درس خارج فقه استاد معظم آقای حاج سید محمدجواد شبیری
14040926
شماره جلسه: 66
Feghh-w 66-14040926
مقرر: حسین ابوالقاسمی
موضوع: زکات/کیفیت احتساب زکات/ زکات متوفی/تقدم زکات بر دیگر دیون
أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم. بسم اللّه الرحمن الرحیم، و به نستعین؛ إنّه خیر ناصر و معین. الحمد للّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطاهرین، و اللعن علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
بحثی که در جلسه پیشین دنبال میکردیم تعدد و یا اتحاد حسین بن خالد الصیرفی و حسین بن خالد الخفاف بود. بحث دیگری نیز مطرح میشود که آیا از اساس شخصی به نام حسین بن خالد الخفاف داریم یاخیر؟! منشأ این بحث در کلام کشی است و مرحوم خویی در معجم الرجال در ذیل عنوان «حسین بن أبی العلاء الخفاف» با توجه به گزارش کشی فرمودهاند که نام أبیالعلاء، خالد است و حسین بن أبی العلاء همان حسین بن خالد است که لقب خفّاف از أبیالعلاء به حسین رسیده است.
با توجه به این نکات به نظر میرسد سیر منطقی بحث باید بدین صورت باشد که ابتدا پیرامون این مطلب بحث کنیم که آیا از اساس حسین بن خالد الخفّاف داریم یا خیر؟ بعد از پاسخ به این پرسش، این سوال مطرح میشود که آیا این حسین بن خالد الخفاف همان حسین بن خالد الصیرفی است یا خیر؟ و بعد از پاسخ به این پرسش باید به سراغ این مطلب رفت که تمییز مشترکات چگونه در این مورد پیگیری میشود.
دلالت تعّدد عناوین در کتب رجالی بر تعدد اشخاص
آقای خویی استدلال کرده بودند به اینکه در رجال برقی، حسین بن خالد الصیرفی و حسین بن خالد الخفّاف به صورت متعدد ذکر شده است و این مطلب را دلیل دانستند بر اینکه اینها دونفر هستند. باید توجه داشت که نفس این استدلال که عنوانی دو بار در کتاب رجالی ذکر شود نشانگر تعدد است، این خودش به تنهایی استدلال قویای نیست. این امر فیالجمله میتواند امارهای بر تعدد باشد ولی در کتابهای رجالی گاهی اوقات غفلت میشود و یک عنوان تکرار میشود، به خصوص با توجه به این که رجال برقی فهرستش به نحو الفبایی نیست و ممکن است تکرار عناوین رخ دهد. اگر فهرست الفبایی میبود این تکرار نشان میداد که دو نفر هستند ولی چون فهرست الفبایی نیست ممکن است غفلت شده باشد و تکرار یک عنوان در رجال خیلی شایع است.
به نظر ما تعدد عنوان در یک کتاب رجالی میتواند قرینه برای تعدد اشخاص باشد ولی این مطلب در حد یک قرینه است و چه بسار تکرار عناوین در کتب رجالی از روی غفلت یا سهو رخ داده باشد و این یک امر شائع است و مواردی هست که رجالیون عناوین مختلفی برای یک راوی در کتاب رجالی خودشان ذکر میکنند.
این مقدار قابل پذیرش است که اگر صاحب کتابِ رجالی، با التفات به اینکه این دو عنوان برای دو نفر است به صورت متکرر آن را ذکر کرده است، فهم صاحب کتابِ رجالی خود قرینیت برای تعدد آن عناوین دارد است ولی به شرط اینکه احراز شود که صاحب کتاب متلفت به این نکته بوده است و اگر وی این دو عنوان را در حقیقت برای یک راوی میدانسته، از ذکر مجدد آن خودداری میکرده است. اگر در مواردی این گمان تقویت شود که صاحب کتاب رجالی ملتفت این نکته نبوده است در این موارد نمیتوان به صرف تعدد یادکردِ عناوین در کتب رجالی پیبرد که این عناوین اختلاف دارند. مثلاً معاویه بن میسره و معاویه بن شریح بنا بر تحقیق واحد هستند. چون معاویه بن میسره بن شریح بوده است و این معاویه، نوه شریح قاضی معروف است. معاویه بن میسره بن شریح گاهی اوقات نسبت به جد داده میشود و گاهی اوقات نسبت به پدر داده میشود. در این مثال این احتمال کاملا میرود که در کتاب رجالی توجه به این مطلب نشده باشد و دو عنوان مجزا برای آن ذکر شده است و در نتیجه عناوین تکرار شده است.
