ»[4]. نظیر این معنی برای اختلاف در آیه شریفه «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ»[5] وجود دارد. نزاعهای کلامی و فقهی و اجتماعی که در دوران بعد بهوجود آمده باعث شده که واژه اختلاف یک معنای خاص پیدا کند و به معنای اختلاف نظر و نوعی مخاصمه باشد.
این صحیح است که الفاظ به مرور زمان تغییر معنی پیدا میکنند ولی قرآن کریم و روایات نبوی با توجه به معانی واژههایی که در همان عصر بوده نازل شده، و نباید آنها را با معانی حادث شده برای واژهها معنی کرد؛ حتی در مواردی که روایات نبوی و آیات قرآن کریم در کلام اهل بیت وارد شده نیز چنین است.
تفاوت فرهنگ و جامعه عصر امیر المومنین (ع) با عصر پیامبر (ص)
اما اصطلاحات و واژههایی که در زمان امیرالمومنین علیه السلام رایج بوده هم تا حدودی قابل توجه است و تا حدودی میتوان واژههای عصر نبی مکرّم (ص) را با آنها معنی کرد. فتوحات باعث ایجاد تغییراتی در فرهنگ و واژگان و الفاظ مردم شده، ولی این تغییرات تدریجی بوده است. حدود مثلا ۵۰ سال زمان میبرد تا معانی واژهها به طور کامل تغییر کند، ولی بالاخره از یک جایی شروع میشود. بلافاصله پس از پیامبر (ص) و آغاز فتوحات و ورود اقوام جدید، نظام واژگانی تغییر کرده و باید به این تغییرات توجه داشت. به این مثال توجه کنید:
در طبقات ابن سعد در ترجمه امیر المومنین علیه السلام این عبارت آمده است:
«أَنَّ عَلِيًّا كَانَ يَأْتِي السُّوقَ فِي الْأَيَّامِ فَيُسَلِّمُ عَلَيْهِمْ. فَإِذَا رَأَوْهُ قَالُوا بوذا شكنب آمذ. قِيلَ لَهُ إِنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّكَ ضَخْمُ الْبَطْنِ. فَقَالَ: إِنَّ أَعْلَاهُ عِلْمٌ و أَسْفَلَهُ طَعَامٌ»[6].
تعبیر «بوذا شکنب آمذ» نیازمند توضیح است. مراد از «آمذ» همان «آمد» است. در فارسی کهن چنین به کار میرفته است. در کتاب بحار، تعبیر «بوذا شکنب» به همان معنای عظم بطن بیان شده است. گویا این عبارت، حالتی توهین آمیز داشته است. مرحوم مجلسی بیان کرده که «بوذا اشکم»، همان «بزرگ اشکم» است. آقای دکتر زریاب خویی بیان میکرد که این بیان مرحوم مجلسی صحیح نیست. تعبیر «بوذا اشکم» به معنی «بودا اشکم» است. مجسمههای بودا در کوفه و بازارهای آن وجود داشته است. مجسمه بودا که امروزه هم گاهی مشاهده میشود به صورتی است که شکم بزرگی دارد. غرض آنکه فرهنگ جدید و لغات جدید در زمان امیر المومنین علیه السلام نیز به زبان عربی وارد میشده است.
محاسبات و دیوانداری در زمان پیامبر اکرم (ص) چندان گسترده نبوده است. در زمان بعد از ایشان با فتوحاتی که رخ داد، اموال بسیار گستردهای به حکومت میرسید و محاسبه تمامی آنها امری مشکل بود. دیوانها در آن زمان نوعا توسط ایرانیها اداره میشد که در این زمنیه تخصص داشتند. دیوان غالبا فارسی بوده است. گویا عبدالملک بن مروان دیوان را عربی کرده است. تا زمانی که دیوان فارسی بوده، شاید تاثیر چندان زیادی بر زبان عربی نداشته ولی زمانی که دیوان، عربی شده به اجبار لغات به عربی ترجمه میشده و تاثیرات فرهنگی رخ میداده است. غرض آنکه این تغییرات آرام آرام ایجاد میشده و به تدریج اوج پیدا میکرده است. فرهنگ ایرانی و بعد از آن فرهنگ یونانی با ترجمه کتب فلسفی در جامعه اسلامی وارد شده است. هشام بن حکم کتابی به نام : «کتاب الرد علی ارسطاطالیس» در ردّ ارسطو تالیف کرده است.
