درس خارج فقه استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری
14041024
شماره جلسه: 81
Feghh-w 81-14041024
مقرر: حسین ابوالقاسمی
موضوع: زکات/کیفیت احتساب زکات/ زکات متوفی/تقدم زکات بر دیگر دیون
أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. بسم اللّه الرحمن الرحیم، و به نستعین؛ إنّه خیر ناصر و معین. الحمد للّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطاهرین، و اللعن علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
توضیحی پیرامون حاشیه امام در عروه
مرحوم امام حاشیهای داشتند و سابق خوانده شد ولی نکاتی دارد که مناسب است مجدد آن را بخوانیم. این حاشیه ذیل کلام سید که میفرمایند«و أمّا إن كان قبل الظهور وجبعلى من بلغ نصيبه النصاب من الورثة بناء على انتقال التركة إلى الوارث، و عدم تعلّق الدين بنمائها الحاصل قبل أدائه و أنّه للوارث من غير تعلّق حقّ الغرماء به»، قرار گرفته است و همان فرض سوم مساله است که محل بحث ما بود. حاشیهای که امام دارند از این قرار است:
مع استيعاب الدين التركة و كونه زائداً عليها بحيث يستوعب النماءات لا تجب الزكاة على الورثة بل تكون كأصل التركة بحكم مال الميّت على الأقوى يؤدّي منها دينه [اگر دینی که میت داشت بیش از ترکه باشد و به اندازه ترکه و نمائات ترکه باشد، کل ترکه و نمائاتش درحکم مال میت خواهد بود و اگر ترکه و نمائاتش در حکم مال میت باشد این کلام صحیح است و مانیز این مبنا را قبول داریم و بیان کردیم که ترکه در حکم مال میت است. با توجه به این مبنا، باید ترکه و نمائاتش در مصارف چهارگانه(کفن، دین، وصیت و ارث) به ترتیب صرف شود ولی در صورتی که این مبنا مورد پذیرش قرار نگیرد و بگوییم که ترکه به ورثه منتقل نمیگردد، این حرف صحیح نخواهد بود و وجهی ندارد که بگوییم متعلق حق غرماء خواهد بود]
و مع استيعابه إيّاها و عدم زيادته عليها لو ظهرت الثمرة بعد الموت يصير مقدار الدين بعد ظهورها من التركة أصلاً و نماءً بحكم مال الميّت بنحو الإشاعة بينه و بين مال الورثة [این فرض در صورتی است که ترکه هنوز قسمت نشده است و دین هنگام مرگ به اندازه اصل ترکه است و مستوعب است ولی بعد از مرگ نمائاتی ظاهر میشود. در این صورت آن نمائات برای ورثه و میت به صورت اشاعه خواهد بود. تعبیر اشاعه که اینجا دارد اشاعه مصطلح نیست. آقای منتظری اشکال کردهاند که تعبیر اشاعه درست نییست زیرا اشاعه احکامی دارد مانند اینکه هر یک از شرکاء اگر بخواهند در مال تصرف کنند شریک دیگر باید اجازه دهند تا دیگری در مال تصرف کند ولی در اینجا همچنین حکمی نیست زیرا در مقدار زائد بر دین اگر ورثه بخواهند تصرف کنند نیازی به اجازه از غرماء یا میت نخواهد بود. به نظر ما ایشان نمیخواهد بگوید اگر ورثه بخواهند در مقدارد زائد بر دین بخواهند تصرف کنند باید با اجازه غرماء باشد به نظر میرسد مراد از اشاعه به معنای عام باشد و معنای مصطلح آن نیست زیرا ملکیت غرماء به صورت کلی فی المعین است و تعبیر اشاعه که امام دارند مسامحه آمیز است. نکتهی بعدی که امام گویند شاهد بر این مطلب است که مراد از اشاعه، اشاعه مصطلح نیست بلکه مراد اشاعه لغوی است. علی ای تقدیر عبارتی که ایشان آوردهاند مسامحه آمیز است و به نظرم اشکال ایشان در تعبیر است و اشکال محتوایی ندارد]