مثال دیگر، مسعدة است. ما بر این باوریم ک مسعدة بن زیاد و مسعدة بن صدقة یکی هستند ولی در عین حال نجاشی به صورت جداگانه در کتاب خود هم درباره مسعدة بن زیاد صحبت کرده است و هم درباره مسعدة بن صدقة و عناوین را متعدد آورده است و ظاهر مطلب این است که دو عنوان را برای دو نفر میدانسته است ولی با تحقیق در این موضوع دانسته میشود که این عناوین باید یک نفر باشند که توضیح آن در مقالهای بیان شده است.
ناگفته نماند که ذکر عناوین، به صورت متعدد خود نشان دهنده این است حداقل مولفِ کتاب (نجاشی ، برقی و…) این افراد را متعدّد میدانسته و همین مقدار نیز میتواند قرینه بر تعدد و اختلاف عناوین باشد ولی در پژوهشهای رجالیمان این قرینه را باید در کنار دیگر قرائن بگذاریم.
در مانحن فیه که درباره تعدد ذکر حسین بن خالد در رجال برقی صحبت میکنیم این مطلب وجود دارد که برقی دو بار از حسین بن خالد در اصحاب الکاظم علیهالسلام نام میبرد؛ یکبار بدون هیچ اضافهای نام «حسین بن خالد» را ذکر میکند و یکبار نیز با لقب صیرفی از او اینچنین یاد میکند: «حسین بن خالد الصیرفی». اگر برقی این دو عنوان را مختلف میدید مناسب بود که برای حسین بن خالد کنیه و یا لقبی ذکر کند که نشان دهد این حسین بن خالد غیر از آنی است که اندکی بعد از وی یاد میکند. به نظر میرسد اصلا مرحوم برقی اختلافی بین این دو عنوان نمیدیده است و متلف این مطلب که این دو عنوان برای دو نفر است نبوده است زیرا اگر ملتفت این اختلاف میبود هنگامی که حسین بن خالد را برای بار نخست از آن یاد میکند کنیه و یا لقبی نیز برای آن ذکر میکرد که با حسین بن خالد الصیرفی که بعد میآید اشتباه نگردد. اگر برقی یک جا حسین بن خالد الخفاف نوشته بود، یک جا حسین بن خالد صیرفی نوشته بود میتوان گفت که ایشان این دو عنوان را یکی نمیدانسته و با التفات به این مطلب، دو عنوان با القاب مختلف در کتاب خود درج کرده است و یا لااقل علم به وحدتشان نداشته است. ولی در رجال برقی یکبار «حسین بن خالد» بدون هیچ اضافهای و بار دیگر «حسین بن خالد صیرفی» آورده شده است؛ لذا معلوم نیست که تعدد ذکر عناوین، همراه با التفاتِ مولف به تعدد این دو بوده است. لذا این تعدد عنوان در رجال برقی حتی قرینیت بر اختلاف میان این دو عنوان ندارد.
ناگفته نماند که این مطلب اخیر فارغ از مطلبی است که درجلسه پیشین بدان اشاره شد. اگر احتمال جا به جایی یک ورقه از کتاب رجال برقی برود طرح مطلب شکل دیگری به خود میگیرد؛ پس فارغ از مطالب جلسه گذشته ممکن است برقی یکبار حسین بن خالد را بدون هیج توضیحی مینویسد و چند صفحه به خاطر سهو یا فراموشی دوباره آن را در لیست افراد، تکرار میکند.
اگر مطلب جلسه گذشته درباره رجال برقی و جابهجای عناوینی که در اصحاب الرضا علیهالسلام بوده است با اصحاب الکاظم علیهالسلام؛ پذیرفته شود دیگر از اساس در یک باب از کتاب برقی تکراری صورت نگرفته است که بخواهیم از آن استدلال کنیم که یک حسین بن خالد الصیرفی داریم و یک حسین بن خالد الخفاف داریم.
بیان طبقه روات برای اثبات اختلافِ عناوین
برای اثبات اختلاف حسین بن خالد الصیرفی و حسین بن خالد الخفاف راهی دیگر میتوان پیمود و به روش دیگری اختلاف این دو عنوان را اثبات کرد.
همانطور که گفته شد آقای خویی حسین بن خالد الخفاف را همان حسین بن ابی العلاء الخفاف دانستهاند. با پذیرش این مطلب، اگر به اسناد و روایاتی که حسین بن ابیالعلاء حضور دارد بنگریم، مییابیم که حسین بن ابیالعلاء نود درصد روایاتش را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است. او چند روایتی نیز از امام کاظم(علیهالسلام) دارد ولی روایتی از امام رضا (علیه السلام) نقل نکرده است. شاید بتوان از لحاظ زمانی گفت که وی زمان امام رضا(علیه السلام) را درک کرده است ولی این امر (درک زمان امام رضا) غیر روایتگری از امام رضا علیه السلام است.