توجه به سند روایات به عنوان یکی از راههای کشف معانی صحیح الفاظ
یکی از فروعات بحث زمان، بحث سند روایت است. اگر سند روایتی معتبر باشد تا حدود زیادی میتوان آن روایت را بر اساس معانی واژههایی که در زمان آن معصوم بوده معنی کرد، ولی اگر سند ضعیف باشد، احتمال دارد که روایت جعلی باشد. اگر جعلی باشد، باید آن روایت را با توجه به معانی واژهها در زمان جاعل معنی کرد. حتی اگر سند، صحیح هم باشد بهطور قطع نمیتوان آن را بر اساس اصطلاحات عصر معصوم معنی کرد، ولی تا حدودی این امر ممکن است. علت این مساله آن است که اموری مثل نقل به معنی مطرح بوده است. ما در بحث عقل بیان کردیم که نقل به معنی مربوط به برخی جاهای ویژه بوده است. در خطبهها و زیارات و ادعیه، تقیّد به لفظ بوده و نقل به لفظ ارجحیت داشته و به ندرت نقل به معنی صورت میگرفته است، ولی در محاورات عادی نقل به لفظ چندان قابل اثبات نیست، و ممکن است روایت به صورت نقل به معنی ذکر شده باشد. برخی از اختلافاتی که بین نقلهای مختلف حدیث رفع وجود دارد نیز به جهت نقل به معنی است. در نقل به معنی هرچند الفاظ تغییر کرده ولی مفهوم باید مشترک باشد.
در مقاله آقای عطارمنش اصلا به زمان و به سند توجه نشده و تمامی اطلاعات بدون توجه به این امور در کنار هم جمعآوری شده است. بهعنوان مثال به یک نمونه اشاره میشود.
گونه هفتم از استعمالات رفع در مقاله آقای عطارمنش
آقای عطارمنش هفت گونه از استعمالات مختلف رفع را مطرح کرده و در رابطه با گونه هفتم آورده است:
«گونه هفتم: تعلق رفع و وضع و مشابهاتش به نفس تکلیف. بهعنوان نمونه در دو روایت «قَالَ ع …. إِنَّا لَا نَمْلِكُ مَعَ اللَّهِ شَيْئاً وَ لَا نَمْلِكُ إِلَّا مَا مَلَّكَنَا فَمَتَى مَلَّكَنَا مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنَّاإ كَلَّفَنَا وَ مَتَى أَخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَكْلِيفَهُ عَنَّا» و «فَكَتَبَ إِلَيْهِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع…. فَجَعَلَ لَهُمُ السَّبِيلَ إِلَى أَخْذِ مَا أَمَرَهُمْ بِهِ وَ تَرْكِ مَا نَهَاهُمْ عَنْهُ وَ وَضَعَ التَّكْلِيفَ عَنْ أَهْلِ النُّقْصَانِ وَ الزَّمَانَةِ» وضع مستقیما به تکلیف تعلق گرفته و به معنای برداشتهدشن تکلیف است. در این عبارت نیز تکلیف الناس مرفوع دانسته شده است که معنایش واضح است: «قَالَ هِشَامٌ لَا يَخْلُو الْكَلَامُ فِي هَذَا مِنْ أَحَدِ ثَلَاثَةِ وُجُوهٍ إِمَّا أَنْ يَكُونَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَفَعَ التَّكْلِيفَ عَنِ الْخَلْقِ بَعْدَ الرَّسُولِ ص فَلَمْ يُكَلِّفْهُمْ وَ لَمْ يَأْمُرْهُمْ وَ لَمْ يَنْهَهُمْ فَصَارُوا بِمَنْزِلَةِ السِّبَاعِ وَ الْبَهَائِمِ الَّتِي لَا تَكْلِيفَ عَلَيْهَا أَ فَتَقُولُ هَذَا يَا ضِرَارُ إِنَّ التَّكْلِيفَ عَنِ النَّاسِ مَرْفُوعٌ بَعْدَ الرَّسُولِ ص قَالَ لَا أَقُولُ هَذَا»[7].