و لا تجب[الزکاة] فيما يقابله و يحسب النصاب بعد توزيع الدين على الأصل و الثمرة فإن زادت حصّة الوارث من الثمرة بعد التوزيع و بلغت النصاب تجب عليه الزكاة [این عبارت گوید که باید اصل و نماء را با هم در نظر گرفت و مقدار دین از آن کاسته شود و پس از آن هرچه باقی ماند بین ورثه توزیع میگردد، بعد از توزیع ترکه، اگر سهم هریک از ورثه به حد نصاب برسد زکات واجب است مثلا اگر ترکه دو تن گندم باشد که یک تن متعلق حق غرماء است، در یک تن دیگر زکات واجب میگردد]و لو تلف بعض الأعيان من التركة يكشف عن عدم كونه ممّا يؤدّى منه الدين و عدم كونه بحكم مال الميّت و كان ماله فيما سوى التالف واقعاً و منه يظهر الحال في الفرع السابق و التفصيل موكول إلى محلّه[1]
نحوه ملکیت ورثه در صورت وجود دین
سوالی که مطرح میشود این است که آیا در جایی که شخص، ملکیتِ کلی دارد، متعلق زکات قرار میگیرد یا خیر؟ این سوال نیز باید پاسخ داده شود که ملکیت ورثه در جایی که دین وجود دارد آیا ملکیتِ کلی است یا خیر؟ آقای منتظری از حاج آقا رضا همدانی نقل کردهاند که در دین غیر مستوعب، ملک ورثه به صورت شخصی است و ملک غرماء به صورت کلی است.مرحوم حاج آقا رضا همدانی این مطلب را تشبیه میکنند به اینکه شخصی قسمتی از مالش را به صورت کلّی بفروشد؛ مانند کسی که یک صاع از صبره را میفروشد. در این صورت گفته شده است که ملک بائع شخصی است و ملک مشتری به صورت کلّی است و تشخصات ملک بائع است. در مانحن فیه گویند که ورثه به منزله بائع است که ملکیّت شخصی دارد و غرماء به منزله مشتری است که ملکش کلّی است. در نتیجه به خاطر شخصی بودن ملکِ ورثه، زکات به آن تعلق میگیرد، بر خلاف غرماء که ملکشان کلی است و زکات به آن تعلق نمیگیرد. تصویری که این عده میکنند این است که کل مال با همه تشخصاتش به ورثه منتقل میشود و مقدار دین به صورت کلی از آن خارج میشود. این تصویر که شده است باید بررسی شود که درست است یا خیر.
تعلق زکات به ملک کلّی
قبل از ورود به بحث باید این مقدمه را در نظر گرفت که آیا اساسا اگر کسی به نحو کلی مالک باشد آیا مالکیت کلی منافات با تعلق زکات دارد یا خیر؟ مثلا اگر باغ نخلی باشد که ده تُن بار میدهد و من قبل از تعلق زکات یک تُن از ثمره آن را میفروشم[2] آیا در این حالت هنگام تعلق زکات، به ده تُن زکات تلعق میگیرد و یا اینکه به نه تُن زکات تعلق میگیرد؟ و این سوال نیز مطرح میشود که آیا به مشتری که مالک یک تن است زکات تعلق میگیرد یا خیر؟ یک مرحله از بحث این است که آیا مشتری که مالک یک تُن به صورت کلّی فی المعین است زکات تعلق میگیرد یا خیر؟ این بحث باید مطرح شود که آیا در تعلق زکات، کلّی بودن، مانع است؟
روشن است که اگر مالی که بدان زکات تعلق میگیرد صرفا در ذمه باشد و هیج تعلقی به عین نداشته باشد، در این صورت روشن است که زکات به آن تعلق نمیگیرد مثل اینکه من دینی از زید دارم و ده تُن گندم از زید طلب دارم در این صورت از منظر شیعه مسلّم است که زکات به آن تعلق نمیگیرد و روشن است اگر صرفا شخصی ده تن گندم طلب دارد به این طلب زکات تعلق نمیگیرد و باید ذمّه تبدیل به عین خارجی گردد تا اینکه متعلّق زکات گردد.