حسین بن خالد الصیرفی در اینکه از امام صادق علیهالسلام نقل روایت کرده است جای بحث و بررسی دارد. آقای خویی حدود هشت آدرس دادهاند که حسین بن خالد الصیرفی از امام صادق علیه السلام نقل روایت کردهاند. تمامی این موارد نیازمند بررسی است و شاید نتوان نقل صیرفی از امام صادق علیهالسلام را در تمام مواردی که ذکر شده به راحتی پذیرفت. اگر بپذیریم که صیرفی از حضرت صادق علیهالسلام نقل روایت کرده است این نقل روایت محدود به پنج یا شش مورد خواهد بود. از سویی دیگر بیشتر روایتهای صیرفی از امام رضا علیهالسلام است. حدود 25 درصد روایات صیرفی از امام رضا علیه السلام است. 17 درصد از روایاتش مردد است که از امام کاظم یا امام رضا علیهما السلام نقل کرده است زیرا در آن به ابوالحسن تعبیر شده است. 17 درصد هم از امام کاظم علیه السلام نقل روایت کرده است، مجموعاحدود 60 درصد از روایاتهای حسین بن خالد صیرفی از امام رضا یا از امام کاظم علیهما السلام است.
با توجه به این نکات پیدا است که عنوان حسین بن خالد الصیرفی با عنوان حسین بن ابیالعلاء(خالد) الخفاف اختلاف طبقه دارند و نمیتوان این دو را یکی دانست. تنها این نکته در این بین وجود دارد که این دو عنوان یک شیخ مشترک دارند و هر دو از اسحاق بن عمار نقل روایت کردهاند. به نظر میرسد در این نقلی که حسین بن ابیالعلاء از اسحاق بن عمار نقل روایت میکند نقل معاصر از معاصر است حسین بن علاء شاید هم یک کمی هم بزرگتر باشد از اسحاق بن عمار باشد یا اگر هم بزرگتر نباشد بالاخره معاصر از معاصر هستند. و خدشه در بیانی که در تعیین طبقه این دو عنوان داشتیم وارد نمیکند.حسین بن ابی العلاء دو روایت از اسحاق بن عمار نقل کرده است و حسین بن خالد یک روایت از اسحاق بن عمّار نقل کرده است و تمام اشتراک این دو همین مقدار است.
اتحاد حسین بن ابیالعلاء و حسین بن خالد
همانطور که گفته شد تمام آنچه گفته شد بر این مبنا است که این حسین بن أبیالعلاء همان حسین بن خالد است. آنچه که باعث شده است این دو عنوان یکی انگاشته شود کلام حمدویه در رجال کشی است: «قَالَ حَمْدَوَيْهِ: اَلْحُسَيْنُ هُوَ أَزْدِيٌّ وَ هُوَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ خَالِدِ بْنِ طَهْمَانَ اَلْخَفَّافُ، وَ كُنْيَةُ خَالِدٍ أَبُو اَلْعَلاَءِ، أَخُوهُ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ أَبِي اَلْعَلاَءِ»[1].
آقای خویی گویند که کنیه أبیالعلاء، الخفاف است و نام وی خالد بوده است که این کنیه به فرزندش حسین سرایت کرده است.
توضیحی پیرامون پسوند «ویه» در واژگان عربی
حالا که سخن از حمدویه شد مناسب است توضیحی پیرامون پسوند «ویه» در زبان عربی داده شود. اصل این کلمه فارسی است این کلمه در لهجه فارسی «اُویه» تلفّظ میشود مانند سیبُویه، بابُویه، قولُویه. ولی این کلمات در تلفظ عربیشان، به صورت «وَیْه» تلفظ میشود. حموی در ذیل ابراهیم بن محمد نفطویه، در معجم الادباء، بحثی درباره کیفیت تلفظ این واژه دارد و بررسی شده است که آیا این کلمه به صورت نفطویه باید خوانده شود یا نفطوَیه؟ حموی اینچنین گوید:
قال: و قد صيّره ابن بسام نفطويه- بضم الطاء و تسكين الواو و فتح الياء- فقال:
رأيت في النوم أبي آدما / صلّى عليه اللّه ذو الفضل
فقال أبلغ ولدي كلّهم / من كان في حزن و في سهل
بأنّ حوّاء أمّهم طالق / إن كان نفطويه من نسلي
و كان بين نفطويه و ابن دريد مماظّة، فقال فيه لما صنف «كتاب الجمهرة».