یک مطلب قابل توجه در این موارد آن است که رفع به خود تکلیف تعلق گرفته، نه به تکالیف به حمل شایع ولی نتیجهگیری که از آن شده، مربوط به تکلیف به حمل شایع است که سخنی تمام نیست. با صرف نظر از این مسائل، آنچه محل بحث است آنکه هشام بن حکم متکلّم است و در عصری زیست نموده که مطالب فلاسفه یونان وارد جهان اسلام شده و خودش برخی کتب در ردّ فلاسفه تالیف کرده است. بنابراین تعابیری که به کار برده، تعابیر اصطلاحی است و مربوط به زمان خود او است. تکلیف در یک نظام اصطلاحی با نظام محاوره عمومی معنایش تفاوت دارد. حتی در زمان هشام بن حکم گفتمان متکلمان با گفتمان مردم عادی تفاوت داشته است. الفاظی که معصومین به کار میبردند بر اساس گفتمان عمومی بوده است. البته در برخی مواضع هم ممکن است بر اساس اصطلاح سخن گفته باشند، ولی معمولا سخنانشان بر مبنای گفتمان عمومی است. بهخصوص در زمان پیامبر (ص) این اصطلاحات رایج نبوده است. زبان و ادبیاتی که در نقل مربوط به هشام ذکر شده یک زبان اصطلاحی و کلامی است، و شاهدی وجود ندارد که حدیث رفع در یک فضای کلامی صادر شده باشد.
اما آنچه از نامه امام حسن مجتبی علیه السلام در پاسخ به حسن بصری نقل شده نیز محل تامل است. توضیح آنکه در روایتی نقل شده که حسن بصری نامهای به امام حسن مجتبی علیه السلام نوشته و از ایشان معنای قضا و قدر را پرسیده است. ما تامّل جدی در مورد صحت این نامه داریم. در آغاز این نامه حسن بصری یک ابراز ارادتی به آن حضرت نموده که محل تامل است. گویا از زمان گذشته هم این نامه محل تامل بوده است. به نظر ما ادبیاتی که در این نامه مطرح شده، مربوط به زمان متاخر از امام حسن مجتبی علیه السلام است. البته اگر سند این روایت معتبر بود میپذیرفتیم. البته برخی افراد رفتار نادرستی با روایات دارند، به نحوی که ذهنیت خود را پیشفرض قرار داده و بر اساس آن، تقدم و تاخّر را تعیین میکنند. این شیوه برخورد صحیح نیست، هرچند گاهی نام روشنفکری بر آن نهاده میشود. معلوم نیست زمان حضرت مجتبی علیه السلام این اصطلاحات مطرح نباشد. شاید مطرح بوده است؛ از این رو اگر سند روایت صحیح بود قابل پذیرش بود. ولی وقتی سند معتبر نیست، نمیتوان به آن اعتماد کرد. همچنین روایتی که در کلام آقای عطارمنش از نهج البلاغه نقل شده نیز چنین است که سند معتبری ندارد و قابل اعتماد نیست. ملاک تشخیص گفتمان موجود در یک زمان، روایات صحیح است؛ مگر آنکه قرائن بسیار روشنی وجود داشته باشد که نشان دهد روایت مربوط به ازمنه متاخر است.