بحث در این است که مملوک، کلی فی المعین باشد نه اینکه صرفا در ذمه باشد و هیچ تعلّقی به عین خارجی نداشته باشد. در جای که مملوک کلّی فی المعین باشد یک نحو ارتباطی به عین خارجی وجود دارد؛ سوال این است که آیا در این صورت به آن مال زکات تعلق میگیرد یا خیر؟ من در کلّی فی المعیّن دلیلی بر عدم تعلق زکات پیدا نکردم و باید دید در جایی که مملوک شخصی نیست و کلّی است آیا این کلی بودن مانع تعلق زکات میگردد یا خیر؟ به نظرم این مطلب مانعیت برای تعلق زکات ندارد. به نظر اگر من یک تُن از ده تُن را به صورت کلی فی المعین مالک باشم دلیلی ندارد که نیازی نداشته باشد که زکات آن را پرداخت کنم.
نحوه مالکیت بائع در بیع صاع من صبرة
پس یک بحث این است که آیا مالک کلی فی المعین زکات برش واجب میشود یا خیر؟ مرحله بعد این است که آیا در جایی که بایع چیزی را به صورت کلی فی المعین میفروشد (بیع صاع من صبرة) ملکیت بایع به صورتی هست که مانع تعلق زکات گردد؟ در اینکه ملک مشتری به صورت کلی فی المعین است بحثی نیست ولی در نحوه ملکیت بائع بحث است که آیا شخصی است یا اینکه کلی است؟
مرحوم حاج شیخ در کلمات آقای اراکی این مطلب را مطرح کردهاند و درباره آن بحث کردهاند. حاج شیخ گوید کلام آقا رضا که گفته است که تعینات ملک بائع است و تشخصات از برای ملک بائع است و این ملک مشتری است که به صورت کلی است و ملک بائع به صورت شخصی است. مرحو حاج شیخ، این کلام آقا رضا را قبول نکردهاند و گفتهاند که اگر بائع مالی را به صورت کلی فی المعین بفروشد ملکیت خودش نیز به صورت کلی میگردد ولی مدل ملکِ کلیِ بائع با مدلِ ملکِ کلیِ مشتری متفاوت است زیرا ملک بائع به صورتی است که ملک مشتری در طول ملک بائع قرار میگیرد. درجلسات گذشته نیز این مطلب بیان شد که ملک بائع به صورت کلی است و ملک مشتری نیز به صورت کلی است ولی ملک بائع در طول ملک مشتری قرار دارد و ملک بائع کأنّ به صورت اولیه است و ملک مشتری در طول آن قرار دارد. ملکیتهای کلی گاهی درعرض یکدیگر هستند مانند اشاعه، ولی در کلی فی المعین ملک مشتری به صورت کلی است و ملک بائع نیز به صورت کلی است ولی ملک مشتری در طول ملک بائع قرار دارد. وقتی ملک مشتری در طول ملک بائع است تلف اول به ملک بائع وارد می شود و بعد به ملک مشتری وارد میشود.