ابن دريد بقره/ و فيه لؤم و شره
قد ادّعى بجهله / جمع كتاب الجمهره
و هو كتاب العى / ن إلّا أنه قد غيره
فبلغ ذلك ابن دريد فقال يجيبه:
لو أنزل الوحي على نفطويه / لكان ذاك الوحي سخطا عليه
و شاعر يدعى بنصف اسمه / مستأهل للصفع في أخدعيه
أحرقه اللّه بنصف اسمه / و صيّر الباقي صراخا عليه[2]
شعرهایی که در هجو نفطویه گفتند طبق قواعد شعری در نظم و قافیه بعضیها نفطُویه است و بعضی دیگر نفطَوَیه است الان در شیراز خیابانی است که محلیها به آن می گویند خیابان سیبُویِه و یا اینکه میگویند: قبر سیبُویِه.. لهجه فارسیاش سیبُویه است لهجه عربیاش سیبَوَیه است. حال اینکه ما چطور این کلمات را تلفظ بکنیم بستگی دارد که مخاطبمان چه کسی باشد. در صورتی که مخاطبمان عرب باشد بهتر است که به همان شکل عربی خوانده شود.
اصطلاحی را عدهای مطرح کردهاند که میگویند «هَذِهِ عَجَمِیَّةٌ فَالْعَبُوا بِهَا مَا شِئْتُمْ». ولی من این اصطلاح را قبول ندارم که اینها تعمداً اینها را تغییر میدادند. و این تغییرات بازگشتشان به تفاوتهای لهجهها است. و به خاطر ثقلی که در میان اصحاب یک لغت وجود داشته است تغییراتی را در آن به وجود میآوردند و تعریب صورت گرفته بر اساس یک قواعدی و ضوابطی است. این دخل و تصرف در واژگانی که از لغت دیگر وارد لغتی میشود اختصاص به عربی هم ندارد و در همه زبانها وجود دارد.
بررسی گزارش کشی درباره حسین بن أبیالعلاء
کشی درباره حسین بن أبی العلاء مطلبی را از حمدویه آورده است که اینچنین است: «قَالَ حَمْدَوَيْهِ: اَلْحُسَيْنُ هُوَ أَزْدِيٌّ وَ هُوَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ خَالِدِ بْنِ طَهْمَانَ اَلْخَفَّافُ، وَ كُنْيَةُ خَالِدٍ أَبُو اَلْعَلاَءِ، أَخُوهُ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ أَبِي اَلْعَلاَءِ»[3].
این نکته مسلم است که ما شخصی به نام «خالد بن طهمان ابوالعلاء الخفّاف» داریم و این شخص در رجال عامه نیز وجود دارد و فی الجمله تمایلات شیعی نیز داشته است و بعضی از توصیفاتش در کتب رجال عامه مذکور است. ولی اینکه این حسین بن ابیالعلاء پسر آن خالد بن طهمان باشد، تنها شاهدش همین عبارت کشی است و هیچ جای دیگری در مورد اینکه حسین بن ابیالعلاء پسر خالد است وارد نشده است. نه عامّه در ترجمه خالد بن طهمان این مطلب را گفتهاند، و نه در ترجمه حسین بن ابیالعلاء غیر از این عبارت درجای دیگری آمده است.
به نظر میرسد که حمدویه از یک طرف «حسین بن ابیالعلاء الخفاف» را دیده است و در جای دیگری «خالد بن طهمان ابی العلاء الخفاف» را دیده است و این دو را کنار یکدیگر قرار داده است و اینچنین گمان کرده که حسین فرزند خالد است و الا هیچ جای دیگری نیست که مثلا حسین بن ابیالعلاء از پدرش نقل کند و یا اینکه در ترجمهاش اشاره کنند که وی پسری به نام حسین داشته است.