اهمیت مساله نظام واژگانی و تفاوت آن با بحث متنشناسی و اشاره به ضعف حدیث عنوان بصری
ما زمانی یک بحث در مورد حدیث عنوان بصری مطرح نمودیم. ما بیان کردیم که عنوان بصری اصلا وجود خارجی ندارد و در هیچ منبعی نامش ذکر نشده است. همچنین اشکالی هم در مورد متن آن حدیث مطرح میکردیم. اشکال ما مربوط به محتوا نبود. اشکال آن بود که الفاظی که در این روایت وارد شده مربوط به دورههای متاخر است. نظام واژگانی که در این روایت وارد شده مربوط به دورههای بعد است. بحث ما در مفاهیم ذکر شده در این روایت نبود. اینکه برخی در نقد کلام ما این مطلب را بیان کرده بودند که محتوای این روایت در بسیاری از روایات دیگر هم وارد شده است، بیارتباط به سخن ما بود. کلام ما آن بود که این الفاظ مربوط به دورههای متاخر است؛ بنابراین قسمتهایی از مضمون این روایت که در روایات دیگر وارد شده محل بحث نیست. بحث در مضامینی است که تنها در این روایت ذکر شده است. بنابراین متفرّدات این نقل قابل پذیرش نیست.
البته توجه شود که این بحث که مطرح شد با مسائل مربوط به متنشناسی تفاوت دارد. اینکه صحت صدور روایت از معصوم بهوسیله متن تشخیص داده شود امری بسیار مشکل است. برخی بدون دلیل هرچه را که میپسندند میپذیرند و هر چه را که نمیپسندند رمی به جعل و دروغ و امثال آن میکنند، و بر خود نام روشفکر نهادهاند، در حالی که بیمنطقترین افراد هستند، و ایدههای روشنفکری خود را بر روایات تحمیل میکنند. این دسته برای خود یک فرهنگ فکری و یک نظام فکری خاص تعریف کرده و هرچه بر خلاف آن باشد را برنمیتابند. آنچه ما بیان کردیم اصلا مربوط به مباحث متنشناسی نیست. به راحتی نمیتوان به وسیله متنشناسی روایت صحیح را از سقیم تشخیص داد. بحث در نظام واژگانی است.
در هیچ روایت معتبری رفع و وضع به تکلیف تعلق نگرفته است. این چند نقل معدودی که در کلام آقای عطارمنش ذکر شد احتمال آنکه متاخر باشد کاملا وجود دارد. البته ما در صدد بیان مجعولبودن این نقلیات نیستیم، ولی این روایات مرسل است و از جهت واژگانی نیز دستکم مویّدی بر صدورش در زمان آن حضرت وجود ندارد. بنابراین تعلق وضع و رفع به تکلیف در روایات، قابل اثبات نیست. البته کلام هشام بن حکم چنین است که رفع در آن به تکلیف تعلق گرفته، ولی این راوی مربوط به دورههای متاخر است و مطالب را در یک بحث کلامی با اصطلاحات خاص آن نقل کرده است. سخن پیامبر (ص) را نباید با اصطلاحات کلامی مربوط به دورههای متاخر معنی نمود. بهعبارتی کلام هشام از دو جهت خصوصیت دارد. یکی آنکه مربوط به زمان متاخر است و دیگر آنکه در فضای علمی با اصطلاحات علمی بیان شده و با محاورات عرفی متفاوت است. به بیان فنّی، باید توجه شود که مخاطب کلام، عرف عام است یا عرف خاص.