این بحث را سابق داشتیم و بیان کردیم که ملک بائع درجایی که چیزی را به صورت کلی فی المعین میفروشد کلی نیست بلکه شخصی است ولی ملکیّتش تضیّق احوالی پیدا میکند و تضیّق افرادی ندارد.مراد این است که بائع، همه تشخّصات را مالک است ولی این مالکیت به صورت مضیق است و مالکیت به تشخصات به صورتی است که مانعیت ندارد نسبت به مالکیت مشتری. بنابر این جمیع تشخصات را بائع مالک است ولی در ملکیت بائع تضیقی وجود دارد. ممکن است بگوییم که این تضیقی که در مال بائع به وجود آمده است منافات دارد با تعلق زکات و زکات به کل مال تعلق نگیرد و باعث شود که زکات به نه تن تعلق گیرد وقتی بائع یک تن گندم را به صورت کلی فی المعین میفروشد در واقع باعث میشود که زکات به نه تُن تعلق بگیرد زیرا کل ده تُن ملک طلقِ بائع نیست و نمیتوان گفت که زکات به همه ده تُن گندم تعلق گرفته است زیرا تصرف بائع در ده تُن گندم مضیق به این است که حق مشتری حفظ گردد. نتیجه این است که زکات به نه تُن تلعق میگیرد و به ده تن تعلق نمیگیرد. دلیل این مطلب این است که شرط تعلق زکات این است که ملکیت طلق وجود داشته باشد و در این صورت در ده تن ملکیت طلق وجود ندارد. و اینکه من مالک ده تُن هستم باعث نمیشود که به همه ده تُن زکات تعلق بگیرد.
توجه به این دو نکته که گفت شد باعث می شود بگوییم آیا زکات به اموال در کلی فی المعین تعلق میگیرد یا خیر؟
روایت چهارشنبهای
به تناسب دو مناسبتی که در پیش رو داریم امروز دو روایت میخوانیم. یک روایت درباره حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام است که شهادت ایشان فردا هست و مناسبت دیگر مبعث پیامبر است که روایتی درباره سیره ایشان میخوانیم.
روایتی که از امام موسی بن جعفر (علیهماالسلام) است در باب النوادر در کتاب العشرة در کافی قرار گرفته است. بابهایی که به نام نوادر در کافی نامگذاری شده است مراد بابهایی است که احادیث متفرقه در آن جمع آوری شده است به صورتی که این روایات را نمیتوانستند تحت عنوانی واحدی قرار بدهند. باب النوادر معمولا جزء باب های آخر هر کتاب است و روایات متنوعی در آن گنجانده شده است. من یک بار تمامی روایات بابهای نوادر را در فروع کافی مرور کردم. در این میان با روایات غیر فقهی زیادی مواجه شدم که دقیقا مربوط به آن کتاب فقهی نبوده است و یا اینکه آن حکم فقهی در ضمن روایت بیان شده است. روایاتِ بابهای نوارد برای اهل منبر نیز بسیار سودمند است و مطالب تازهای دارد.
روایتی که سماعة از امام موسی بن جعفر علیه السلام نقل کرده است را ما تصحیح میکنیم. این روایت در کافی اینچنین آمده است:
وَ عَنْهُ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا اَلْحَسَنِ مُوسَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: لاَ تُذْهِبِ اَلْحِشْمَةَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ أَخِيكَ أَبْقِ مِنْهَا فَإِنَّ ذَهَابَهَا ذَهَابُ اَلْحَيَاءِ. [3]
لاتُذهب یا لاتَذهب به هر دوصورت میتوان خواند. در هرصورت مراد این است که نباید حشمت از بین برود. زمخشری در مقدمة الادب مراد از حشمت را شرم و آزرم گرفته است ولی ظاهرا حشمت بروز و نماد شرم است. شرم و حیاء یک صفت باطنی است و این صفت باطنی بروز و ظهوری دارد که همان خجالت کشیدن و رودربایستی کردن است. این روایت گوید که نباید نسبت به بردارت جوری باشی که هیچگونه رودربایستی نداشته باشی بلکه باید حریمها حفظ شود و باید حریمها را باقی گذاشت زیرا اگر این حریمها از بین رود و رودربایستی از بین برود حیاء نیز رخت بر میبندد. این صفت حیاء باعث میشود خیلی از کارها انجام نشود. زیرا خیلی اوقات حیاء است که باعث میشود شخص گناه نکند و شاید شخص به خاطر خدا ترک گناه نکند و تنها به خاطر حالت شرم و حیایی که درش وجود دارد از انجام گناه اجتناب کند. در بعضی از روایات آمده است که اگر کسی حتی شراب را برای محافظت از خودش ترک کند خداوندبه او ثواب میدهد. در بعضی از موارد ترک بعضی از اعمال که مطلوب خداوند است، خود خداوند گفته است که اگر به هر دلیلی آن عمل ترک شود من ثواب میدهم. گاهی از آن سو شخصی به خاطر خجالت وظیفه شرعی خود را انجام نمیدهد مانند اینکه کسی محتلم شده بوده و به خاطر خجالت غسل نکرده و با همان حالت احتلام محرم شده بود و اعمالش را انجام داده و…، شخص از احرامش خارج نشده بود و مشکلات زیادی برایش به وجود آمده بود، دلیل این مطلب این بوده است که شخص خجالت میکشیده است که جلوی دیگران غسل کند.