حمدویه حسین بن ابی العلاء را از قبیله أزد میداند و گوید که او أزدی است. نجاشی او را از بنیأسد میداند و در رجال شیخ طوسی نیز از بنیعامر دانسته شده است. بنوعامر از شاخههای بنوأسد است و دربار أزد و اسد نیز میتوان گفت که به خطر شباهت این دو کلمه با یکدیگر سین تبدیل به زاء شده است. ، بعضی از کلماتی که اصلش ز هست گاهی اوقات به سین تبدیل میشود. مثلاً حسن بن محبوب زَرّاد که در صال سَرّاد بوده است. «سرّاد» از کلمه «سرد» به معنای زره گرفته شده است که در قرآن نیز آمده است: «وَ قَدِّرْ فِي اَلسَّرْدِ». در روایتی در مورد همین حسن بن محبوب است که حضرت میفرمایند وی سرّاد است و نه زرّاد؛ «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا إِنَّ اَلْحَسَنَ بْنَ مَحْبُوبٍ اَلزَّرَّادَ أَتَانَا بِرِسَالَةٍ قَالَ صدق لاَ تَقُلِ اَلزَّرَّادَ بَلْ قُلِ اَلسَّرَّادَ إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ وَ قَدِّرْ فِي اَلسَّرْدِ»
پیروی ائمه از ادبیات قرآنی
یکی از نکات مهم که نیازمند دقت است این است که ائمه علیهم السلام تقید داشتند با ادبیات قرآن صحبت کنند. بعضی واژهها در طول زمان معنایش تغییر کرده بوده یا به یک معنای دیگر به کار میرفته است، در این موارد، ائمه مقید بودند آن کلمات را به کار نبرند. روایتی را عبدالأعلی مولی آل سام نقل میکند که امام علیه السلام به من مطلبی فرمودند و من گفتم: ألست زعمت لی کذا و کذا؟ راوی از کلمه «زعمت» استفاده کرده است که در زمان امام صادق علیه السلام به معنای «قال» به کار می رفته است
امام علیه السلام می فرمایند «ما زعمتُ»، بعد دوباره راوی قسم می خورد که شما همین حرف را زدی! امام هم قسم می خورد «لا والله ما زعمتُ»، راوی برای بار سوم گوید «والله قد قلته» و به جای زعمت، قلت را به کار میبرد. امام این دفعه تصدیق میکنند که وی همچنین حرفی را زدهاند و در ادامه به راوی می فرمایند «اما علمت ان کل زعم فی القران کذب»
حضرات معصومین علیهم السلام سعی میکردند جلوی تغییرات اصطلاحات قرآنی که احیانا ایجاد تشویش میکند را بگیرند.این یکی از مصادیقی است که نشان میدهد که ائمه همواره به قرآن و حفظ جایگاه آن اهتمام میورزیدند و در همین روایت درباره لقب حسن بن محبوب به این نکته اشاره کردهاند: «إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ وَ قَدِّرْ فِي اَلسَّرْدِ». حضرت میفرمایند شما چرا «سرد»ی که تعبیر قرآنی هست به «زرد» که تعبیر غیر قرآنی هست تبدیل میکنید؟ در حالی که این دو یک معنا دارند و سرّاد و زرّاد به کسی گویند که زره سازی میکند. در این دو واژه این «س» به «ز» تبیل شده است
روایت چهارشنبهای
«عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ اَلْعَلاَءِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ اَلْكِبْرُ قَدْ يَكُونُ فِي شِرَارِ اَلنَّاسِ مِنْ كُلِّ جِنْسٍ وَ اَلْكِبْرُ رِدَاءُ اَللَّهِ فَمَنْ نَازَعَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ رِدَاءَهُ لَمْ يَزِدْهُ اَللَّهُ إِلاَّ سَفَالاً».
این روایت میگوید خیال نکنید کبر فقط برای آدمهای خاصی است که در ظاهر در جامعه مقام و مرتبتی دارند بلکه کبر برای آدمهای پست نیز هست و آنها هم گاهی اوقات کبر دارند. بنا بر تعبیر روایت کبر، رداء الله هست و فقط زیبنده خداوند است که آن را بر تن کند و کسی که سر این رداءِ الهی دعوا کند، خداوند او را زمین میزند و پایین قرارش میدهد. بعد ذیلش امام علیه السلام عبارتی دارند: «إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مَرَّ فِي بَعْضِ طُرُقِ اَلْمَدِينَةِ وَ سَوْدَاءُ تَلْقُطُ اَلسِّرْقِينَ». یک شخص سیاهی بوده است که سرگین جمع میکرده است. «فَقِيلَ لَهَا تَنَحَّيْ عَنْ طَرِيقِ رَسُولِ اَللَّهِ» به او گفتند از راه پیغمبر برو کنار بگذار پیغمبر رد شود. «فَقَالَتْ إِنَّ اَلطَّرِيقَ لَمُعْرِضٌ»، آن شخص گفت: راه پهن است و از آنسو رد شود. «فَهَمَّ بِهَا بَعْضُ اَلْقَوْمِ أَنْ يَتَنَاوَلَهَا» بعضی از قوم تصمیم گرفتند که وی را تنبیهش کنند. حضرت هم فرمودند: «دَعُوهَا فَإِنَّهَا جَبَّارَةٌ». حضرت نحوه برخورد را به اصحاب یاد دادند که با آدمهایی که بیشخصیت هستند درگیر نشوید.