گونه ششم از استعمالات رفع؛ قرینیت کلام علمای عامه بر فهم روایت
نکته دیگر آنکه آقای عطارمنش برای بیان معنای روایت به فهم علمای عامه تمسک کرده است. این روش بحث هم صحیح نیست. اینکه عامه چنان فهمیدهاند حجیتی ندارد. بهخصوص آنکه برخی از عباراتی که ایشان به آنها تمسک جسته بسیار متاخر است. عبارت ایشان بدین شرح است:
«گونه ششم: تعلق وضع و رفع و مشابهاتش به معاملات بالمعنی الأعم که به چند نمونه اشاره میشود. در عبارت «عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ: تَجَاوَزَ اللّٰهُ لِي عَنْ أُمَّتِي، الْخَطَأَ وَ النِّسْيَانَ، وَ مَا اسْتُكْرِهُوا عَلَيْهِ»، قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ً عَلَيْهِ السَّلَامُ[8]: فَذَهَبَ قَوْمٌ إِلَى أَنَّ الرَّجُلَ إِذَا أُكْرِهَ عَلَى طَلَاقٍ، أَوْ نِكَاحٍ، أَوْ يَمِينٍ، أَوْ إِعْتَاقٍ، أَوْ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ حَتَّى فَعَلَهُ مُكْرَهًا، أَنَّ ذَلِكَ كُلَّهُ بَاطِلٌ، لِأَنَّهُ قَدْ دَخَلَ فِيمَا تَجَاوَزَ اللّٰهُ فِيهِ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ عَنْ أُمَّتِهِ» …. این تمسّک شاهدی بر عرفی بودن استعمال رفع و وضع و مشابهاتش در برداشتن آثار وضعی دارای ثقل است»[9].
این عبارت را آقای عطارمنش از کتاب شرح معانی الآثار طحاوی نقل کرده و مراد از ابوجعفر در این عبارت، طحاوی است. سخن ایشان صحیح است که رفع در عبارت طحاوی برای رفع آثار وضعی است، ولی این عبارت به هیچ وجه نمیتواند شاهد و مفسّر کلام پیامبر (ص) باشد؛ چرا که طحاوی متوفای ۳۲۱ است و زمانش بسیار متاخر است. عبارت دیگری که ایشان از طحاوی نقل کرده چنین است: «يَرْفَعُ وِلَايَةَ أَبِيهَا عَلَيْهَا فِي الْعُقُودِ عَلَى أَمْوَالِهَا، فَكَذَلِكَ يَرْفَعُ عَنْهَا الْعُقُودَ عَلَى بُضْعِهَا»[10]. ایشان همچنین روایت امام رضا علیه السلام که در محاسن برقی وارد شده را مطرح نموده است:
«عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِي الْحَسَنِ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ جَمِيعاً عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُسْتَكْرَهُ عَلَى الْيَمِينِ فَيَحْلِفُ بِالطَّلَاقِ وَ الْعَتَاقِ وَ صَدَقَةِ مَا يَمْلِكُ أَ يَلْزَمُهُ ذَلِكَ فَقَالَ لَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص وُضِعَ عَنْ أُمَّتِي مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَمْ يُطِيقُوا وَ مَا أَخْطَئُوا»[11].
این روایت نیاز به مباحث بسیار طولانی و طویل الذیل دارد. در کلمات علما از زمان قدیم این روایت محل بحث بوده است. در مقاله ایشان به این روایت به صورت بسیار ساده اشاره شده و از مباحث و نکات و دقتهایی که در کلمات علما در مورد این روایت است عبور شده است.
ایشان همچنین مطلبی از کتاب «البیان فی مذهب الامام الشافعی» نقل کرده است. ایشان بیان کرده که در این کتاب برای نفی اقرار مکرَه به قول پیامبر (ص) تمسّک شده است. این سخن چه اهمیتی دارد؟ مولف این کتاب متوفای ۵۵۸ است. استدلال مربوط به قرن ۶ هیچ ارزشی ندارد. همچنین تمسک ایشان به عبارت مبسوط سرخسی که متوفای ۴۸۳ است چه ارزشی دارد؟ حتی اگر استدلال از خود شافعی باشد هم اهمیت ندارد. شافعی ممکن است اشتباه کرده باشد. زمان شافعی از زمان پیامبر (ص) تاخر زیادی دارد و تفاوتهای فرهنگی زیادی در جامعه رخ داده است. عمده نکاتی که آقای عطارمنش بیان نموده و باعث شده مقاله ایشان متفاوت از مباحث رایج در مورد حدیث رفع باشد، همین مطالب است که با اشکالات جدی مواجه است.