روایت دیگر که درباره سیره پیامبر مکرّم اسلام است و به سند صحیح نقل شده است از این قرار است:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اَلْوَشَّاءِ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقْسِمُ لَحَظَاتِهِ بَيْنَ أَصْحَابِهِ فَيَنْظُرُ إِلَى ذَا وَ يَنْظُرُ إِلَى ذَا بِالسَّوِيَّةِ قَالَ وَ لَمْ يَبْسُطْ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ رِجْلَيْهِ بَيْنَ أَصْحَابِهِ قَطُّ وَ إِنْ كَانَ لَيُصَافِحُهُ اَلرَّجُلُ فَمَا يَتْرُكُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَدَهُ مِنْ يَدِهِ حَتَّى يَكُونَ هُوَ اَلتَّارِكَ فَلَمَّا فَطَنُوا لِذَلِكَ كَانَ اَلرَّجُلُ إِذَا صَافَحَهُ قَالَ بِيَدِهِ فَنَزَعَهَا مِنْ يَدِهِ [4]
پیامبر نگاهش را در میان اصحاب به مساوات تقسیم میکردند و در نگاه کردن خود به اصحابش عدالت را رعایت میکردند و پای خود را در میان اصحابش دراز نمیکردند و حیاء داشتند. ادبیات قرآنی نیز ادبیاتی است که همراه حیاء است برای مثلا عبارت «لامستم النساء» که در قرآن آمده است مرادش مباشرت است ولی به خاطر همان ادبیات مقرون به حیاء که در قرآن وجود دارد از این عبارت کنایی استفاده شده است و از تصریح بدان اجتناب شده است و حضرت رسول نیز چون فرستاده خدا و مبلغ قرآن است خود همواره با حیاء بودند.
نکته دیگری که در این روایت بدان اشاره شده است این است که پیامبر در مصافحه هیچگاه دستش را زودتر از طرف مقابل نمیکشیدند و هنگامی که اصحاب متوجه این مطلب شدند با دست خود اشاره میکردند که تمایل دارند مصافحه تمام شود. مراد از «قال بیده» که در روایت آمده است «مال بیده» است و تازمانی که شخص تمایل به ادامه مصافحه داشتند پیامبر ادامه میدادند. درباره حضرت موسی هست که خداوند به ایشان گفتند «و ما تلک بیمینک یا موسی» حضرت میتوانستند که پاسخی کوتاه بدهند و بگویند «هی عصای» ولیکن حضرت موسی با اطناب جواب دادند و دلیل این مطلب این است که حضرت موسی با محبوب خود سخن میگفت و دوست داشت این سخن گفتن به طول انجامد. در مصافحه نیز مشابه همین است و شخص دوست دارد با کسی که محبوبش است مصافحه طولانی داشته باشد.